نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 23, 2010

فحش دیگه ندین!

 باور کنید ما آدم های قدر ندون و قدر نشناسی هستیم. سرمون رو کردیم تو لاک خودمون و هی غر می زنیم و از جمهوری اسلامی انتقاد می کنیم. اگه یه خورده سرمون رو بیاریم بالا و چشامون رو وا کنیم، می بینیم جمهوری اسلامی بهترین حکومت دنیاست و رهبران مذهبی مون هم خوبترین!

قراره پاپ رهبر کاتولیک های جهان و دنیا ماه سپتامبر2010( شهریور 1389) بیاد انگلیس. از همین حالا کاسه گداییش رو دستش گرفته، بستگی به نزدیکی و دوری به پاپ داره، می خوان از هر نفری که میاد بین 30 تا 7 پوند بگیرن. نه فقط خرج سفر پاپ که 30ملیون دلار میشه در بیاد، بلکه یه چیزی هم تهش بمونه. در کشوری که 7 در صدش کاتولیکه! در صورتیکه تو کشور ما به کسایی که بیان سخنرانی رهبر رو گوش کنن، سادندیس و ساندویچ می دن.

یه مثال دیگه بزنم که روشن روشن شین و فرق رو با چشای خودتون ببینین!

هر وقت که تو بروکسل جلوی پارلمان قراره کشاورزا تظاهرات کنن، از اسپانیا و ایتالیا و آلمان و هلند و پرتقال و یونان و و نروژ و سوئد و دانمارک چک و اسلواکی ( خوب شد این دو از هم جدا شدن، و گرنه بی ادبی می شد) با اتوبوس میان. خرج رفت و اومدشون اتحادیه میده. اتحادیه که سر گتج نخوابید، همون پولیه که کشاورزا برای حق عضویت می دن. (خرج همه تطاهرات رو اتحایه هاشون می ده.)

در صورتی که هر وقت قراره تو تهرون تظاهرات بشه، حکومت میره تو دهات، مردم رو با عزت و احترام با اتوبوس لوکس میاره. می بره جاهای خوب خوب رو نشونشون می ده. ساندیس و ساندویچ به علاوه  نفری صد هزار تومن هم میده. یکی یک چوب هم دستشون میده. نه واسه اینکه تو سر مخالفین بزنن، بلکه عصای دستشون بشه که زیاد خسته نشن. بعد از تظاهرات هم می بره می رسنتشون سر جای اول. رییس جمهورمون هم اونقدر دست و دل وازه که سیب زمینی هم میده. واقعن که شاعر ما خوب گفته؛

قدر نعمت نعمتت افزون کند، کفر نعمت از کف ات بیرون کند.

این یه تیکه کوچکش بود، حالا کجاشو دیدین. نمی خوام زیاد سر نخ رو بکشم،

 محمودی می خواد نفری یه ملیون هم به هر بچه ای که به دنیا میاد بده، با ماهی چند هزار تومن. انشالله محمود خان تا ابد عمر کنه و همیشه رییس جمهور بمونه، تا ملت ما کاری نکنه، جز خوردن و خوابیدن و گشتن و بچه پس انداختن! خدا عمر این حکومت جمهوری اسلامی رو زیاد کنه. بگین آمــــــــین. اگه نخواستین آمین بگین، فحش دیگه ندین!

15 مرداد 1389 ــ 6 اوت 2010 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 7, 2010

من و معشوقانم!

در دریای خیال و در کشتی خاطراتم با امواج بالا و پایین می روم. گر چه کوشش می کنم بادبان این کشتی»حقیقت»را مهار کنم، گاهی بادی سهمگین، همراه با طوفانی عظیم برمی خیزد، بادبان ز دستم رها می شود. کشتی به عمق دریا می رود، من با رنج فراوان به ساحلی یا سخره ای پناه می برم. از نو کشتی دگری می سازم و به دریای خیال روانه می شوم. نه تاجرم، نه صیاد، به دنبال حادثه می گردم. این چنین داستان می نویسم! 

از زمانیکه خود را شناختم، عاشق بودم. عشق همزادم بود و من همزمان چندین معشوقه داشتم. هر یک از معشوقه هایم می دانستند که معشوقه های دگری هم دارم، ولی چشم بر هم می گذاشتند.
هم زمان که با تیله قلقلی هایم عشق بازی می کردم، با قوطی خالی های کبریت قطار می ساختم و به سفر می رفتم، آن معشوقم، تیله ها را هم با خود می بردم. با معشوق دگر، با کاغذی کشتی می ساختم، در حوض کوچک خانه مان رها می کردم و به جهانگردی دور دنیا می پرداختم. در این جهانگردی، باز هم آنها را با خود می بردم. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 6, 2010

شرمنده ز خود، و ز گناه بی گناهان!

آقا معلم با عصبانیت و قدم های تند به ته کلاس می آمد، گوش مرا می گرفت، در حالیکه فحش بارانم می کرد، تا دم در کلاس می برد، با لگد و تو سری مرا از کلاس بیرون می کرد. هر بار که آقا معلم به من تو سری و لگد می زد، به مجرد اینکه از کلاس خارج می شد، سر حوض مدرسه دست هایش را آب می کشید. احتیاج نداشت پاهایش را آب بکشد، چون کفش پایش بود.
یک روز تصمیم گرفتم درسم را خوب حاضر کنم، سر کلاس هم شلوغ نکنم، وقتی نفر جلویم برای پاسخ دادن به پرسش آقا معلم بلند می شود، پونز زیرش نگذارم، تو سر کسی هم نزنم، تمام مدت دستم روی میز باشد. ساعت اول و دوم مثل بچه آدم نشستم، با ادب به پرسش های آقا معلم پاسخ دادم. هنوز چند دقیقه ای از ساعت سوم نگذشته بود که آقا از جلوی تخته نگاه خشمگینی به من انداخت و گفت؛ «کره خر ساکت نشستی، حتمن کاسه ای زیر نمی کاسه تو هست…!» مثل همیشه مرا از کلاس بیرون کرد.
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 4, 2010

تله پاتی!

پس از سالها رنج و زحمت، تمرین یوگا و ریاضت کشیدن، با خوردن یک خرما یا یک بادام در روز( همراه با مقداری نان و پنیر وسبزی و میوه و گوشت و غیره) اکنون  توانایی آن را دارم که به وسیله «تله پاتی» با شما از فاصله چند متر یا چند هزارکیلومتر رابطه بر قرار کنم، و بدانم  پس از خواندن این داستان،(یا داستان های پیشن ام) شما در باره ام چگونه می اندیشید. باور نمی کنید؟ این نوشته را تا به آخر بخوانید بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 1, 2010

من، پاسدار این غار!

 درونم غاری تاریک است،
گرچه دیو سپید را در آن کشته اند،
دیو سیاهی در آن جای دارد!

این غار، دخمه فراوان دارد،
در دخمه ها، مردگان جای دارند،
مردگان نیمه جانی دارند.

در این غار، ارواح هم جای دارند،
دیو سیاه را فرمان بردارند.
مبادا ناله نیمه جانی فریاد شود،
فریاد همگان گردد.
مبادا شمعی روشن شود،
تاریکی را به کام خود کشد.
مبادا نهالی  برویدً،
درختی پر بار شود!

با فتوای دیو، ارواح ناله نیمه جانان
در گلو خفه می کنند.
شمع را خاموش،
با آتش جهنم، نهال را به آتش می کشند.

درونم غاری تاریک است، و
من پاسدار این غار.

دخمه‌ها و آرامگاه‌های تاریخی مربوط به پیش از نفوذ اسلام در ایران که نوعی معماری صخره‌ای محسوب می‌شوند را «گوردخمه «می‌نامند.

8 مرداد 1389 ــ 29 ژوئیه 2010 اورایز ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 31, 2010

نقدی بر بوف کور صداق هدایت، از «آرش دکلان»

از زمان خودکشی صادق هدایت 19 فروردین 1330 تا کنون، مطالب بسیاری نزدیکان و بستگان او و اهل قلم در باره اش نوشه اند، و آثارش را نقد کرده اند. بسیاری از ادیبان در باره او سخنرانی کرده اند.
من به چندی از این سخنرانی ها رفته و گوش داده ام، و خیلی نقدها در باره هدیت خوانده ام. به نطرم بسیاری از این نقد نویسان و سخنرانان با بیهوده گویی حرف های خود را از زبان هدیت گفته، یا نوشته ها و گفته های های دیگران را تکرار می کنند.
نویسندگان بسیاری در باره «بوف کور» مقاله نوشته  و آن را به نقد کشیده اند، من اغلب آن ها را خوانده ام. از دید من هیچ کدام به گویایی نقد «آرش دکلان» نبود. شاید هم آن زمانی که داستان های هدایت، و نقدشان رامی خوندم، درک کافی از هدایت، به ویژه بوف کور نداشته ام.

آرش دکلان، نقد زیر را در باره بوف کور نوشت، و برایم فرستاد، تا نظرم را بگویم. پس از چند بار خواندن، جز آفرین و صد آفرین چه می توانستم بگویم؟ نمی دانم شما چه می گویید!؟ بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 30, 2010

جوونم، اون جوونای قدیم، قدیم!

همه چی اون قدیم خوب بود. پرتقال هم اون پرتقالای قدیم شهسوار. ببخشید امامسوار. حالا از اسراییل وارد ترکیه می کنن، از ترکیه به اینجا، به اسم پرتقال ترکیه می فروشن، یه وقتا یادشون می ره مارک روشو بکنن، «یاوا، محصول اسراییل» قیافه ای چخ دیر، مزه ای یخ دیر.
خربره، اون خربزه های مشهد و اصفهان قدیم. به عسل می گفت زکی. هلو، شفتالو، زردآلو، هندونه، انگور، نمی دونم چکارش می کنن که بی مزه شدن!؟ حالا اون خوباش رو صادر می کنن به کشورهای عربی، پولش رو می گیرن، می فرستن تو بانکهای سوئیس. میوه هم اون میوه های قدیم.

ماشین رو بگو، بابام یه شولت پنجاه زمان جوونیش خریده بود، مثل عروس، تا همین پارسال مثل ساعت وستندواچ کار می کرد. شصت سال زیر پاش بود، دو سه ماه قبل از مرگ بابا به پت ــ پت افتاد و، عمرش رو قبل از بابام داد به شما. اما حالا ماشین صفر کیلومتر می خری هنوز از گاراژ بیرون نیومده، زرتش قمصور می شه، می خوای بری قم و برگردی، باهاس توش ده دفعه آب بریزی. ماشینم اون ماشین های قدیم.

زنا رو بگو! تا یادم میاد، ننه ام دوخت و دوز ما رو می کرد، یه چرخ خیاطی عهد بوق دستی سینگر داشت، می ذاشت رو مجری.( میز کوتاه) از زیر شلواری و پیرهن، واسه بابام و من و خواهرم بگیر، تا رولحافی می دوخت. باور کنین خورشت درست می کرد که آدم پنجه هاش رو هم می خورد. حالا خانوما وقت پخت و پز ندارن، باید کنسروش رو خرید. «میان خورشت ننه ام تا خورشت کنسرو، تفاوت از زمین تا آسمان است.»

خواهر بزرگم وقتی دیپلم دبیرستانش رو گرفت، زن دامادمون شد. یک عمری با خوشی و ناخوشی همدیگه ساختن، دو تا بچه پس انداختن، حالام چهار ــ پنج تا نوه دارن. خواهر کوچکم، که هنوز نمی تونه یه تخم مرغ نیمرو کنه، دیپلمش رو گرفت، گفت: «یه شوهر لیسانسیه می خوام!» وقتی لیسانسش رو گرفت، دنبال یه شوهر دکتر و مهندس بود. بعد که دکتراش رو گرفت، گفت باهاس شوهرم استاد باشه. چند سالی به امید شوهر استاد موند، حالا زن یه حاجی شده که استاده حقه بازی و کلکه ، هفت ــ هشت ــ ده تا  بچه هم از زنای دیگه اش داره. زنم، اون زنای قدیم. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 27, 2010

اشتباه آمریکا و ایران در مورد شهرام امیری!

«شهرام امیری جاسوس دو جانبه»هرسه کور خواندند…
B-2 Spirit: $2.4 billion هواپیمایی نظامی که به وسیله  آن به گفته شهرام امیری، آمریکا او را از عربستان سعودی ربود. 

باید تنور تا هنوز سرد سرد نشده نانی پخت! با این اوضاع خر تو خر دنیا، هر چند بعضی تنورها سرد می شوند، ولی تنور دیگری داغ شده، و ما نویسندگان بی کار، نان کهنه را آب می زنیم و در تنور می اندازیم و به خورد شما می دهیم. هرچند شما بگویید خر خودتی! ما با پر رویی تمام به شاطری ادامه می دهیم. ما خیلی شانس داریم؛ اگر تنوری یک جا سرد شود، جای دیگر هنوز گرم است. اصولا از ما بهتران همیشه بعضی تنورها را گرم نگه می داند و هر نوع نانی که بخواهند می پزند و به خورد ما می دهند. مانند تنور داغ جنگ و خونریزی ها، اختلافات مذهبی، و مثلا یکباره مایکل جاکسون درست همزمان با وقایع پس از انتخابات خرداد 1388 می میرد. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 25, 2010

لبخند ابلهانه، و به نگاه موذیانه!

یکی ــ دو ماه پیش زنگ در خانه به صدا در آمد. خانمی بود که با او، همسر و تمام بستگان شان، نزدیک به چهل سال دوست بسیار صمیمی هستم. پس از احوالپرسی، ضمن نوشیدن چای، صحبت از گرمی و سردی هوا، و پس از آن حرف های آدم های هم سن و سال ما و پرسیدن حال فرزندان و دوستان و آشنایان مشترک، گفت: «فردا شب چند نفر از بستگان مهان ما هستند، تو هم بیا!»

کمتر از یک ساعت این خانم نشست و رفت. من تا دم در، چند قدمی هم در خیابان، تا دم در ماشین و با بگو و بخند او را بدرقه کردم.
دو ــ سه روز بعد، تصادفی آشنایی که سالی یکبار هم یکدیگر را نمی بینم، دیدم. با لبخندی ابلهانه پرسید؛ «فلان شب خوش گذشت؟» نخست متوجه پرسش او نشدم، گفتم کدام شب؟
گفت: «اون شب، با او خانومه!»، مشخصات لباس، رنگ مو، کفش، و مارک ماشینش را گفت. ( کوشش می کنم عادت زشت قسم خوردن را ترک کنم) باور کنید من با وجودیکه نزدیک به یکساعت با این خانم بودم، اصلا متوجه رنگ مو و لباس او نشده بودم، ولی این شخص در حالیکه با ماشینش رد می شد، در یک لحظه تمام اینها را دیده و بخاطر سپرده بود! دهانم تلخ شد، چه پاسخی باید به او می دادم؟ نگاهی به سرتا پایش کردم که از بدترین ناسزاها بدتر بود. با نگاه موذیانه، ولبخندی ابلهانه تر گفت: «چرا فحش می دی، من که حرف بدی نزدم؟! ایشاله همیشه خوش باشی!» بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 21, 2010

بله من این مسئولیت را قبول می کنم!

 حالا که تنور مبارزه با زن ستیزی داغ است، چرا من هم مانند دیگر نویسندگان تند ــ تند نان نپزم، و به خورد شما ندهم. شاید فردا این تنور سرد شود. البته تنور دیگری داغ می شود و من هم مانند بقیه نان تازه ای می پزم، هر چند از این نان ها هرگز نمی خوریم!
البته سر پیری که بعضی از اعضای بدن من مانند سابق کار نمی کند، راحت می توان طرفدار برابری زن و مرد شد. یکی از دوستان را پس از سی و پنج سال دیدم، بعد از ماچ و بوسه و سلام و احوالپرسی گفت: «اردوخانی درسته پیر شدی، ولی همون خری که بودی هستی!» داوری را عهده دوستان قدیمی می گذارم!

چندی از زنان و مردان جوان را می شناسم، که با من همانگونه با عشق و علاقه رفتار می کنند که با پدرشان که در ایران است و سالهاست او را ندیده اند، به ویژه زنها، که فکر می کنم به مهر پدر بیش از مردها محتاج اند.
مرد جوانی پس از یک بگو مگوی ساده همسرش را به شدت کتک می زد. ( این را هم اضافه کنم، زن با وجودی که دو ــ سه سال از مرد جوانتر بود، ولی اهل منطق بود، و چون مرد نمی توانست پاسخ منطقی بدهد،عصبانی می شد و همسرش را کتک می زد) زن گریان پیش من می آمد، گاهی پس از چند ساعت، یا یکی دو روز بعد، مرد می آمد و اظهار پشیمانی می کرد، و قول می داد که دیگر این کار را نکند. ولی توبه گرگ مرگ بود. هرچه من به مرد نصیحت می کردم فایده نداشت. یکبار هم که عصبانی شدم، کتک سیری به مرد زدم، مرد به علت احترامی که نسبت به من داشت، و با وجودیکه قویتر از من هم بود، دست به روی من بلند نکرد. یکبار جلوی مرد به زن گفتم: «اگر بار دیگر دست به رویت بلند کرد، هرچه دم دستت بود بزن توی سرش»!
اگر اشتباه نکنم، اوایل اکتبر سال 2004 میلادی بود. من در بلژیک نبودم. مانند سابق زن و شوهر بگو مگو کردند، و مرد باز هم همسرش را کتک زد. زن هم چکشی که دم دستش بود، برداشت، و محکم بر کتف مرد کوبید. ( کتف مرد ترک برداشت، پنج ــ شش ماه دوا و درمان می کرد)
مرد فرار کرد رفت درون حمام و در را قفل کرد، زن با چکش کوبید بر در،  در شکاف برداشت. زن داد بیداد  کرد که اگر بیایی بیرون با همین چکش می زنم تو سرت، می کشمت، یا اینکه بیا برو بیرون دیگه هم بر نگرد. مرد با شکر خوردم، غلط کردم، کجا بروم، اردوخانی که نیست بروم پیشش،…؛. درد سرتان ندهم! پس از دقایقی عصبانیت زن تمام شد، مرد با ترس و لرز، و با اظهار پشیمانی و قول دادن به اینکه دیگر دستم را به روی تو بلند نمی کنم، و دیگر این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست، از حمام خارج شد.

اکنون شش سال از آن ماجرا می گذرد، هرگز این  مرد دیگر دستش را به روی همسرش بلند نکرد. زن گفت: «آقای اردوخانی، پیش از این ماجرا در خانه وقتی با هم بودیم، همیشه نگران بودم، و می ترسیدم از اینکه چیزی بگویم، و او باز هم را بزند، یک لحظه آرامش نداشتم. حالا وقتی نیست، یا کمی دیر می آید نگرانم و می ترسم بلایی سرش آمده باشد. زندگی با کسی که همیشه از او می ترسی، از هر زندان و شکنجه ای درد آور و رنج دهنده تر است. حالا هر وقت با هم هستیم احساس آرامش می کنیم.» این داستان را بدون اینکه نامی از آنها ببرم برای چندی از دوستان نزدیکم تعریف کردم. جالب اینجاست که بعضی از خانم ها با ترس می گویند: «واه خدا مرگم بده، اگه می زد و می کشتش چی، شما مسئولیت را قبول می کردی؟» ( یعنی مرد حق دارد بزند، ولی زن این حق دا ندارد) پاسخ من خیلی آسان بود، بله من این مسئولیت را قبول می کنم!

ابوالفضل اردوخانی – 28 تیر 1389 – 19 ژوئیه 2010 – بروکسل.

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی