نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 23, 2010

از بودن خسته بود!

از بودن خسته بود!

هنرمند پلی است میان حال و آینده
اصالت هنر در این است،
تا آیندگان به داوری بنشینند.

کاشکی جان، همانند فرش کهنه ای بودی که وقتی می خواستی خانه و زندگی را ترک کنی، می توانستی به کسی ببخشی و یا برای وارث ات به یادگار بگذاری. منصور خاکسار،  آرزوی ترک جان داشت. 

روزی که هیچ امیدی به زندگی نداری، جان برایت سر بار است، می خواهی به دورش اندازی  و از چنگالش رها شوی. روزی که نه خاطرات گذشته برایت خوش آیند است و نه امیدی به آینده داری .او آرزوی ترک جان داشت.

منصور خاکسار از بودن خسته بود، و آرزوی ترک جان داشت. بدون شک در آخرین دقایق زندگی، تنها اندیشه وغم اش، درد و رنج بازماندگانش پس از خویش بود.
به خاطر غمگین نکردن روان پاک منصور خاکسار، ارج نهادن به خواستش، و همچنین پاسداری از سنت نیاکان مان، که با جشن و شادی به سوگواری در گذشتگان می پرداختند، ما هم با دلی غمگین ( به تظاهر هم که شده) شادی کنیم، اینچنین روان او شاد کنیم.کافر همه را به کیش خود پندارد. من کافرم. همه را به کیش خود می پندارم.3 فروردین 1389 ــ 23 مارس 2010 ــ اردوخانی بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 20, 2010

من تنها، خانه خالی !

من تنها، خانه خالی ! 

در این آخرین روز سال،
در سر، خانه تکانی می کنم.
گرد وغبار گذشته، پاک می کنم،
هرچه بیهوده است؛ حسادت و تنفر،
دروغ و تظاهر، برون می ریزم.
خانه ز اندیشه پلید، پاک می کنم.

خسته، زان پس چون نیک می نگرم،
نگاه به هیچ می کنم.
من تنها، خانه خالی.
30 اسفند 1388 ــ 20 مارس 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 19, 2010

نورزتان شاد، هر روزتان شاد!

خانه من! 

من در ایران، در آن خانه نی ام میهمان.
باشم چندی و شوم خانه خویش روان.

آن خانه که ز آغاز، مام من است،
از همان روز ازل که نامش شد ایران.

زادگه جم و فریدون است، خانه ام ایران،
ندهم این خانه به ده آکان زمان.

*نام درست و پارسی «ضحاک»، «ده آک» به معنی ده پلیدی است. در درازای زمان و پس از حمله اعراب به ایران، نام «ده آک» به «ضحاک» تغییر یافت.

28 اسفند 1388 ــ 19 مارس 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 18, 2010

نوروز جشن و همبستگی ملی ما!

نوروز، جشن و همبستگی ملی ما!

از زمان قاجار، به ویژه از دوران فتحعلی شاه که در بی لیاقتی، بی عرضگی و خرافاتی بودن، سرآمد تمام حاکمان تاریخ ما بود، پای دولت فخیمه انگلستان به ایران باز شد، و روسیه تزاری هم توانست قسمتی از خاک ایران را بگیرد. سود منابع زیرزمینی و زمینی به جیب دولت های استعماری رفت، و ملت ایران از آن بهره ای نبرد. اگر هم برخی از آنها ملی شد، استعمار داخلی حکومت کنندگان، و اطرفیان شان آنها را به انحصار خود درآورده، و باز هم سر ملت بی کلاه ماند. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 14, 2010

روسیاه!

 به مناسبت تغییر رنگ سبز جدول خیابانها به  سیاه!

روسیاه!

همچو قلب سیاهتان،
خیابان ها را سیاه کردید،
ملتی را به سوگواری وا داشتید،
روزگارشان را سیاه کردید.

گیرم خانه ها را هم سیاه کردید،
پرچم سبز و سپید و سرخ را، یکپارچه سیاه کردید،
با سرسبزی دشت و جنگل چه می کنید؟
با خون هایی که می ریزید چه می کنید؟
با برف های سپید، بر قله البرز چه می کنید؟
با آسمان آبی چه می کنید؟

بیش از بیش ز ترس،
خود را رو سیاه می کنید.

20 اسفند 1388 ــ 10 مارس 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 11, 2010

ارتجاع می ترسد!

ارتجاع می ترسد، زترس به خود می لرزد،
آنقدر ترسوست،
که از من، نویسنده کمنام هم می ترسد.

ارتجاع ز قلم زن می ترسید،
ز اندیشمندان می ترسد،غرق در فساد است،
 ز افشا شدن فسادش می ترسد.

طبل رسوایی اش بر سر بام  جهان می زنند،
ز صدای طبل رسوایی می ترسد، 

ارتجاع ز ترس شب خواب ندارد،
روز نگران است، زسایه خویش هم می ترسد
ز ترس دست به کشتار قلم زن می زند،
شیر پوشالی است، به پوسیدگی اش اگاه،
ز پوسیدگی اش می ترسد.
 
ارتجاع می ترسد، زترس به خود می لرزد.

16 اسفند 1388 ــ 7 مارس 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 7, 2010

ما خطرناکیم!

من، نویسنده ای هستم که به هیچ گروه و حزبی وابسته نیستم. تنها حرف دلم را می زنم، اما مانند میلیون ها ایرانی دیگر که می خواهند آزادانه اندیشه شان را بیان کنند، برای حکومت جمهوری اسلامی، خطر به شمار می روم. بدین جهت میزبانی بلاگفا (جمهوری اسلامی)، وبلاگ مرا مسدود کرد. آدرس وبلاگ تازه من هست؛ https://ordoukhani.be/

چوب را که بردارند، گربه دزده حساب کار خودش را می کند! من که چوب کبریتی هم نیستم، چماق داران قلمی جمهوری اسلامی، با آن هزینه چند ملیاردی، و دستگاه عریض و طویل را به ترس انداختم. چرا که اگر چوب کبریت ها با هم شعله ور شوند، از آن جمهوری استبدادی چیزی باقی نمی ماند. بدین جهت کوشش می کنند، یک ــ یک کبریت ها را خاموش کند. بسی خیال باطل که کبریت های شعله ور شجاع بسیارند و با آرمان. چماق دارن ترسویند، جیره خور و بی آرمان. ما خطرناکیم!

16 اسفند 1388 ــ 7 مارس 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 7, 2010

درباره بسته شدن وبلاگ «شوخی و جدی»

میزبانی بلاگفا بدون هیچ توضیحی، وبلاگ شوخی و جدی را از دسترس خارج کرد. تلاش مان این بود که بیش از 400 نوشته وبلاگ را دوباره در دنیای مجازی در دسترس خوانندگان قرار دهیم.

کار آنجا سخت تر شد که مسئولان بلاگفا، حتی دسترسی به پنل بلاگ را نیز مسدود کردند، به این ترتیب برای جابجایی وبلاگ با مشکلات زیادی روبرو شدیم. نتیجه خوشبختانه آن شد که اکنون وبلاگ «اردوخانی وردپرس دات کام»، تمام نوشته های پیشین را در آرشیو خود دارد.

«شوخی و جدی» روزگار تازه ای را در وردپرس شروع خواهد کرد. از این پس به جای آدرس «اردوخانی.بلاگفا.کام» از آدرسهای «اردوخانی.وردپرس.کام» و «اردوخانی.بی ای» استفاده کنید. [مسئول فنی وبلاگ]


بعد از پیگیری علت مسدود شدن وبلاگ، مسئولین بلاگفا در نامه ای پاسخ دادند؛ 

با سلام
وبلاگ شما به دستور کارگروه تعیین مصادیق (کمیته فیلترینگ) مسدود شده است. جهت پیگیری به
filter@dci.ir  تماس بگیرید.
با احترام

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 4, 2010

زندگی هزینه دارد!

زندگی هزینه دارد!
کمترین سکوت است،
بیشترین، برای زندگی بهتر؛
بی شرافتی، کشتن وجدان،
در کاخی زیستن، ندیدن بی خانمانان،

با شکم سیر گذشتن از کنار گرسنگان،
بی تفاوت نگریستن به چوبه های دار،
فراموشی شکنجه شدگان در زندان،
سر فرود آوردن و چاپلوسی ستم کاران،
خیانت به مردم، مزدوری بیگانگان.

زندگی هزینه ای ندارد،
کمترین فدا کردن جان،
شرافت، بیداری وجدان،
همدردی با بینوایان
فریاد بر ستمکاران،

تحمل شکنجه زندان،
تن ندادن به مزدوری بیگانگان،

تا پای چوبه دار رفتن، برای آزادی بیان.
زندگی هرینه دارد!

10 اسفند 1388 ـ 1 مارس 2010 ــ اردوخانی ــ یروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 28, 2010

کودک گم کرده!

آقای شهردار شهر کوچک ما که مورد اعتماد و علاقه همه مان بود و هست، لباسش را پوشید، کرواتش را زد، پیش از بیرون رفتن از خانه، اسباب بازی ها را جمع کرد و در جعبه ای گذاشت، و به کودکش گفت: «من می روم سر کار. حالا بگیر بخواب! نزدیک غروب که بر می گردم، دوباره با هم بازی می کنیم.»
وقنی برگشت، لباسش را درآورد، خودش را روی مبل انداخت، کمی استراحت کرد، بعد بلند شد، ضمن آماده کردن شام، اسباب بازی ها را از جعبه درآورد، روی زمین پخش کرد، شامش را خورد، ظرفها را جمع کرد. به کودک گفت: «بلند شو، بیا با هم بازی کنیم.» پس از یکی – دو ساعتی به کودک گفت: «حالا تو برو بخواب! تا من به کارهای دیگرم برسم.» چند سالی این برنامه زندگی آقای شهردار بود. بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی