نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 7, 2010

درود به حیوان ها

اگر حیوانی، حیوانی دیگر را می درد، از روی دشمنی نیست، بلکه طبیعت او را اینگونه ساخته که برای ادامه زندگی مجبور به دریدن حیوان دیگر است.

اما آیا دشمنی در نهاد انسان هاست؟
خیال کنیم تمام کشورهای دنیا یک ملت، یک نژاد، و مسلمان شیعه بودند، به نام ملت ایران، و رهبران مذهبی ما بر آن حکومت می کردند. آنوقت حکومت ایران دشمنی نداشت؟
اگر تمام مردم  دنیا یک ملت ، یک نژاد و یک دین تحت رهبری دولت آمریکا بودند؟ یا چین، انگلستان، روسیه، فرانسه، و یا صد کشور دیگر، چه؟ آن زمان حکومتی نبود تا به هر  بهانه ای به کشت و کشتار انسان های دیگر دست بزند؟ بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 5, 2010

زن

اسیرم کردی،
رهایم کن در آغوشت.
لبانم بر بستی،
بر لبانت.

دستم بستی،
بر حلقه مویت.

چشمم خیره کردی،
بر چشمانت.

پای بندم کردی،
بر پایت.

دگر پیرم،
رهایم کن، رهایم کن،
در آغوشت!

14 دی 1388 ــ 4 ژانویه 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 3, 2010

رهبری!

در کشورهایی مانند آمریکا، برزیل، هند، یا آلمان و فرانسه، تعداد کسانی که خود را نامزد ریاست جمهوری می کنند، از انگشتان یک دست تجاوز نمی کند. چون هر کسی خود را آماده چنین مسئولیت مهمی نمی داند. مقام ریاست جمهوری، نخست وزیری، یا هر وزیری باید شایستگی و کاردانی آن مقام را داشته باشند، تا بتوانند به بهترین وجه در خدمت ملت خود باشند.

اما چرا در کشور ما بیش از 4000 نفر نامزد ریاست جمهوری می شوند؟ این تعداد تازه منحصر به افراد داخل ایران است. اگر خارج نشینان می توانستند در این انتخابات شرکت کنند، بدون شک سر به میلیون ها می زد!

دلیل اش خیلی روشن است. این اشخاص آگاه اند که شایستگی ریاست جمهوری را ندارند، و هدف شان  خدمت به کشور و ملت نیست. تنها خیال می کنند( البته به غلط) دولت مردان ایران کاری نمی کنند، جز خوردن و … بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 30, 2009

دیروز و امروز!

دیروز!

داداشم، اسلحه به دست، منتطر رهبر،
مادرم سر نماز دعا به جون رهبر،

بابام می گفت» همه شون سر ته یه کرباسن،

من سرگردون!
امروز!

برادرم، تو گور،

مادرم سر قبر برادرم،
بابام، کنار مادرم،

من تو زندون، زیر شکنجه.
اون دیروزمون بود، این امروز!

9 دی 1388 ــ 30 دسامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 21, 2009

من خبرنگار آزاد، از دیوانه خانه گزارش می دهم!

به عنوان خبرنگار آزاد برای تهیه گزارش به یکی از دیوانه خانه مشهور دنیا رفتم.
نمای بیرونی: دارای دیوارهای بلندی است که روی آن سیم خاردار نصب شده است. نگهبانان مواظبند دیوانه های دیگر فرار نکند. هر چند بعضی با بدبختی زیاد، و دادن رشوه فرار کرده و می کنند. گفته می شود که نگهبانان برای راحت شدن از شر برخی دیوانه ها، آنها را فرای می دهند. درب این دیوانه خانه بسته است، و جلوی آن چند نگهبان چماق به دست پاسداری می دهند.

پیش از معرفی به مقام ریاست

من ــ سلام برادر! خبرنگار هستم، و می خواهم یک گزارش از این دیوانه خانه تهیه کنم.

نگهبان ــ می خوام صد سال سیاه سر به تنت نباشه که گزارش تهیه کنی، آیا اجازه کتبی از آقای رییس دارید؟

من ــ نه خیر! ولی در دنیا رسم است که خبرنگاران آزاد می توانند از هر کجا که بخوهند گزارش تهیه کنند.

نگهبان ــ خر الاغ نفهم بی شعور! مگه نمی بین اینجا همه جا نیست، دیوونه خانه است. تا کسی اجازه از آقای رییس نداشته باشه نمی تونه گزارش تهیه کنه.

من ــ ممکنه به آقا بگین، یک خبرنگار آمده دم در می خواد بیاد تو و گزارش تهیه کنه، شاید اجازه بفرمایند! البته زحمت شما جبران خواهد شد.( و جبران هم شد)

در محضر مقام ریاست

پس از تماس نگهبان با آقای رییس، ایشان اجازه فرمودند، و قید فرمودند که؛ «اول بیاورش پیش خودم.»

پیش از بردن من پیش رییس، تمام لباسهای مرا گشتند، بعد لختم کردند. سپس درون بدن مرا در اسکنر دیدند. وقتی متوجه شدند نه اسلحه همراه دارم، و نه مواد منفجره در شکم، چشم مرا بستند و به حضور مقام ریاست بردند. پس از بوسیدن دست مقام ریاست، و گفتن حرفهایی مانند اینکه؛ «آن مقام والا چقدر دانشمند و باگذشت و… هستند و حق ایشان است که ریاست تمام دیوانه خانه های دنیا راداشته باشند، – صد البته که به زودی تمام دیوانه خانه های دنیا ریاست ایشان را می پذیرند– و هرکجا یوانه خانه ایست، حق ریاستش با ایشان است ولو باشد در فلک الافلاک»، جناب آقای رییس به چند نفر دستور دادند، مرا برای دیدار از دیوانه خانه و تهیه گزارش همراهی کنند.

اما گزارش، پس از معرفی به مقام ریاست

نخستین موضوعی که در این دیوانه خانه توجه ام را جلب کرد، این بود که هیچ کس دیوانه نبود. دشمنان به دروغ اینجا را دیوانه خانه می نامند. ماموران امنیتی با ادب و انسانیت کامل با مردم برخورد می کنند. در حالی که دشمنان جناب آقای رییس به دروغ آنها را به رشوه خواری و پارتی بازی متهم می کنند. در تمام این دیوانه خانه یک معتاد ندیدم، حتی کسی سیگار هم نمی کشید. بیمارستان ها خلوت و پزشکان و پرستاران بدون دریافت کمترین پولی بیماران را با آخرین وسایل پزشک معالجه می کنند. مواد غذایی فراوان و ارزان است. مردم آزاد می گردند و هرچه فکر می کنند آزادانه می گویند. بیکاری وجود ندارد. من از دها نفر راجع به وضع مسکنشان پرسیدم. حتی از یک نفر هم نشنیدم که کمترین گلایه ای در این مورد داشته باشد. مردان و زنان از حقوق برابر برخوردارند. به حریم خصوصی هیچ کس تجاوز نمی شود. جوانان ( دختر و پسر) در خیابان ها رفت و آمد می کنند و کسی مزاحمشان نمی شود. دانشجویان دختر و پسر در کنار یکدیگر به دانشگاه می روند و درس می خوانند. اغلب وزرا و وکلا، حتی آقای رییس بدون محافظ میان مردم می گردند و مورد احترام مردم هستند. اینجا تنها دیوانه خانه ایست که تصادف اتومبیل وجود ندارد و رانندگان به قوانین راهنمایی–رانندگی احترام می گذارند. هوای اینجا به قدری سالم و پاک است که قابل تصور نیست. چیزی که سبب شگفتی من شد، این بود که زندان های قبلی تبدیل به دانشگاه شده است. هر کس به آنجا می رود و برمی گردد، آن آدم قبلی نیست، صد در صد عوض می شود. آنچه بیش از همه تعجب مرا برانگیخت، دیدم بعضی دیوانه ها را که می خواهند فرار کنند. پس از پژوهش های زیاد پی بردم که خوشی زیر دلشان زده، و قدر خدمات مقام ریاست و همکاران محترم، ایشان را نمی دانند.

پس از تهیه گزارش، آن را به سمع مبارک مقام ریاست، و چند نفر از همکاران نزدیک ایشان رساندم، که مورد محبت همه آنان با پاکتی سر بسته قرار گرفتم.

19 آذر 1388 ــ 10 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 14, 2009

نظری درباره سخنرانی اکبر گنجی!

اکبر گنجی در 21 آذر 1388ــ 12 نوامبر 2009، در بروکسل سخنرانی کرد. من هم برای شنیدن سخنان او به محل سخنرانی  رفتم.

نخست به اکبر گنجی به خاطر تحولی که در او طی این سی سال به وجود آمده شادباش می گویم، و گذشته او را که در زمان انقلاب جوانی هیجده ساله بوده، سپس در سپاه پاسدران فعال، و در انقلاب فرهنگی شریک، زیر سوال نمی برم. چرا که اگر پیش از انقلاب فضای باز سیاسی وجود داشت، هزارن جوان مانند او، به جای اسلحه در دست گرفتن و مبارزه با رژیم، از راه احزاب سیاسی دست به فعالیت می زدند.

اکبر گنجی در آغاز سخنرانی گفت: تمام انقلاب ها مانند هم می مانند، و از انقلاب فرانسه تقلید شده اند. ثمره انقلاب جز کشت و کشتار نیست. من از ایشان پرسیدم اگر اگر کسی صد سال پیش از تشتگی فریاد زده، و امروز هم یکی دیگر از تشنگی فریاد بزند، آیا دومی از اولی تقلید کرده؟ پاسخ او همچنان که در علم کلام رسم است، سفسطه رفتن و به پرسش پاسخ ندادن بود. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 13, 2009

به یاد محمد عاصمی

غمگینم
با تمام وجود غمگین ام و درد می کشم. همین یک ماه پیش بود، به عاصمی تلفن کردم، از بیماری جانفرسایش خبر دارم کرد.
گفتم عاصمی جان به به دیدنت بیایم؟
با صدایی کاملا عوض شده و خش دار گفت: » نه»!
شاید نمی خواست کسانی که او را شاد، خندان و بذله گو دیده بودند، در آن حال نزار ببینند.

دوستی من وعاصمی، دوستی شاگرد و استاد، بدون غل و غش بود. هر وقت داستان، شعر و یا طنزی می نوشتم که برایش جالب بود، چاپ می کرد. چنانچه خوب نبود، بدون هیچگونه پرده پوشی می گفت: «بی معنی و شعار است، پاره کن و بینداز دور.» من به استاد و دوست عزیزم، «محمد عاصمی» اخلاقا بی نهایت بدهکارم، و بی اندازه از او سپاسگزار.

آشنایی من با عاصمی، از سال 1990 میلادی آغاز شد. در مونیخ به دنبال کتاب فروشی فارسی می گشتم. تصادفا به کتاب فروشی او در پس خانه ای راه پیدا کردم. کتاب «سفرنامه ابراهیم بیک» را خریدم. در ضمن چند تا از داستان هایی که تازه نوشته بودم را برایش خواندم. او مرا تشویق کرد. این چنین دوستی ما آغاز شد. از آن پس، گاهی نوشته های مرا در نشریه «کاوه» چاپ می کرد. دیدار تازه می کردیم و هربار که به بروکسل می آمد، میزبانش بودم. زمانی که کتاب «هرچه بادا باد» که تمامش طنز و هجو بود نوشتم، قصیده بلند بالایی در وصف ام با آغاز (مطلع) زیرین نوشت؛
«ای ابوالفضل اردوخانی، خر خود را خوب می رانی …»

من، «عاصمی» دوست و استادی جایگزین ناپذیر، مردی ادیب و شوخ طبع –که سال ها با خون جگر به انتشار کاوه همت گماشت–  را از دست دادم. این برایم فاجعه است. نه تنها برای من، که برای تمام دوستان و دوستدارانش نیز فاجعه است. مرگ او را به تمام بستگان، دوستان و دوستداران او و نشریه کاوه تسلیت می گویم. ما در غم از دست دادن عاصمی با یکدیگر شریک هستیم.

22 آذر 1388 ــ  13 دسامبر 2009 ــ بروکسل ــ ابوالفضل اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 12, 2009

باد با من لجه!

نمی دونم چرا این باد با من لجه؟! هر کاری می کنم ولم نمی کنه. چند دفعه زنبور دستم رو زد، دستم باد کرد. چند دفعه هم مشت خورد پای چشمم، پای چشمم باد کرد. هر دفعه دستم، یا پام در می رفت، جاش باد می کرد. گلو درد که می گیرم، گلوم باد می کنه. این باد بی مرودت موهام رو برده! یه دفعه تو خیابون باد تندی می اومد، آقا یا خانومی که شما باشین، کلام رو برد وسط خیابون، بین ماشینا، منم دنبالش. یه آژانه کلام رو گرفت. با ادب ازش تشکر کردم و گفتم: کلام رو بده!
گفت: باید ثابت کنی که کلاه توست.
گفتم: نگاه کن به این سر کچل، مگه بی کلاه میشه؟
گفت: این دلیل نمی شه، شاید مال کس دیگه باشه، نکنه دزدیدی؟
حالا خر بیارو باقالی بار کن. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 9, 2009

دیوانه شو!

زمانی که بچه بودم، اگر اشتباهی می کردم، می گفتند: «بچه است، دیوونه است، یه غلطی کرده! بزرگ می شه، یه خورده بیشتر می فهمه.» به دیوانکی ام مرا می بخشیدند.
وقتی که جوانی شدم، اشتباهی مرتکب می شدم، به جوانی ام، به نادانی ام و به دیوانگی ام مرا می بخشیدند.
حالا که پا به سن گذاشته ام، اشتباهاتم، فراموشی ام، گناهانم، خرفتی ام، و… را به پیری و دیوانگی ام، ببخشید.

من که در زندگی زیاد دیوانگی کرده ام. بدین دلیل دیوانگی تو را به آسانی می بخشم. و تو اگر هرگز دیوانه نبوده ای، این خود دیوانگی است، پس دیوانه شو.
*که گفته اند: «منجمی خبر داد فلان روز بارانی می بارد، که هر کس از آن نوشد، دیوانه شود. پادشاه به وزیر امر داد، انباری از آب کردند و درِ آن استوار ساختند، تا با آّب باران نیامیزد. بارن موعد بیامد، و مردمان مملکت از آن بیاشامیدند، و جملگی دیوانه شدند، مگر پادشاه و وزیر که با آب ذخیره همچنان عاقل مانده و در اعمال و اقوال دیوانگان به حیرت و اسف می نگریستند. عاقبت شاه از مشاهده آن اوضاع به جان آمده، وبه وزیر گفت؛ مرا بیش از این طاقت و تحمل نمانده، و نزدیک است خود را هلاک سازم. وزیر گفت؛ هلاک کردن خویش نمی باید، ما نیز چون آنان شویم و مشکلات از پیش برخیزد. شاه گفت؛ چگونه آنان توان شد؟ وزیر گفت؛ از همان آب ما نیز بیاشامیم! پادشاه رضا داد و چنین کردند. و چون آن دو نیز دیوانه شدند، از رنج و تعب پیشین بیاسودند.» پس دیوانه شو.

چون به درِ خانه زنگی شوی ـ  روی چو گلنارت چون غار کن ( ناصر خسرو)
*امثال حکم دهخدا جلد 2

18 آذر 1388 ــ 9 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 3, 2009

سرگردانم

پدرم روزه نمی گرفت، نماز هم نمی خواند، گاهی هم لبی تر می کرد. مادرم نماز و روزه اش ترک نمی شد.
گاهی که پدرم مشروب می خورد، مادرم سر نماز اشک ریزان از خدا برای او طلب بخشش می کرد.
مادرم آرزو می کرد به زیارت خانه خدا، و کربلا برود. پدرم می گفت: «پولم رو ببرم، بریزم تو شکم یه مشت عرب، شکمشون گنده تر بشه؟ نه جونم، میرم و اروپا رو می گردم.»

پدرم چند بار به آرزویش رسید، و با مادرم پیش عمویم در پاریس رفتند. و از آنجا به ایتالیا، آلمان، بلژیک و هلند هم مسافرت کردند. پدرم هیچ وقت جایی بدون ماردم نمی رفت، حتی به مهمانی پیش خواهرش. بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی