نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 14, 2009

نظری درباره سخنرانی اکبر گنجی!

اکبر گنجی در 21 آذر 1388ــ 12 نوامبر 2009، در بروکسل سخنرانی کرد. من هم برای شنیدن سخنان او به محل سخنرانی  رفتم.

نخست به اکبر گنجی به خاطر تحولی که در او طی این سی سال به وجود آمده شادباش می گویم، و گذشته او را که در زمان انقلاب جوانی هیجده ساله بوده، سپس در سپاه پاسدران فعال، و در انقلاب فرهنگی شریک، زیر سوال نمی برم. چرا که اگر پیش از انقلاب فضای باز سیاسی وجود داشت، هزارن جوان مانند او، به جای اسلحه در دست گرفتن و مبارزه با رژیم، از راه احزاب سیاسی دست به فعالیت می زدند.

اکبر گنجی در آغاز سخنرانی گفت: تمام انقلاب ها مانند هم می مانند، و از انقلاب فرانسه تقلید شده اند. ثمره انقلاب جز کشت و کشتار نیست. من از ایشان پرسیدم اگر اگر کسی صد سال پیش از تشتگی فریاد زده، و امروز هم یکی دیگر از تشنگی فریاد بزند، آیا دومی از اولی تقلید کرده؟ پاسخ او همچنان که در علم کلام رسم است، سفسطه رفتن و به پرسش پاسخ ندادن بود. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 13, 2009

به یاد محمد عاصمی

غمگینم
با تمام وجود غمگین ام و درد می کشم. همین یک ماه پیش بود، به عاصمی تلفن کردم، از بیماری جانفرسایش خبر دارم کرد.
گفتم عاصمی جان به به دیدنت بیایم؟
با صدایی کاملا عوض شده و خش دار گفت: » نه»!
شاید نمی خواست کسانی که او را شاد، خندان و بذله گو دیده بودند، در آن حال نزار ببینند.

دوستی من وعاصمی، دوستی شاگرد و استاد، بدون غل و غش بود. هر وقت داستان، شعر و یا طنزی می نوشتم که برایش جالب بود، چاپ می کرد. چنانچه خوب نبود، بدون هیچگونه پرده پوشی می گفت: «بی معنی و شعار است، پاره کن و بینداز دور.» من به استاد و دوست عزیزم، «محمد عاصمی» اخلاقا بی نهایت بدهکارم، و بی اندازه از او سپاسگزار.

آشنایی من با عاصمی، از سال 1990 میلادی آغاز شد. در مونیخ به دنبال کتاب فروشی فارسی می گشتم. تصادفا به کتاب فروشی او در پس خانه ای راه پیدا کردم. کتاب «سفرنامه ابراهیم بیک» را خریدم. در ضمن چند تا از داستان هایی که تازه نوشته بودم را برایش خواندم. او مرا تشویق کرد. این چنین دوستی ما آغاز شد. از آن پس، گاهی نوشته های مرا در نشریه «کاوه» چاپ می کرد. دیدار تازه می کردیم و هربار که به بروکسل می آمد، میزبانش بودم. زمانی که کتاب «هرچه بادا باد» که تمامش طنز و هجو بود نوشتم، قصیده بلند بالایی در وصف ام با آغاز (مطلع) زیرین نوشت؛
«ای ابوالفضل اردوخانی، خر خود را خوب می رانی …»

من، «عاصمی» دوست و استادی جایگزین ناپذیر، مردی ادیب و شوخ طبع –که سال ها با خون جگر به انتشار کاوه همت گماشت–  را از دست دادم. این برایم فاجعه است. نه تنها برای من، که برای تمام دوستان و دوستدارانش نیز فاجعه است. مرگ او را به تمام بستگان، دوستان و دوستداران او و نشریه کاوه تسلیت می گویم. ما در غم از دست دادن عاصمی با یکدیگر شریک هستیم.

22 آذر 1388 ــ  13 دسامبر 2009 ــ بروکسل ــ ابوالفضل اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 12, 2009

باد با من لجه!

نمی دونم چرا این باد با من لجه؟! هر کاری می کنم ولم نمی کنه. چند دفعه زنبور دستم رو زد، دستم باد کرد. چند دفعه هم مشت خورد پای چشمم، پای چشمم باد کرد. هر دفعه دستم، یا پام در می رفت، جاش باد می کرد. گلو درد که می گیرم، گلوم باد می کنه. این باد بی مرودت موهام رو برده! یه دفعه تو خیابون باد تندی می اومد، آقا یا خانومی که شما باشین، کلام رو برد وسط خیابون، بین ماشینا، منم دنبالش. یه آژانه کلام رو گرفت. با ادب ازش تشکر کردم و گفتم: کلام رو بده!
گفت: باید ثابت کنی که کلاه توست.
گفتم: نگاه کن به این سر کچل، مگه بی کلاه میشه؟
گفت: این دلیل نمی شه، شاید مال کس دیگه باشه، نکنه دزدیدی؟
حالا خر بیارو باقالی بار کن. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 9, 2009

دیوانه شو!

زمانی که بچه بودم، اگر اشتباهی می کردم، می گفتند: «بچه است، دیوونه است، یه غلطی کرده! بزرگ می شه، یه خورده بیشتر می فهمه.» به دیوانکی ام مرا می بخشیدند.
وقتی که جوانی شدم، اشتباهی مرتکب می شدم، به جوانی ام، به نادانی ام و به دیوانگی ام مرا می بخشیدند.
حالا که پا به سن گذاشته ام، اشتباهاتم، فراموشی ام، گناهانم، خرفتی ام، و… را به پیری و دیوانگی ام، ببخشید.

من که در زندگی زیاد دیوانگی کرده ام. بدین دلیل دیوانگی تو را به آسانی می بخشم. و تو اگر هرگز دیوانه نبوده ای، این خود دیوانگی است، پس دیوانه شو.
*که گفته اند: «منجمی خبر داد فلان روز بارانی می بارد، که هر کس از آن نوشد، دیوانه شود. پادشاه به وزیر امر داد، انباری از آب کردند و درِ آن استوار ساختند، تا با آّب باران نیامیزد. بارن موعد بیامد، و مردمان مملکت از آن بیاشامیدند، و جملگی دیوانه شدند، مگر پادشاه و وزیر که با آب ذخیره همچنان عاقل مانده و در اعمال و اقوال دیوانگان به حیرت و اسف می نگریستند. عاقبت شاه از مشاهده آن اوضاع به جان آمده، وبه وزیر گفت؛ مرا بیش از این طاقت و تحمل نمانده، و نزدیک است خود را هلاک سازم. وزیر گفت؛ هلاک کردن خویش نمی باید، ما نیز چون آنان شویم و مشکلات از پیش برخیزد. شاه گفت؛ چگونه آنان توان شد؟ وزیر گفت؛ از همان آب ما نیز بیاشامیم! پادشاه رضا داد و چنین کردند. و چون آن دو نیز دیوانه شدند، از رنج و تعب پیشین بیاسودند.» پس دیوانه شو.

چون به درِ خانه زنگی شوی ـ  روی چو گلنارت چون غار کن ( ناصر خسرو)
*امثال حکم دهخدا جلد 2

18 آذر 1388 ــ 9 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 3, 2009

سرگردانم

پدرم روزه نمی گرفت، نماز هم نمی خواند، گاهی هم لبی تر می کرد. مادرم نماز و روزه اش ترک نمی شد.
گاهی که پدرم مشروب می خورد، مادرم سر نماز اشک ریزان از خدا برای او طلب بخشش می کرد.
مادرم آرزو می کرد به زیارت خانه خدا، و کربلا برود. پدرم می گفت: «پولم رو ببرم، بریزم تو شکم یه مشت عرب، شکمشون گنده تر بشه؟ نه جونم، میرم و اروپا رو می گردم.»

پدرم چند بار به آرزویش رسید، و با مادرم پیش عمویم در پاریس رفتند. و از آنجا به ایتالیا، آلمان، بلژیک و هلند هم مسافرت کردند. پدرم هیچ وقت جایی بدون ماردم نمی رفت، حتی به مهمانی پیش خواهرش. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 30, 2009

نوش، نوش، نوش!

در ابتدای هستی، از آسمان شراب می بارید. از رودخانه ها شراب به دریا سرازیر می شد. دریاها از شراب ناب پر می بود. دیوانگان می نوشیدند، مست و دیوانه تر می شدند. سر از پای نشناخته، عاشق بودند، عاشق تر می شدند.

صیاد مست، صید مست تر. صیاد و صید، عاشق و معشوق می شدند.

جمعی وحشی شراب می نوشیدند، وحشی بودند، وحشی تر می شدند. دست به کشت و کشتار خود و دیوانگان می زدند. چون چنین دید پرودگار، شراب بر آنها حرام کرد. فرمان داد به ابرهای سیاه، باران ببارند. در رودخانه ها  آب جاری شد. در دریا آب جای شراب را گرفت.

دیوانگان غمگین شدند. پروردگار چون دیوانگان غمگین بدید، پیام داد، به کس مگویید و غم مخورید، بنوشید و بر خاک ریزید، که شراب ارغوانی در رگ تاک از بهر شما روان کرده ام. نوش، نوش، نوش!

دریغا که وحشیان، هنوز هم مست از شراب هزاران سال پیش، دست به کشت و کشتار می زنند!

30 آبان 1388 ــ 22 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 25, 2009

یک زنده ی مرده!

من مرده ام، اما راه می روم، حرف می زنم، می نویسم، کتاب می خوانم و غذا می خورم. مانند شما زندگان همه کار می کنم. به راستی یک زنده مرده ام.
من چهلمین روز درگذشت پدرم به دنیا آمدم. مادرم به خاطر شوهر روانشادش، نام او «علی اصغر» را روی من گذاشت. و مرا نذر «علی اصغر،* باب الحوایج» کرد. پیش از من هم دو دختر و یک پسر زاییده بود، که آنها قبل از یک سالگی درگذشته بودند. مادرم به من شیر نداد. دکترها گفته بودند که شیرش عوره دارد، بدین جهت فرزندان قبلی اش مردند، برایم در آن سالها که شیر خشک حکم کیمیا داشت، آن هم در شهر کوچک ما، با هزار زحمت شیر خشک تهیه می کرد. زن های بستگان و آشنایان هم، پستان پرشیرشان را از من دریغ نمی کردند. بدین طریق من خیلی برادر و خواهر دارم که تنها با خوردن شیر مادرشان با آنها برادر شدم. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 21, 2009

من، سایه خویشم!

اگر می خواهی مرا بشناسی،

بدانی کیستم؟

لبان خندانم،

چهره شادم،

نبین!

طنزهایم،

شوخی هایم را فراموش کن.
به سایه ام بنگر،

ببین،

ببین، چگونه سر در گریبان،

غمگین، آرام اشک در درون می ریزم.

من، سایه خویشم!

16 آبان 1388 ــ 7نوامبر 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 13, 2009

چگونه نویسنده گربه می شود؟

ده سالی بود که محمود آقا را دورا دور می شناختم. با هم سلام و علیکی داشتیم. شغلش خرید و فروش اتومبیل است. می گفت: «شب خسته به خانه می آیم، مشغول تماشای تلویزیوین می شوم. حوصله خواندن کتاب متاب ندارم.» تمام آگاهی سیاسی و علمی ایشان از تلویزیون های ایران و فارسی های خارج از کشور بود.

در حدود سه سال پیش زنگ تلفن به صدا در آمد. محمود آقا بود. پس از سلام و احوالپرسی، شروع کرد به تعریف از کتاب های منً؛ که شما واقعا نویسنده خوبی هستید، ما قدر نویسندگانمان را نمی دانیم، ووو. مرا با اصرار  برای روز یکشنبه ای به نهار در خانه اش دعوت کرد.

هرچقدر بهانه آوردم نپذیرفت و گفت: «حتما شما ما را قابل نمی دانید، ما همیشه به شما  ارادت داشتیم، حالا به ما افتخار بدهید و تشریف بیاورید.» و خیلی تعارف های دیگر که من همیشه در پاسخ کم می آورم. بالاخره پذیرفتم و روز معین به خانه ایشان رفتم. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 9, 2009

نیاز به عشق داشتم و نمی دانستم!

کیومرث را سالها با چهره ای افسرده و گوشه‌گیر می دیدم. تنها کسی بودم که با او رابطه دوستی داشت.

می دانستم فتانه که با دو دخترش از این فرار کرده با کیومرث ازدواج مصلحتی کرد تا بتواند اجازه اقامت بگیرد. آنها در یک خانه با هم زندگی می کردند، ولی هیچ وقت جایی با هم دیده نمی شدند. اصلا در بین ایرانیان دیده نمی شدند. می دانستم، خودش برایم گفته بود؛ کیومرث مهندس برق از دانشگاه تهران بود، مردی اهل کتاب، سالها در مقام های مهم در ایران کار می کرد. چند سال پس از انقلاب خود را بازنشسته کرده، هر چه داشته فروخته، و به اینجا آمده، حالا در یک شرکت بلژیکی که از ایران می شناخت کار می کند. هرگز ازدواج نکرده بود، این اولین بار بود، آن هم مصلحتی، به خاطر کمک به فتانه و دخترهایش. او اغلب از سرنوشت گله می کرد، ولی هیچوقت از کسی کمترین گله‌ای نداشت. بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی