نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 13, 2010

نوشتن برای من، یک خود روانکاوی است

 
چند روز پیش، به مدت بیست و چهار ساعت، مردی مهمانم بود، که از بیماریش به من حالت تهوع دست داد. البته مردانی مانند او قبلا دیده بودم، ولی نه تا این اندازه بیمار، بیماری که ریشه در تاریخ هزار و چهارصد ساله ما دارد.

پس از رفتنش تصویر میزا رضا کرمانی، قاتل ناصرالدین شاه با زنجیر به گردن و دست و پا و کمر در فکرم نقش بست. به نظر من میرزا رضا کرمانی ( یا صدها مانند او) در آن شرایط ، آزاد تر از  بعضی مردان هموطن ما هستند. مردانی که با وجود سن بالا  «فلانشان» نه تنها دست و پایشان را بسته ، بلکه روانشان را هم دربند گرفته! به جز فلانشان به چیزی دیگری نمی اندیشند، برده آن هستند، در زندگی هدفی ندارند، جز رضایت خاطر آن عضو بدن! در حقیقت فلانشان عضوی از بدنشان نیست، بلکه آنها عضوی کوچک از فلانشان هستند. و اگر در باره زنی حرف می زنند، خیال نکنید، از بی وفایی، با وفایی، مهربانی، خوبی، زیبایی، کدبانویی، کاردانی، دانش و هنر، و…؛ زن می گویند، بلکه می گویند؛ «… خوب یا بدی بود!»، تمام رفتار و کردار یک انسان ( زن) را از دید فلانشان می بینند.

این هزار و چهارصد سال جدایی زن و مرد که سبب شده مرد، زن را وسیله ای برای ارضاء شهوتش ببیند و نه یک انسان، انسانیت را هم از مرد گرفته، و او را تبدیل به حیوانی کرده که مهم ترین عضو بدنش، فلانش شده است. اصلا خودش تبدیل به فلان شده، مانند مار که مهم ترین عضو بدنش نیش و سم کشنده اوست، هرچند که مار به خود نیش نمی زند، ولی این مردان پر از عقده جنسی، به خود، جامعه و ملتی نیش زده، و آنان را به کشتن می دهند. چون در سر چیزی جز فلانشان ندارند.

همین آقایان که درباره زنان دیگر زشت ترین و رکیک ترین واژه ها را به کار می برند، بعضی هایشان اجازه نمی دهند، زنهای وابسته به آنها به مرد غریبه ای دست بدهد، گویی تمام غیرت، وجدان و شرف آنها در دست این زنهاست! همسر و مادر وخواهر آنها  دور از هر فسادند، بقیه زنها روسپی!

شرمنده که چنین بی پروا، لخت و عریان نوشتم. این مرد، این کسی که تنها فلانش راهنما و رهبرش بود، سبب رنج من شد، اگر نمی نوشتم، از درد و رنج رهایی پیدا نمی کردم، و نقش میرزا رضا کرمانی از ذهنم بیرون نمی رفت، و آن حالت تهوع همچنان ادامه داشت. اگر نمی نوشتم، می بایستی نزد روان کاو می رفتم، نوشتن برای من یک خود روانکاوی است.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 12, 2010

فرفره منم!

قطره قطره، آب در کاسه می چکد،
با آخرین قطره کاسه لبریز می شود،
کاسه به خود می آید.

خود درون خود می ریزم،
کاسه منم، آب منم!

فرفره به دور خود می چرخد،
در کنار هزاران هزار فرفره دیگر،
بر روی فرفره دیگر.

فرفره می پندارد خود می چرخد،
نمی داند دستی او را می چرخاند!
فرفره های دیگر هم چنین می پندارند،
فرفره نیم دوری به دور دیگران می چرخد،
می پندارد، تمام فرفره ها به دور او می گردند!
ابر و باد و مه و خورشید و فلک،
برای او می چرخند.
فرفره منم!

11 تیر 1389 ــ 11 ژوئن 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 9, 2010

خر مشتی عباد!

اگر مایل بودید، برای کوکان بخوانید!

 مشتی عباد خری داشت،
خر باهوش و زیرکی داشت،
اسمش خرش بود «چموش»،
پالون ترمه به دوش،
به پبشونیش خر مهره،
واسه اینکه چش نخوره.

مشتی که با گله اش به صحرا بود،
چموش همیشه همراش بود،
روی کولش پنیر و نون لواش،
یه خیک دوغ هم باهاش.

وقتی که بز و گوسفندا می چریدن،
یا به سر و کول هم می پریدن،
چموش هم می چرید،
دور گله می چرخید،
اگه گرگی به گله می زد،
لگد تو سر گرگه می زد،
با عرعرش مشتی عباد رو می کرد خبر،
تا با چماقش بکنه گرگا رو در به در.

مشتی عباد هر وقت دوغ می خورد،
واسه چموش هم یه کاسه می برد،
مشتی عباد خرشو میکرد  قشو،
سوار خر مشتی عباد  نشو.

14 تیر 1389 ــ 5 ژوئن 2010 ــ بروکسل اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 5, 2010

راست می گویند که معشوق بی وفاست؟

اولین بار که عاشق شدم، کودکی بودم، عاشق درخت کهنسال خانه مان! رشک می بردم، به کلاغی که در آن لانه داشت، به گنجشک ها و کبوترهایی که بر شاخه های آن می نشستند. می اندیشیدم، کلاغ ها با غار غارشان، گنجشک ها با جیک و جیکشان، کبوترها با بقو بقویشان، برایش شعر می خوانند. دریغا که شاعر نبودم!

من، عاشق درخت خانه مان بودم، آن درخت مال من بود. گاهی از آن بالا می رفتم، بر شاخه ای می نشستم، (بین خودمان باشد) نوازشش می کردم، می بوسیدمش، به برگ هایش مژه می زدم.

خانه به کوچه راه داشت، کوچه به محله و شهر، شهر به ده و کوه و دشت و رودخانه وجنگل، به سرزمین من!

آن درخت و کوچه و محله و ده و شهر جنگل، آن سرزمین مال من بود.
هنوز به اولین عشقم وفا دارم، هنوز دوستش دارم. راست می گویند که معشوق بی وفاست؟

13 تیر 1389 ــ 4 ژوئن 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 2, 2010

خسته ام از آدمیان!

 

دلم می خواست کاریکاتوریست بودم! کاریکاتور آدم خیلی چاقی را با شکم گنده، و در کنارش همان آدم را لاغر، به طوریکه تمام استخوان هایش بیرون زده، و شکمش به پشت کمرش چسبیده، می کشیدم. زیرشان می نوشتم؛ پیش از مستراح، پس از مستراح! باز همان کاریکاتورها را می کشیدم، اینبار زیرشان می نوشتم؛ پیش از سخنرانی، پس از سخنرانی!

باد تند و سردی می وزد،
خری لخت، گرسنه و تشنه در باد،
باد نه علف می شود، نه آب،
نه پالان و دهانه، نه ابسار،
خر خسته و سرگردان در باد.

خر خسته، از «کون فرانس» ها.
از «کون گره ها»، از «سی منارها».
از آدم های پر گو، پر مدعا،
از نادانان همه چیز دان.
از مفت خوری ملایان، ریاکاران،
از هیچ نویسی نویسندگان،
از بی خبری خبرنگاران،
از لاف زنی سخنرانان،
از سیاستمداران، جمع بی کاران،
پر صدا طبلان، از سر گشاد شیپورزنان …!

خر منم، دیگر آدم نی ام،
خسته ام، از این (خیر سرشان) آدمیان!
تیز من به همه اینان.!

11 تیر 1389 ــ 2ژوئیه 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 30, 2010

اگر ما را راحت بگذارند!

جمعه روزی در میدان جمعه بازار بودم. هر قسمت از میدان چیزی می فرختند.( از پر مرغ تا پشم آمیزاد) از کنار میز بزرگی که خانم زیبایی در حدود چهل ــ پنجاه سال، جوراب زنانه و مردانه و بچگانه می فروخت، گذشتم. دیدم خانم ابرو در هم کشیده و این پا و آن پا می کند. با خنده ( با زبانی که بیشتر با کودکان صحبت می کنند و به زبان فلاما) به او گفتم، پوزش می خواهم، اگر جیش داری من حاضرم جای تو بایستم، تو برو خودت را راحت کن. لحظه ای فکر کرد و گفت: «سپاسگزارم، بله!»  با عجله به قهوه خانه ای که در همان نزدیکی بود رفت. و من رفتم، سر جایش ایستادم. در حدو ده دقیقه طول کشید تا خانم برگردد. در این مدت من سه بسته پنج جفتی جوراب مردانه فروختم.( پنج جفت جوراب در رنگهای گوناگون در یک بسته قرار داشت به قیمت هفت یورو نیم) وقتی برگشت خوشحال خندن سپاسگزاری کرد، و با اصرار خواست  یک بسته جوراب به من هدیه کند، نپذیرفتم. از ترموسی که همراهش بود، قهوه ای ریخت و با هم نوشیدیم.
سالی سه ــ چهار بار خانم را در همان میدان می دیدم. با هم گپی می زدیم و قهوه ای می خوردیم. گاهی هم چند جفت جوراب می خریدم و قیمتش را می پرداختم.
چند ماه پیش دیدم زنگ در خانه ام را می زنند. وقتی در را باز کردم، آن خانم را دیدم. آمد بالا و گفت: «می خواهم شما را برای فلان شب به عروسی دخترم دعوت کنم»، و سپس کارت دعوتی به من داد.

شب موعود، وقتی وارد سالن عروسی شدم، خانم به استقبالم آمد، مرا در آغوش کشید و بوسید. به دختر و داماد، و سایر حاضرین به عنوان دوست ایرنی اش معرفی کرد. دختر، داماد و پدر مادر پیرش هم مرا در آغوش کشیدند و بوسیدند.
» رفتار این خانم با من گونه ای بود، که گویی هردوی ما از یک مادر زاده شده ایم!»

زندگی چقدر زیباست، اگر ما را راحت بگذارند.

ابوالفضل اردوخانی – 7 تیر 1389 – 28 ژوئن 2010 – بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 28, 2010

دست دادن!

روزی در آغاز جوانی،
با زنی زیبا روی و شهوانی،
اهل درس و مشق و کتاب خوانی،
بود ما را گفت و گویی عاشقانی.
بودیم دو روان در یک جان جانانی،
زیر لحاف و پتو، لخت و عریانی.
لیک این معشوق زیبای مامانی،
پنهان کردی دست را ز من هر آنی،
گفتمش از چه رو دست کرده پنهانی؟
گفت که دست من همیشه خالی مانی،
ندهم دست به مردان غربیه خود دانی،
گفته آقایمان در مسجد بر سر منبر،
ندهد نجیبه، دست به مردانی، غریبانی،
گر چنین کردی، محروم شوی ز جنانی،
ز عشق بازی با نعمت بهشت* غلمانی!
الغرض گفتم این حکایت من به شمایانی،
که دست ول کن و بچسب لب و سینه مامانی

قاطبه اندیشمندان مسلمان بر این باورند که غلمان، مردانی جاودانه جوانند که در خدمت و پذیرایی اهل بهشت اند [برخی نیز گفته اند که آنها آمردانی (مردان تن فروش = مفعول) هستند، که خداوند آنها را برای تمتع جنسی مردان بهشتی آفریده است و آنها را در کنار حوران به مردان ( مرجع ضمیرهُم) وعده داده است! آیت‌الله سيد عبدالحسين دستغیب در کتابی به وصف زیبایی آنها و نیز آنکه تمتع جنسی با ایشان از تمتع جنسی با حوریان لذت بخش تر است پرداخته و غلمان را بهترین نعمت بهشتی برشمرده است.
ویکی پدیا

بعضی از اندیشمندان مسلمان ( توجه کنید، اندیشمندان مسلمان در اندیشه چه هستند)هم گفته اند جوانان فاعلی هستند، در خدمت  زنان. در بهشت هیچ کس سرش بی کلاه نمی ماند.

25 خرداد 1398 ــ 15 ژوئن 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2010

آه که خسته شدم از دست این بچه!

سر پیری بچه داری مشکل است، به ویژه بچه ای بی ادب و شیطان. هر کجا که دلش می خواهد می رود، هر کار دلش می خواهد می کند. حرف هیچ کس را گوش نمی کند، هرچه به دهانش می آید، می گوید. در بین جمع، در کوچه و خیابان سر به سر به سر پیر و جوان می گذارد. از کنار سگ، گربه و پرنده ای هم بی تفاوت نمی گذارد. مرتب با این و آن شوخی می کند، به زن و مرد می خندد، چندی را می خنداند، چندی دگر را می رنجاند. هیچ وقت فکر نمی کند! زنی گفتند، مردی گفتند! «گویی فراموش کرده خیر سرش مرد است» و نباید جلوی زن ها بعضی حرف ها را زد. خرس گنده، با بچه های کوچک تیله بازی می کند. از همه بدتر با دخترک ها عروسک بازی می کند. وقتی دعوایش می کنم، با من قهر می کند. در شگفتم از اینکه چندی او را دوست دارند. من یکی را که رنج می دهد و از او خوشم نمی آید.
هواسش همیشه پرت است. در بی نظمی نابغه است، هیچ چیز را سر جایش نمی گذارد. نمی دانم چگونه هر وقت به دنبال چیزی می گردد، پیدا می کند.
خودش را نخود هر آشی می کند. یک لحظه از دست او آرامش ندارم، حتی در خواب! خیلی خیره سر است. با پر روئی جواب مرا می دهد. می گویم خری، می گوید خر خودتی! می گویم نادانی، می گوید نادان خودتی! پوست کلفت است. توهین ناپذیرشده است. وقتی پاسخی ندارد، با بی ادبی تمام می گوید به یه ورش! با من لج است، همه اش غر می زند. گویی از من طلبکار است. مرتب ایراد می گیرد. چرا این کار را کردی؟ چرا آن کار را نکردی؟ چرا این را گفتی؟ چرا آن را نگفتی. تا دهان باز می کنم، می گوید چرند نگو! تا چیزی می نویسم، می گوید مزخرف ننویس! بچه هم آن بچه های قدیم، یادشان گرامی!

سر پیری بچه داری مشکل است. به ویژه بچه ای بی ادب شیطان. آه که خسته شدم از دست این بچه! بچه درون خودم!1

 تیر 1389 ــ 22 ژوئن 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 20, 2010

دزد آمد!

 دزد آمد! نه از دیوار
به خانه اعیانی که قالیچه بدزدد!
از در باز، به خانه ملت
برای دزدیدن رای شان آمد.

فریاد دزد را بگیر، ز هر سو آمد.
ندای ندا برخاست؛
«من آزادی می خواهم»!
«رای مرا پس بده»!
تیری از جانب مزدوری رها شد،
بر گلوی او فرود آمد. 

28 خرداد 1389 ــ 18 ژوئن 1010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 19, 2010

لاشخورها، همچنان در انتظار!

خرابه در سکوت غمگین است،
جغد آوازی شوم سر می دهد،
کلاغ سرود مرگ می خواند،
می دانم، می دانم در این خرابه،
آرزوها مدفون است و
لاشخورها در انتظار.

در خرابه، مورچه ها بی خیال،
آرزو ذخیره می کنند،
موش ها هراسان،
آرزو می دزدند و فرار می کنند،
لاشخورها، همچنان در انتظار!

28 خرداد 1389 ــ 18 ژوئن 1010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی