نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 11, 2010

ارتجاع می ترسد!

ارتجاع می ترسد، زترس به خود می لرزد،
آنقدر ترسوست،
که از من، نویسنده کمنام هم می ترسد.

ارتجاع ز قلم زن می ترسید،
ز اندیشمندان می ترسد،غرق در فساد است،
 ز افشا شدن فسادش می ترسد.

طبل رسوایی اش بر سر بام  جهان می زنند،
ز صدای طبل رسوایی می ترسد، 

ارتجاع ز ترس شب خواب ندارد،
روز نگران است، زسایه خویش هم می ترسد
ز ترس دست به کشتار قلم زن می زند،
شیر پوشالی است، به پوسیدگی اش اگاه،
ز پوسیدگی اش می ترسد.
 
ارتجاع می ترسد، زترس به خود می لرزد.

16 اسفند 1388 ــ 7 مارس 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 7, 2010

ما خطرناکیم!

من، نویسنده ای هستم که به هیچ گروه و حزبی وابسته نیستم. تنها حرف دلم را می زنم، اما مانند میلیون ها ایرانی دیگر که می خواهند آزادانه اندیشه شان را بیان کنند، برای حکومت جمهوری اسلامی، خطر به شمار می روم. بدین جهت میزبانی بلاگفا (جمهوری اسلامی)، وبلاگ مرا مسدود کرد. آدرس وبلاگ تازه من هست؛ https://ordoukhani.be/

چوب را که بردارند، گربه دزده حساب کار خودش را می کند! من که چوب کبریتی هم نیستم، چماق داران قلمی جمهوری اسلامی، با آن هزینه چند ملیاردی، و دستگاه عریض و طویل را به ترس انداختم. چرا که اگر چوب کبریت ها با هم شعله ور شوند، از آن جمهوری استبدادی چیزی باقی نمی ماند. بدین جهت کوشش می کنند، یک ــ یک کبریت ها را خاموش کند. بسی خیال باطل که کبریت های شعله ور شجاع بسیارند و با آرمان. چماق دارن ترسویند، جیره خور و بی آرمان. ما خطرناکیم!

16 اسفند 1388 ــ 7 مارس 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 7, 2010

درباره بسته شدن وبلاگ «شوخی و جدی»

میزبانی بلاگفا بدون هیچ توضیحی، وبلاگ شوخی و جدی را از دسترس خارج کرد. تلاش مان این بود که بیش از 400 نوشته وبلاگ را دوباره در دنیای مجازی در دسترس خوانندگان قرار دهیم.

کار آنجا سخت تر شد که مسئولان بلاگفا، حتی دسترسی به پنل بلاگ را نیز مسدود کردند، به این ترتیب برای جابجایی وبلاگ با مشکلات زیادی روبرو شدیم. نتیجه خوشبختانه آن شد که اکنون وبلاگ «اردوخانی وردپرس دات کام»، تمام نوشته های پیشین را در آرشیو خود دارد.

«شوخی و جدی» روزگار تازه ای را در وردپرس شروع خواهد کرد. از این پس به جای آدرس «اردوخانی.بلاگفا.کام» از آدرسهای «اردوخانی.وردپرس.کام» و «اردوخانی.بی ای» استفاده کنید. [مسئول فنی وبلاگ]


بعد از پیگیری علت مسدود شدن وبلاگ، مسئولین بلاگفا در نامه ای پاسخ دادند؛ 

با سلام
وبلاگ شما به دستور کارگروه تعیین مصادیق (کمیته فیلترینگ) مسدود شده است. جهت پیگیری به
filter@dci.ir  تماس بگیرید.
با احترام

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 4, 2010

زندگی هزینه دارد!

زندگی هزینه دارد!
کمترین سکوت است،
بیشترین، برای زندگی بهتر؛
بی شرافتی، کشتن وجدان،
در کاخی زیستن، ندیدن بی خانمانان،

با شکم سیر گذشتن از کنار گرسنگان،
بی تفاوت نگریستن به چوبه های دار،
فراموشی شکنجه شدگان در زندان،
سر فرود آوردن و چاپلوسی ستم کاران،
خیانت به مردم، مزدوری بیگانگان.

زندگی هزینه ای ندارد،
کمترین فدا کردن جان،
شرافت، بیداری وجدان،
همدردی با بینوایان
فریاد بر ستمکاران،

تحمل شکنجه زندان،
تن ندادن به مزدوری بیگانگان،

تا پای چوبه دار رفتن، برای آزادی بیان.
زندگی هرینه دارد!

10 اسفند 1388 ـ 1 مارس 2010 ــ اردوخانی ــ یروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 28, 2010

کودک گم کرده!

آقای شهردار شهر کوچک ما که مورد اعتماد و علاقه همه مان بود و هست، لباسش را پوشید، کرواتش را زد، پیش از بیرون رفتن از خانه، اسباب بازی ها را جمع کرد و در جعبه ای گذاشت، و به کودکش گفت: «من می روم سر کار. حالا بگیر بخواب! نزدیک غروب که بر می گردم، دوباره با هم بازی می کنیم.»
وقنی برگشت، لباسش را درآورد، خودش را روی مبل انداخت، کمی استراحت کرد، بعد بلند شد، ضمن آماده کردن شام، اسباب بازی ها را از جعبه درآورد، روی زمین پخش کرد، شامش را خورد، ظرفها را جمع کرد. به کودک گفت: «بلند شو، بیا با هم بازی کنیم.» پس از یکی – دو ساعتی به کودک گفت: «حالا تو برو بخواب! تا من به کارهای دیگرم برسم.» چند سالی این برنامه زندگی آقای شهردار بود. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 24, 2010

در انتظار قهوه دگری!

در کافه ای، جلویم فنجانی قهوه، بی خبر از اطرافم، در اندیشه قهرمان داستانی که در خیال می پروراندم بودم. گاهی شاد، گاهی غمگین، گاهی لبخند بر لب، و گاهی ابرو در هم. گاه به گاه سرگرم نوشتن صحنه های اصلی داستانم در نخستین صفحه کتابم می شدم. پس از نمی دانم چه مدت، گویی باری از دوشم برداشته شده، نفس راحتی کشیده، راضی و خوشحال از کارم بودم. دیدم فنجان قهوه ام خالی است، سر بلند کردم، با اشاره دست، در انتطار قهوای دگری بودم. چند زن و مرد این طرف و آن طرف، زن زیبای میان سالی رنگ پریده، چشمانی گود رفته و غمگین، کمی آرایش کرده با چمدانی سرخ کنارش، روبرویم دیدم. لبخندی و لبخندی. زن از جا برخاست، چمدانش را برداشت و آمد کنارم نشست. گفت: «موسیو ده سال به جرم قتل مردی در زندان در انتطار آغوش و بوسه مردی بودم.» پیش از اینکه بتوانم حرفی بزنم، در آغوشم گرفت، لحظاتی طولانی لب بر لبم نهاد. سپس از جا برخاست، لباسش را مرتب کرد و چمدان به دست، پس از سپاسگزاری و خداحافظی، رفت.

گویی در رویا، همچنان در انتطار قهوه دگری بودم.

سه بعد از نیمه شب ــ 6 بهمن1388 ــ 26 ژانویه 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 19, 2010

اشتباه آقای دکتر لاهیجی

آقای دکتر لاهیجی در سخنرانی خود، مقابل سازمان دفاع از حقوق بشر در ژنو گفت: «در ایران کمترین آزادی وجود ندارد، و حقوق بشر به هیچ وجه اجرا نمی شود.»

نماینده حکومت ایران، محمد جوادلاریجانی در پاسخ ایشان گفت: ایران آزادترین و دموکرات ترین کشور جهان است، و در آن مفاد حقوق بشر بهتر از همه کشورهای دنیا اجرا می شود. ما در مدت یکسال پنج هزار اجازه راهپیمایی صادر کردیم. (البته راهپیمایی به دنبال نان، گوشت، سبزی و میوه، و به علت قادر نبودن به خرید آنها)
از دید من آقای دکتر لاهیجی اشتباه می کند. ما باید اول برادری خود را ثابت کنیم، بعد ادعای ارث و میراث.
ما باید نخست همبستگی، وابستگی و فرمانبرادی خود را نسبت به حکومت جمهوری اسلامی ثابت کنیم، تا بشر به حساب بیاییم، پس از آن خواهان حقوق بشر و مزایای آن در ایران باشیم. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 16, 2010

موسیو پرگار

پَرگار وسیله‌ای برای کشیدن «دایره» است. هرکجا که دایره ایست، اثر پرگاری است. و ما میان این دایره ها زندگی می کنیم، بدون اینکه لحظه ای به پرگار، و مخترع نابغه اش بیاندیشم. هر کدام از ما می توانیم پرگار باشیم. از شگفتی به دور خود بچرخیم. زمانی که سرگردانیم، باز هم پرگاریم. بیایید با هم فعل «پرگار بودن» را در زمان های مختلف صرف کنیم.

«موسیو» سال ها پیش آپارتمان بزرگی در خانه سالمندان، با این اندیشه خریده بود، تا زمانی که او و همسرش پیر شدند به آنجا بروند. اما وقتی همسرش را از دست داد، پس از رنگ کردن، و تعویض پرده ها، با بیش از دو هزار جلد کتاب تاریخی، علمی و ادبی، همراه با مقداری از اسباب خانه خودش به این خانه آمد.* بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 13, 2010

توبه گرگ

گرگ پیر، با پوزه و چنگال خونین، سفیران خود را به گرد جهان می فرستد، تا با شیپور و چنگ و دف و تار، سرود صلح و آزادی سر دهند.
کبوتر سپید، غمگین، با برگی سبز بر دیوار خرابه نشسته می گوید:
پیام صلح و آزادی ات را باور کنیم، یا پوزه و چنگال خونین ات را؟!
لاشخورها از گرگ پیر پاسداری می کنند، کفتارها بسیج!
کبوتر سپید با برگی سبز، غمگین بر دیوار خرابه نشسته فریاد می زند:

توبه گرگ مرگ است.
توبه گرگ مرگ است
توبه گرگ مرگ است

24 بهمن 1388 ــ 13 فوریه 2010 ــ اردوخانی  ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 1, 2010

نامه سعیدی سیرجانی به علی خامنه‌ای پیش از قتل

نامه  آموزگارم، سعیدی سیرجانی به علی خامنه ای؛

«نامه  سعیدی سیرجانی به علی خامنه‌ای پیش از   قتل توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی

بگذارید آیندگان بدانند که ‏در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.‏
به یکباره   جان در ستم سوختن
مرا بهتر از با ستم ساختن بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی