نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 13, 2010

این چنین دژخیمان را تحقیر می کنیم

غمی جانسوز جان و روانم را فرا گرفته. خود را در میان هزاران کشته، هر یک به دردناکترین وضعی می بینم. نمی دانم کنار کدامین کشته بنشینم. برای کدامین سوگواری کنم. کنار آشناترین سر در گریبان فرو می برم و اشک می ریزم. رهگذری شاد و خندان، با سری برافراشته از کنارم می گذرد. سر بلند می کنم، با لبخندی سیلی بر صورت می زنم. صورت سرخ می کنم. به خود می گویم: او هم  مانند من،…!

ما با سری بلند سوگواری می کنیم. این چنین دژخیمان را تحقیر می کنیم.

23 اردیبهشت 1389 ــ 13 مه 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 12, 2010

دژخیم، همه چیزش را در خانه جا می گذاشت!

دژخیم، بدترین ناسزاها که به زبان مادریش، و زبان دیگری که چند کلمه ای بیشتر نمی دانست، نثار زندانی کرد. با مشت و لگد به جان او افتاد. سپس خواست تا زندانی را روی تختی دراز کنند، در حالیکه همچنان ناسزا می گفت، با شلاق فلزی به جان او افتاد. زمانی که خسته شد، و زندانی خونین، از شلاق زدن دست کشید، در حالیکه نفس – نفس می زد، سیگاری روشن کرد و روانه خانه شد.
دژخیم، رفتارش با مادر مقدسانه شد. روی حرف پدر جرات نمی کرد حرف بزند، و در برابر پدر و مادر هرگز لب به سیگار نمی زد. کوچکترین حرف زشتی در برابر خواهر به زبان نمی آورد. گربه اش را بغل و نوازش می کرد. برای قناری اش حرف های خوب – خوب می زد.
دژخیم، هر بار که از خانه بیرون می رفت، شرف، وجدان و انسانیت را در خانه جا می گذاشت.

22 اردیبهشت 1389 ــ 12 مه 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 11, 2010

دخترکان، بدوید، بدوید!

دخترکان، بدوید، بدوید!

در تل خاکروبه ها، عروسک های آلوده به خاک، دست و پا شکسته، فراوان است.
 
فرزاد کمانگیر، به شاگرانش پس از پایان درس می گفت: دخترکان، بدوید،، بدوید، زود به خانه روید،  پیش از آنکه به خانه پیری با ریشی انبوه روید، با عروسک هایتان بازی کنید، در آغوشتان بگیرید، ببوسید، که او شما را به خاک سیاه می نشاند و عروسک هایتان را به تل خاکروبه ها.

دخترکان، بدوید، بدوید، به خانه روید، با هم بازی کنید، لی لی بازی کنید، یک قل دو قل بازی کنید، طناب بازی کنید، شادی کنید، گرگم به هوا بازی کنید، پبش از انکه گرگ پیری با سرنوشت شما بازی کند. دخترکان، بدوید، بدوید؛ …!

در سر زمین ما، دخترکان ، گریان، به خاک سیاه نشانده فراوان است.

21 اردیبهشت 1389 ــ 11 مه 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 10, 2010

تا ابلهی پاسدار آنجاست!

تا ابلهی پاسدار آنجاست!

دیوارهای ضخیم دژها شکسته شد،
دیوار بلند سنگرها شکسته شد،
سقف قصرهای پادشاهان ریخت
بزرگی و شگوهشان فرو ریخت،
کلبه ها و خانه ها نیست شدند،
جنگل ها ذغال و خاکستر شدند،
دیوار زندان و شکنجه گاه پا برجاست،
چوبه های دارهمچنان پا بر جاست.

دژ دین فروشان همچنان تسخیر نشده،
دیوار بلند سنگر ریا کاران شکسته نشده،
سقف و دیوار قصر ستمگران پا بر جاست،
مقام و ثروت و زور گویان پا بر جاست.

با قلم و خون جگر کی توان شکست،
این دیوار دژ و سنگر و قصر،
تا ابلهی پاسدار آنجاست.

20 اردیبشهت 1389 ــ  10 مه 2010ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 5, 2010

خروس بی محل!

جمعی از دوستان و آشنایان از من خواستند تا در مجلسی برایشان حرف بزنم. برای اینکه بتوانم منظورم را خوب بیان کنم، تخته سیاهی ( سبزی) خواستم که بر روی آن، نکته های اساسی هدف ام را به صورت: الف ، ب ، پ ، ت … بنویسم. جلوی تخته روبروی حدود هشتاد نفری که در سالن حضور داشتند، ایستاده بودم.

هنوز چهار– پنج دقیقه از سخنرانی ام ( خیر سرم ) نگذشته بود که…! چشم شما روز بد نبیند، بغل بیضه چپم، ( بین ران و بیضه ام) شروع به خاریدن کرد. چه خاریدنی، بیشتر شبیه به سوزش بود. برای اینکه آرام شوم، پاهایم را به هم جفت کرده و شروع به مالیدن ران هایم به هم کردم، ولی خارش همچنان بیشتر می شد. در این موقع یکی از حاضرین که به گفته خودش ( البته تنها به گفته خودش) استاد ادبیات در دانشگاه ایران بوده ( معلوم نیست کدام دانشگاه)  و اکنون هم در یکی از دانشگاه های فرانسه ( باز هم معلوم نیست کدام دانشگاه) ادبیات قدیم پارسی درس می دهد و شاگردان زیادی دارد، و دکترای علوم انسانی از سوربن است ( البته این آقا جز ده–پانزده تا کلمه بیشتر فرانسه بلد نیست) از جایش بلند شد و گفت: «مرتیکه الدنگ اگه شاش داری برو بشاش بعد بیا ببینیم چه … می خوری!» (توجه کردید که واژه الدنگ امروز به کار نمی آید و متعلق به زبان قدیم است؟)
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 4, 2010

چرا اکثر کشورها با ما دشمنی دارند؟

علت اصلی دشمنی اکثر کشورها به ما حسودی است، اتم بهانه است.
اون قدیما، یه دکتر تو محله مون داشتیم. مهندس فقط اسمش رو شنیده بودیم، من یکی که ندیده بودم.
یک اوست علی بنا داشتیم، یه اوست تقی نجار. حالا تعداد مهندس ها و دکترها از تیر چراغ برق ها زیادتره، همه همدیگه رو خانم و آقای مهندس صدا می کنن. این آخری ها مهندس و دکتر هم دیگه اعتبار نداره، اکثرا استاد شدن، البته استاد در حقه بازی. تو هیچ کشوری به اندازه ایران، دکتر و مهندس استاد وجود نداره.
 بچه دوازه سالمون تو خونه نیروگاه اتمی درست می کنه. به این علت کشورهای غربی به ما حسودی و دشمنی می کنن. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 2, 2010

بیماری های تاریخی!

در طول تاریخ، بشر به بیمارهای گوناگون واگیردار فراوانی گرفتار شده، و پس از این هم خواهد شد.
اغلب این بیماری ها مانند؛ وبا، حصبه، طاعون، بواسیر، سرطان، آنفلوانزای خوکی، خری، ایدز و …؛  شناخته شده و درمان پذیرند. 

ولی بیمارهی هایی هستند که ریشه در تاریخ چند هزار ساله استبدای ما دارند، و حکومت ها نه تنها به درمان آنها نپرداخته اند، بلکه در تشدیدشان کوشا بوده و هنوز هم هستند. و هنوز هم کسی نمی تواند آنها را درمان کند. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 30, 2010

از کوزه همان برون تراود که در اوست!

چندی از سیاستمداران در ایران و خارج، گله می کنند که زبان آقای احمدی نژاد دیپلماتیک نیست، بلکه لمپنانه است. لمپنیسم، زبان اشخاصی است، که فرهنگشان از زیر شکم تا بالای زانو است. هرچه می اندیشند و می گویند، از این محدوده تجاوز نمی کند.

من در کتاب «فرهنگ بی فرهنگ ها» که در سال 1370 خورشیدی ــ 1991 میلادی– به چاپ رسید، نمونه هایی، با بهره گیری از این زبان به صورت طنز و داستان کوتاه نوشته ام. در اینجا باید یادآوری کنم که؛ «خدا هفت جد آقای احمدی نژاد را بیامرزد! خدا عمرش را زیاد کند! خدا سایه اش را از سر فلسطین، آمریکا، اسراییل و ونزوئلا کم نکند، که فحش های ناموسی نمی دهد! بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 29, 2010

هی دکمه ها،چقدر قشنگ اید دکمه ها!

این داستان کوتاه در وبلاگ پبشین ام بود، که از ما بدتران بستند.  از دید خودم به خواندنش می آرزد.

راستی فکر کرده اید ! دکمه ها چقدر قشنگ اند. بیش از صد جور دکمه به شکل ها و اندازه های و رنگ های گوناگون  وجود دارد ؟  از جنس های گوناگون.  از چوب ، استخوان ، سنگ ، صدف ، فلز ، شاخ ، دندان… ، چندی با روکش پارچه ای به رنگ لباس. چندی با نقش نگار ، چندی با نوشته. دکمه ها ، هی دکمه ها ،چقدر قشنگید دگمه ها.  بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 26, 2010

گناه هر سه بخشیدم!

گفت: «گناه من این بود که (به گفته مادرم) پنج دقیقه پس از برادرم به دنیا آمدم!»
مادرم او را بیشتر از من دوست داشت. صبح، مادر یا پدرم، مرا از خواب بیدار می کردند و می گفتند: «بلند شو برو نان و پنیر بگیر!»
وقتی بر می گشتم، او هنوز در خواب بود!
وقتی می گفتم: «چرا یک روز برادرم نمی رود؟!»
می گفتند: «او بزرگتر از توست!» بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی