جنگ دین و اندیشه!
طی هزاران سال اینچنین بوده و خواهد بود.خیال کنیم در اثر یک بلای آسمانی ( زمین لرزه) تمام ساختمان های کره زمین، از کلبه دهقانی تا برج های سر به فلک کشیده، قصرها و ویلاها خراب شوند. تمام انسانها کشته شوند، تنها دو نفر زنده بمانند. بر سر خرابه ای یکی که ریاکارتر است پیشوا می شود، و آن دیگری را به بندگی خود به نام خدا وا می دارد.دوست ارجمندم، آرامش دوستدار، یک تنه با لشگری به سرداری شیادان، مسلح به دروغ و ریا،همراه با لشگری عظیمی از نادانان می جنگی! سرنوشت اندیشمندان، اینچنین بوده و خواهد بود.
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل
انتقادی به آقای آرامش دوستدار!
این تن رنجورم چندی است از بیماری کشنده خرافات نجات یافته، اما درمان نشده است. من در میان بیماران آلوده به خرافاتم، و تا با دارویی همه این بیماران درمان نشوند، درمان نخواهم شد.
شرمنده، من بیمارم. چندی است با خواندن آثار آرامش دوستدار، ( امتناع در تفکر دینی، درخششهای تیره و ملاحظات فلسفی در دین و علم)، و نقد چندی از خوانندگان در نشریه ها و گوگل به یاد «ماشین دودی» افتادم. هرچند بگویید به شقیقه مربوط نیست، ولی در ذهن بیمار من رابطه پیدا کرده، و آسایش را از من گرفته و تا ننویسم احساس راحتی نخوهم کرد.
بدون اینکه بخواهم وارد جزئیات سیر تحولی راه آهن، از تراموی با نیروی حیوانی ( اسب)، لوکومتیو با نیروی بخار و ذغال سنگ، تا به امروز لوکوموتیو برقی بشوم، مختصری درباره لوکوموتیوهای بخاری خواهم نوشت. اولین لوکومتیو بخاری در شمال شرق انگلستان در سپتامبر 1825 راه اندازی شد. کمپانی خط آهن «استکتون و دارلینگتون» اولین خط راه آهنش را در 27 سپتامبر 1825 افتتاح کرد. «جرج استیفنسون» مخترع «لوکوموتیو شماره یک» دنیا، شخصا هدایت لوکوموتیو را عهده دار بود، نمایشی که جمع بسیاری را مجذوب خود کرد.
در ماه مه 1835 با پیشرفت، و نتیجه مثبتی که از این وسیله حمل و نقل در انگلستان به دست آمده بود، اولین خط راه آهن در بلژیک بین شهرهای مالین – بروکسل افتتاح شد. در همان سال، خط مالین — آنورس، و مالین — ترموند نیز راه اندازی شد. ( بلژیک دومین کشوری اروپا بود که پس از انگلستان صاحب راه آهن شد)
در سال 1842، لوکوموتیو کرامپتون [بخار] که بوسیله توماس راسل کرامپتون اختراع شده بود، رواج یافت. اولین خطوط راه آهن میان لییژ — نامور راه اندازی شد. سرعت لوکوموتیو در این خطوط تا 100 کیلومتر در ساعت می رسید. یک سال بعد شبکه راه آهن گسترش یافته بود و تا پایان سال 599 کیلومتر خط آهن در کشور وجود داشت.
نوشته شده در منتشر نشده ها
دلم می خواهد همان کره خر می ماندم و خر نمی شدم، شما چطور؟
-
این آدم ها نیستند که تغییر می کنند، بلکه این دیگرانند که در باره آدم(ادم یعنی من) طرز دیگری می اندیشند. اغلب خر همان خر است، پالانش عوض می شود و سنش بالا می رود.در زمان کوکی ام، مرا «کره خر» صدا می کردند. باره ها کره خرها را کنار خرها دیده بودم، و از اینکه کره خرم ناراحت نمی شدم. چون خرها سیخ و کتک می خوردند و مجبور بودند بار ببرند، ولی کره خرها راحت کنار مادرانشان راه می رفتند. از فکراینکه کره خرها روزی خر می شوند، و مجبورند کتک بخورند و بار ببرند، دلخور بودم. به این خاطر تصمیم گرفتم همیشه «کره خر» بمانم، و بار نبرم. فرق من با «کره خر» در این بود که از همان بچگی توسری و لگد می خوردم و فحش می شنیدم، ولی کره خرها از آن معاف بودند.
کله سحر در حالیکه سر چاهک می شاشیدم، تو سری محکمی می خوردم و می شنیدم؛ «کره خر، تو چاهک شاش نکن، برو مستراح.» در این موقع بود که با ضربه تو سری یک متر آن طرف تر می شاشیدم، و می گفتم، چاهک که واسه گوذیدن نیست ( من با ذال می گوذم و با ذال هم می نویسم) گوذ رو میشه همه جا داد. البته وقتی هم می گوذیدم بازهم تو سری می خوردم. ( ولی در عوض وقتی دایی جان سرهنگم می گوذید، نه تنهاهیچ کس به او اعتراض نمی کرد، بلکه همه می خندیدن. هیچ وقت نفمیدم چرا گوذ دایی جانم خنده دار است، گوذ من نیست) کم کم لقب «لات» بر «کره خر» افزوده شد؛»کره خر لات». درد سرتان ندهم، با گذشت زمان ، و بزرگ شدنم، یک لقب دیگر هم به لقب های سابقم اضافه شد؛ «کره خره لات بی ادب و بی شعور و نفهم.» -
در مدرسه به اندازه ای درس می خواندم که با معدل ده ــ یازده قبول شوم. بچه هایی بودند که مثل خر درس می خواندند. عوض درس خواندن، بچه هایی که پر رو بودند را خوب می زدم. در کوچه و محل هم، به همچنین. فکر می کنم پانزده ــ شانزده ساله بودم، که به لقب «چاقوکش» هم مفتخر شدم. «کره خره بی شعور نفهم لات چاقو کش». هر چند پدر و مادرم زنده بودند، ولی خیلی آسان لقب «بی پدر و مادر» هم به لقب های پبشینم اضافه شد؛ «کره خره بی شعور و نفهم و لات چاقو کش بی پدرو مادر». بدین جهت وقتی پدر و مادرم یکی پس از دیگری با عجله به دیار باقی شتافتند، اصلا ناراحت نشدم.
خیال نکنید این لقب ها سبب دوری دیگران از من شد، بر عکس! با وجهه و شخصیتی ای که پیدا کرده بودم، خیلی از جوانان به دوستی با من افتخار می کردند. آخر برای به دست آوردن این همه لقب باید دوران سختی را گذراند، که کار هر کس و ناکسی نبود. خیلی ها، جلویم مرا «ابوالفضل خان» صدا می کردند، ولی پشت سرم همان لقب های سابق را به کار می بردند. و فرزندانشان را از رفت و آمد با من منع می کردند. به داشتن دوستی مانند من، که این همه لقب دارد، افتخار نمی کنید؟ -
زمان زود گذشت، یکباره به خود آمدم، دیدم صاحب زن و بچه شدم و شلوارم هم دوتا شده است. اول لقب «کره خر» را از من گرفتند، چون خیال می کردند خر شدم و بار می برم. بعد «لات چاقو کش»، به این دلیل که دیگر لات بازی نمی کردم و چاقویم را گاهی برای کندن پوست میوه به کار می بردم. «بی پدر و مادری ام» را هم فراموش کردند.
-
حالا دوستان مرا «آقای اردوخانی» صدا می کنند. با بچه ها مشکلی ندارم، چون آنها مرا عمو صدا می کنند. ولی وقتی کسی مرا در خیایان آقای اردوخانی صدا می کند، خیال می کنم که آن روانشاد پدرم با همان عجله ای که از این دنیا رفته، دوباره زنده شده و پشت سر من دارد راه می رود.
-
با چه زحمتی آن همه لقب را به دست آوردم، و چه راحت آنها را از دست دادم. دلم می خواهد همان «کره خر» ( کودک)می ماندم و خر نمی شدم، تا به آقایی برسم. شما چطور؟
7 مرداد 1389 ــ 29 ژوئن 2010 اورایزه ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
فحش دیگه ندین!
باور کنید ما آدم های قدر ندون و قدر نشناسی هستیم. سرمون رو کردیم تو لاک خودمون و هی غر می زنیم و از جمهوری اسلامی انتقاد می کنیم. اگه یه خورده سرمون رو بیاریم بالا و چشامون رو وا کنیم، می بینیم جمهوری اسلامی بهترین حکومت دنیاست و رهبران مذهبی مون هم خوبترین!
قراره پاپ رهبر کاتولیک های جهان و دنیا ماه سپتامبر2010( شهریور 1389) بیاد انگلیس. از همین حالا کاسه گداییش رو دستش گرفته، بستگی به نزدیکی و دوری به پاپ داره، می خوان از هر نفری که میاد بین 30 تا 7 پوند بگیرن. نه فقط خرج سفر پاپ که 30ملیون دلار میشه در بیاد، بلکه یه چیزی هم تهش بمونه. در کشوری که 7 در صدش کاتولیکه! در صورتیکه تو کشور ما به کسایی که بیان سخنرانی رهبر رو گوش کنن، سادندیس و ساندویچ می دن.
یه مثال دیگه بزنم که روشن روشن شین و فرق رو با چشای خودتون ببینین!
هر وقت که تو بروکسل جلوی پارلمان قراره کشاورزا تظاهرات کنن، از اسپانیا و ایتالیا و آلمان و هلند و پرتقال و یونان و و نروژ و سوئد و دانمارک چک و اسلواکی ( خوب شد این دو از هم جدا شدن، و گرنه بی ادبی می شد) با اتوبوس میان. خرج رفت و اومدشون اتحادیه میده. اتحادیه که سر گتج نخوابید، همون پولیه که کشاورزا برای حق عضویت می دن. (خرج همه تطاهرات رو اتحایه هاشون می ده.)
در صورتی که هر وقت قراره تو تهرون تظاهرات بشه، حکومت میره تو دهات، مردم رو با عزت و احترام با اتوبوس لوکس میاره. می بره جاهای خوب خوب رو نشونشون می ده. ساندیس و ساندویچ به علاوه نفری صد هزار تومن هم میده. یکی یک چوب هم دستشون میده. نه واسه اینکه تو سر مخالفین بزنن، بلکه عصای دستشون بشه که زیاد خسته نشن. بعد از تظاهرات هم می بره می رسنتشون سر جای اول. رییس جمهورمون هم اونقدر دست و دل وازه که سیب زمینی هم میده. واقعن که شاعر ما خوب گفته؛
قدر نعمت نعمتت افزون کند، کفر نعمت از کف ات بیرون کند.
این یه تیکه کوچکش بود، حالا کجاشو دیدین. نمی خوام زیاد سر نخ رو بکشم،
محمودی می خواد نفری یه ملیون هم به هر بچه ای که به دنیا میاد بده، با ماهی چند هزار تومن. انشالله محمود خان تا ابد عمر کنه و همیشه رییس جمهور بمونه، تا ملت ما کاری نکنه، جز خوردن و خوابیدن و گشتن و بچه پس انداختن! خدا عمر این حکومت جمهوری اسلامی رو زیاد کنه. بگین آمــــــــین. اگه نخواستین آمین بگین، فحش دیگه ندین!
15 مرداد 1389 ــ 6 اوت 2010 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, انتخابات دهم
من و معشوقانم!
در دریای خیال و در کشتی خاطراتم با امواج بالا و پایین می روم. گر چه کوشش می کنم بادبان این کشتی»حقیقت»را مهار کنم، گاهی بادی سهمگین، همراه با طوفانی عظیم برمی خیزد، بادبان ز دستم رها می شود. کشتی به عمق دریا می رود، من با رنج فراوان به ساحلی یا سخره ای پناه می برم. از نو کشتی دگری می سازم و به دریای خیال روانه می شوم. نه تاجرم، نه صیاد، به دنبال حادثه می گردم. این چنین داستان می نویسم!
از زمانیکه خود را شناختم، عاشق بودم. عشق همزادم بود و من همزمان چندین معشوقه داشتم. هر یک از معشوقه هایم می دانستند که معشوقه های دگری هم دارم، ولی چشم بر هم می گذاشتند.
هم زمان که با تیله قلقلی هایم عشق بازی می کردم، با قوطی خالی های کبریت قطار می ساختم و به سفر می رفتم، آن معشوقم، تیله ها را هم با خود می بردم. با معشوق دگر، با کاغذی کشتی می ساختم، در حوض کوچک خانه مان رها می کردم و به جهانگردی دور دنیا می پرداختم. در این جهانگردی، باز هم آنها را با خود می بردم. بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
شرمنده ز خود، و ز گناه بی گناهان!
آقا معلم با عصبانیت و قدم های تند به ته کلاس می آمد، گوش مرا می گرفت، در حالیکه فحش بارانم می کرد، تا دم در کلاس می برد، با لگد و تو سری مرا از کلاس بیرون می کرد. هر بار که آقا معلم به من تو سری و لگد می زد، به مجرد اینکه از کلاس خارج می شد، سر حوض مدرسه دست هایش را آب می کشید. احتیاج نداشت پاهایش را آب بکشد، چون کفش پایش بود.
یک روز تصمیم گرفتم درسم را خوب حاضر کنم، سر کلاس هم شلوغ نکنم، وقتی نفر جلویم برای پاسخ دادن به پرسش آقا معلم بلند می شود، پونز زیرش نگذارم، تو سر کسی هم نزنم، تمام مدت دستم روی میز باشد. ساعت اول و دوم مثل بچه آدم نشستم، با ادب به پرسش های آقا معلم پاسخ دادم. هنوز چند دقیقه ای از ساعت سوم نگذشته بود که آقا از جلوی تخته نگاه خشمگینی به من انداخت و گفت؛ «کره خر ساکت نشستی، حتمن کاسه ای زیر نمی کاسه تو هست…!» مثل همیشه مرا از کلاس بیرون کرد.
بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
تله پاتی!
پس از سالها رنج و زحمت، تمرین یوگا و ریاضت کشیدن، با خوردن یک خرما یا یک بادام در روز( همراه با مقداری نان و پنیر وسبزی و میوه و گوشت و غیره) اکنون توانایی آن را دارم که به وسیله «تله پاتی» با شما از فاصله چند متر یا چند هزارکیلومتر رابطه بر قرار کنم، و بدانم پس از خواندن این داستان،(یا داستان های پیشن ام) شما در باره ام چگونه می اندیشید. باور نمی کنید؟ این نوشته را تا به آخر بخوانید بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
من، پاسدار این غار!
درونم غاری تاریک است،
گرچه دیو سپید را در آن کشته اند،
دیو سیاهی در آن جای دارد!
این غار، دخمه فراوان دارد،
در دخمه ها، مردگان جای دارند،
مردگان نیمه جانی دارند.
در این غار، ارواح هم جای دارند،
دیو سیاه را فرمان بردارند.
مبادا ناله نیمه جانی فریاد شود،
فریاد همگان گردد.
مبادا شمعی روشن شود،
تاریکی را به کام خود کشد.
مبادا نهالی برویدً،
درختی پر بار شود!
با فتوای دیو، ارواح ناله نیمه جانان
در گلو خفه می کنند.
شمع را خاموش،
با آتش جهنم، نهال را به آتش می کشند.
درونم غاری تاریک است، و
من پاسدار این غار.
دخمهها و آرامگاههای تاریخی مربوط به پیش از نفوذ اسلام در ایران که نوعی معماری صخرهای محسوب میشوند را «گوردخمه «مینامند.
8 مرداد 1389 ــ 29 ژوئیه 2010 اورایز ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, شعر
نقدی بر بوف کور صداق هدایت، از «آرش دکلان»
از زمان خودکشی صادق هدایت 19 فروردین 1330 تا کنون، مطالب بسیاری نزدیکان و بستگان او و اهل قلم در باره اش نوشه اند، و آثارش را نقد کرده اند. بسیاری از ادیبان در باره او سخنرانی کرده اند.
من به چندی از این سخنرانی ها رفته و گوش داده ام، و خیلی نقدها در باره هدیت خوانده ام. به نطرم بسیاری از این نقد نویسان و سخنرانان با بیهوده گویی حرف های خود را از زبان هدیت گفته، یا نوشته ها و گفته های های دیگران را تکرار می کنند.
نویسندگان بسیاری در باره «بوف کور» مقاله نوشته و آن را به نقد کشیده اند، من اغلب آن ها را خوانده ام. از دید من هیچ کدام به گویایی نقد «آرش دکلان» نبود. شاید هم آن زمانی که داستان های هدایت، و نقدشان رامی خوندم، درک کافی از هدایت، به ویژه بوف کور نداشته ام.
آرش دکلان، نقد زیر را در باره بوف کور نوشت، و برایم فرستاد، تا نظرم را بگویم. پس از چند بار خواندن، جز آفرین و صد آفرین چه می توانستم بگویم؟ نمی دانم شما چه می گویید!؟ بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
جوونم، اون جوونای قدیم، قدیم!
همه چی اون قدیم خوب بود. پرتقال هم اون پرتقالای قدیم شهسوار. ببخشید امامسوار. حالا از اسراییل وارد ترکیه می کنن، از ترکیه به اینجا، به اسم پرتقال ترکیه می فروشن، یه وقتا یادشون می ره مارک روشو بکنن، «یاوا، محصول اسراییل» قیافه ای چخ دیر، مزه ای یخ دیر.
خربره، اون خربزه های مشهد و اصفهان قدیم. به عسل می گفت زکی. هلو، شفتالو، زردآلو، هندونه، انگور، نمی دونم چکارش می کنن که بی مزه شدن!؟ حالا اون خوباش رو صادر می کنن به کشورهای عربی، پولش رو می گیرن، می فرستن تو بانکهای سوئیس. میوه هم اون میوه های قدیم.
ماشین رو بگو، بابام یه شولت پنجاه زمان جوونیش خریده بود، مثل عروس، تا همین پارسال مثل ساعت وستندواچ کار می کرد. شصت سال زیر پاش بود، دو سه ماه قبل از مرگ بابا به پت ــ پت افتاد و، عمرش رو قبل از بابام داد به شما. اما حالا ماشین صفر کیلومتر می خری هنوز از گاراژ بیرون نیومده، زرتش قمصور می شه، می خوای بری قم و برگردی، باهاس توش ده دفعه آب بریزی. ماشینم اون ماشین های قدیم.
زنا رو بگو! تا یادم میاد، ننه ام دوخت و دوز ما رو می کرد، یه چرخ خیاطی عهد بوق دستی سینگر داشت، می ذاشت رو مجری.( میز کوتاه) از زیر شلواری و پیرهن، واسه بابام و من و خواهرم بگیر، تا رولحافی می دوخت. باور کنین خورشت درست می کرد که آدم پنجه هاش رو هم می خورد. حالا خانوما وقت پخت و پز ندارن، باید کنسروش رو خرید. «میان خورشت ننه ام تا خورشت کنسرو، تفاوت از زمین تا آسمان است.»
خواهر بزرگم وقتی دیپلم دبیرستانش رو گرفت، زن دامادمون شد. یک عمری با خوشی و ناخوشی همدیگه ساختن، دو تا بچه پس انداختن، حالام چهار ــ پنج تا نوه دارن. خواهر کوچکم، که هنوز نمی تونه یه تخم مرغ نیمرو کنه، دیپلمش رو گرفت، گفت: «یه شوهر لیسانسیه می خوام!» وقتی لیسانسش رو گرفت، دنبال یه شوهر دکتر و مهندس بود. بعد که دکتراش رو گرفت، گفت باهاس شوهرم استاد باشه. چند سالی به امید شوهر استاد موند، حالا زن یه حاجی شده که استاده حقه بازی و کلکه ، هفت ــ هشت ــ ده تا بچه هم از زنای دیگه اش داره. زنم، اون زنای قدیم. بیشتر بخوانید…
نوشته شده در داستان کوتاه


دیدگاه های تازه