نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 16, 2010

مرده شور مدرن!

من، بچه با هوش و درس خوانی بودم. همیشه آرزو می کردم پزشک شوم. وقتی به این نتیجه رسیدم که نمی توانم به آرزویم برسم، از پزشکی بیزار شدم، فوق لیسانسم را در جامعه شناشی از دانشگاه ملی گرفتم، و موفق شدم برای گرفتن دکترا به یکی از کشورهای اروپایی بروم.

آنجا مفت و مجانی به کسی دکترا نمی دهند، پوستم را کندند، تا توانستم دکترایم را با درجه عالی بگیرم. وقتی برگشتم، و دردانشگاه به عنوان استاد استخدام شدم، متوجه شدم آنچه که با زحمت بسیار در اروپا یاد گرفته ام، باید فراموش کنم، و طوطی وار آنچه که اینها می خوهند تکرار کنم. از خیر استادی و دانشگاه گذشتم.

فراموش کردم بگوییم! شغل شریف پدرم مرده شویی بود، من هم مرده شور شدم. باور نمی کنید، پدرم چقدر خوشحال شد که پسرش آقای دکتر…، شغل شریف او را انتخاب کرده است. آخر بارها به من گفته بود که؛ «بچه نفهم می خوای درس بخونی که چی بشی؟ بیا وردست خودم کار کن، تا دنیا، دنیاست مردم به ما احتیاج دارن!»
حالا  مرده شورم، مرده شوری مدرن با کامپیوتر. در کامپیوترم، نام و فامیل مرده، نام بستگان دور و نزدیک، وزن، قد، رنگ مو (اگر کچل نباشند)، علت مرگ، تعداد اعضای سالم و ناسالم بدن، مقدار مصرف پنبه برای بستن سوراخ ها، مقدار داروی شستشوی به کار رفته و خلاصه تمام اطلاعات مربوط به مرده ها را ثبت می کنم، و در اختیار بستگان مرده می گذارم. درآمدم  هم چند برابر یک استاد دانشگاه است.
(شوربختانه برای پدرم) دیگر کسی نمی گوید؛ «خدا مرده شور قبلی را بیامرزد!»  در این مملکت همه چیز مدرن شده، جز فکرها.

9 مرداد1389 ــ 31 ژوئیه 2010 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 12, 2010

فکر کردن، اندیشیدن!

امروز، روز تعطیل است. روی تخت دراز  کشیده ام، دست هایم را هم کنارم دراز، چشمانم را می بیندم. امروز روز تعطیل است، باید هیچ کار نکنم.
اما در سرم جنگ ابلهانه هفتاد و ملت برپاست، عذری برای این جنگ ندارم. شکمم سیر است و زیر شکمم هم به همچنین، بهانه ای برای بلند شدن و به دست آوردن رضایت انها را ندارم. از خودم  می پرسم؛ روزهایی که کار کرده ای حاصلش چه بوده؟ پاسخ هیچ!
چه کسانی کارشان حاصلی داشته؟ درود به بنایان، سنگتراشان، آهنگران، نجاران، کشاورزان، ماهیگران، چوپانان، آموزگاران،….
 چه کسانی حاصل کارشان جز شور بختی  و سیه روزی مردم نبوده؟ فریاد از دست دلالان، حکومتگران، جهانگشایان، پادشاهان، مزدوران، پبشوایان دینی و غیر دینی،…
به یاد شعرا و نویسندگان و سیاستمداران و روشنفکران( خیر سرشان) می افتم.آنها چه کردند؟ پاسخ می دهم؛ فکر را می کردند! با فکر را کردن، خود را آبستن کردند، چند قلو زائیدند، و خود نوزادن خود را خوردند. در گوشه تنهایی، خود را تافته جدا بافته ای یافتند، با تکبر و افاده و خود بزرگ بینی دیگران را نادان شمردند. آه از این دنیای بی انصاف که ارزش انها را نمی داند! با این فکر را کردن، بادی در دلم پیچید، محکم رهایش کردم و خندیدم. ( به یاد شاعری افتادم که گفته: خود گوزی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی) از جایم برخاستم، به نوشتن احساسم از آنکه را می کردم مشغول شدم، تا شما را در خوردن نوزادم شریک کنم.
می خواهم کاری کنم، و دیگر فکر را نکنم، دریغا فکر راحتم نمی گذارد. خسته شدم از همیشه فکر را کردن.
 
می خواهم کاری کنم، نه فکر را. شور بختی مرا ببینید، حتی از فکر هم نمی گذرم، می کنم، نمی اندیشم.  شما چطور؟

 19شهریور 1389 ــ 10 سپتامبر 2010 ــ اردوخانی ــ اورایز

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 9, 2010

آتش نفرت!

 

آنکه کتاب می سوزاند،
کتابی که برای مردمانی مقدس است،
خود در آتش نفرت می سوزد.
مسکین خبر ندارد
که آتش نفرت بر می افروزد،
و هزارن در این آتش می سوزند.
گویی آتش نفرت کم است
که او آتش دیگر،
بر آتش ها می افروزد.

شهر کوچک گینزویل در ایالت کالیفرنیا آمریکا حدود ۱۲۰ هزار نفر جمعیت دارد. حال تصمیم یک کلیسای کوچک افراطی نام این شهر ناشناخته را بر سر زبان‌ها انداخته است. تری جونز، کشیش این کلیسا «۱۱ سپتامبر را روز بین‌المللی سوزندان قرآن» اعلام کرده است. به گفته جونز «اسلام دین خوبی نیست» و قرآن «مسئول فاجعه ۱۱ سپتامبر است.» با این کار «تری جونز» کشیش گمنام به معروفیت جهانی رسید.

18 شهریور 1389 ــ 9 سپتامبر 2010 ــ اردوخانی ــ اورایز

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 7, 2010

جیب بر!

دست در جیبم به دنبال چیزی می گشتم، نمی دانم چه چیز! دستم را از جیبم در آوردم، در هوا تلوــ تلو دادم. با این قد درازم، گویی دستهایم به زمین می رسید. فکر کردم راستی جیب برها چگونه جیب مردم را می زنند، و در آن لحظه چه احساسی دارند، قلبشان به تپش نمی افتد؟ دلم می خواست کسی  جیبم را بزند، کیف خالی پولم را از جیب عقب شلوار کمی بیرون آوردم تا دیده شود. به مکان پر جمعیت شهر رفتم. به دنبال جیب بر می گشتم، می خواستم بدانم جیب بر چگونه آدمی است؟! به بعضی قیافه ها که شک می کردم، از کنارشان می گذشتم. ناگهان احساس کردم دستی در جیبم رفت، با هیجان و تپش قلب، محکم مچ دست را گرفتم.

شرمنده! دست خودم بود که با دست دیگر از پشت گرفته بودم.

ابوالفضل اردوخانی – 28 تیر 1389 – 19 ژوئیه 2010 – بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2010

کج دار و مریض یا کج دار و مریز؟

دوست ارجمندم، آقای شریف نوشته زیر را برایم فرستاد،چون فکر کردم می تواند مورد توجه بقیه دوستان باشد، در سایتم گذاشتم  

 
 

کج دار و مریض یا کج دار و مریز؟ 

 

  اصطلاح کج دار و مریز یا به صورتی که بیشتر مردم فهم می کنند و می نویسند «کج دار و مریض»

 از جمله اصطلاحاتی است که به اشتباه به کار می رود.

مردم آن رابا مریضی مرتبط می دانند.

 این اصطلاح در اصل کج دار و مریز است.

به معنای اینکه ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش که نریزد.

بنابراین می بینید که نسبتی با مریضی ندارد. شاعر در این خصوص می گوید:
 

  
 

رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز       دیــدم دوهــــزار زنگیــــان خونــریـــز
  هر یک به زبان حال با من می گفت            جامی که به دست توست کج دار و مریز
  

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 3, 2010

جنگ دین و اندیشه!

 خیال کنیم در یک روز، تمام بانک ها و شرکت های بزرگ و کوچک ورشکست شوند. فروشگاه های بزرگ و کوچک بسته شوند. با این همه باز هم دکان دین فروشان( از هر دین) باز است و پر ازمشتری خواهد بود. دکان داران، ( خاخام، موبد، کشیش و آخوند،…؛) با تزویر و دروغ، خدا را مفت می خرند، و گران به قیمت نادانی ملت ها می فروشند. پیشوایان دینی واسطه بین خدا و توده ها شده، داستان صبر ایوب را تکرار می کنند، از خدا صبر برای بندگان طلب می کنند، و مردم را به بندگی خدا ( خود) تا ظهور «مهدی ها» در فقر به صبر وا می دارند. جیره خوران مذهبیِ روشتفکران دینی، لحاف کهنه رفو می کنند، بر روی توده ها می اندازند، و آنها را خواب می کنند. دکان دین فروشان هرگز بی مشتری نخواهد ماند!

طی هزاران سال اینچنین بوده و خواهد بود.خیال کنیم در اثر یک بلای آسمانی ( زمین لرزه) تمام ساختمان های کره زمین، از کلبه دهقانی تا برج های سر به فلک کشیده، قصرها و ویلاها خراب شوند. تمام انسانها کشته شوند، تنها دو نفر زنده بمانند. بر سر خرابه ای یکی که ریاکارتر است پیشوا می شود، و آن دیگری را به بندگی خود به نام خدا وا می دارد.دوست ارجمندم، آرامش دوستدار، یک تنه با لشگری به سرداری شیادان، مسلح به دروغ و ریا،همراه با لشگری عظیمی از نادانان می جنگی! سرنوشت اندیشمندان، اینچنین بوده و خواهد بود.

 

ابوالفضل اردوخانی – اول امرداد 1389 – 23 ژوئیه 2010 — بروکسل

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 30, 2010

انتقادی به آقای آرامش دوستدار!

این تن رنجورم چندی است از بیماری کشنده خرافات نجات یافته، اما درمان نشده است. من در میان بیماران آلوده به خرافاتم، و تا با دارویی همه این بیماران درمان نشوند، درمان نخواهم شد.

شرمنده، من بیمارم. چندی است با خواندن آثار آرامش دوستدار، ( امتناع در تفکر دینی، درخششهای تیره و ملاحظات فلسفی در دین و علم)، و نقد چندی از خوانندگان در نشریه ها و گوگل به یاد «ماشین دودی» افتادم. هرچند بگویید به شقیقه مربوط نیست، ولی در ذهن بیمار من رابطه پیدا کرده، و آسایش را از من گرفته و تا ننویسم احساس راحتی نخوهم کرد.

بدون اینکه بخواهم وارد جزئیات سیر تحولی راه آهن، از تراموی با نیروی حیوانی ( اسب)، لوکومتیو با نیروی بخار و ذغال سنگ، تا به امروز لوکوموتیو برقی بشوم، مختصری درباره لوکوموتیوهای بخاری خواهم نوشت. اولین لوکومتیو بخاری در شمال شرق انگلستان در سپتامبر 1825 راه اندازی شد. کمپانی خط آهن «استکتون و دارلینگتون» اولین خط راه آهنش را در 27 سپتامبر 1825 افتتاح کرد. «جرج استیفنسون» مخترع «لوکوموتیو شماره یک» دنیا، شخصا هدایت لوکوموتیو را عهده دار بود، نمایشی که جمع بسیاری را مجذوب خود کرد.

در ماه مه 1835 با پیشرفت، و نتیجه مثبتی که از این وسیله حمل و نقل در انگلستان به دست آمده بود، اولین خط راه آهن در بلژیک بین شهرهای مالین – بروکسل افتتاح شد. در همان سال، خط مالین — آنورس، و مالین — ترموند نیز راه اندازی شد. ( بلژیک دومین کشوری اروپا بود که پس از انگلستان  صاحب راه آهن شد)

در سال 1842، لوکوموتیو کرامپتون [بخار] که بوسیله توماس راسل کرامپتون اختراع شده بود، رواج یافت. اولین خطوط راه آهن میان لییژ — نامور راه اندازی شد. سرعت لوکوموتیو در این خطوط تا 100 کیلومتر در ساعت می رسید. یک سال بعد شبکه راه آهن گسترش یافته بود و تا پایان سال 599 کیلومتر خط آهن در کشور وجود داشت.

ماشین دودی در محوطه ایستگاه متروی شهرری
ماشین دودی در محوطه ایستگاه متروی شهرری

بیشتر بخوانید…

  • این آدم ها نیستند که تغییر می کنند، بلکه این دیگرانند که در باره آدم(ادم یعنی من) طرز دیگری می اندیشند. اغلب خر همان خر است، پالانش عوض می شود و سنش بالا می رود.در زمان کوکی ام، مرا «کره خر» صدا می کردند. باره ها کره خرها را کنار خرها دیده بودم، و از اینکه کره خرم  ناراحت نمی شدم. چون خرها سیخ و کتک می خوردند و مجبور بودند بار ببرند، ولی کره خرها راحت کنار مادرانشان راه می رفتند. از فکراینکه کره خرها روزی خر می شوند، و مجبورند کتک بخورند و بار ببرند، دلخور بودم. به این خاطر تصمیم گرفتم همیشه «کره خر» بمانم، و بار نبرم. فرق من با «کره خر» در این بود که از همان بچگی توسری و لگد می خوردم و فحش می شنیدم، ولی کره خرها از آن معاف بودند.
    کله سحر در حالیکه سر چاهک می شاشیدم، تو سری محکمی می خوردم و می شنیدم؛ «کره خر، تو چاهک شاش نکن، برو مستراح.» در این موقع بود که با ضربه تو سری یک متر آن طرف تر می شاشیدم، و می گفتم، چاهک که واسه گوذیدن نیست ( من با ذال می گوذم و با ذال هم می نویسم) گوذ رو میشه همه جا داد. البته وقتی هم می گوذیدم بازهم تو سری می خوردم. ( ولی در عوض وقتی دایی جان سرهنگم می گوذید، نه تنهاهیچ کس به او اعتراض نمی کرد، بلکه همه می خندیدن. هیچ وقت نفمیدم چرا گوذ دایی جانم خنده دار است، گوذ من نیست) کم کم لقب «لات» بر «کره خر» افزوده شد؛»کره خر لات». درد سرتان ندهم، با گذشت زمان ، و بزرگ شدنم، یک لقب دیگر هم به لقب های سابقم اضافه شد؛ «کره خره لات بی ادب و بی شعور و نفهم.»           

  • در مدرسه به اندازه ای درس می خواندم که با معدل ده ــ یازده قبول شوم. بچه هایی بودند که مثل خر درس می خواندند. عوض درس خواندن، بچه هایی که پر رو بودند را خوب می زدم. در کوچه و محل هم، به همچنین. فکر می کنم پانزده ــ شانزده ساله بودم، که به لقب «چاقوکش» هم مفتخر شدم. «کره خره بی شعور نفهم لات چاقو کش». هر چند پدر و مادرم زنده بودند، ولی خیلی آسان لقب «بی پدر و مادر» هم به لقب های پبشینم اضافه شد؛ «کره خره بی شعور و نفهم و لات چاقو کش بی پدرو مادر». بدین جهت وقتی پدر و مادرم  یکی پس از دیگری با عجله به دیار باقی شتافتند، اصلا ناراحت نشدم.
    خیال نکنید این لقب ها سبب دوری دیگران از من شد، بر عکس! با وجهه و شخصیتی ای که پیدا کرده بودم، خیلی از جوانان به دوستی با من افتخار می کردند. آخر برای به دست آوردن این همه لقب باید دوران سختی را گذراند، که کار هر کس و ناکسی نبود. خیلی ها، جلویم مرا «ابوالفضل خان» صدا می کردند، ولی پشت سرم همان لقب های سابق را به کار می بردند. و فرزندانشان را از رفت و آمد با من منع می کردند. به داشتن دوستی مانند من، که این همه لقب دارد، افتخار نمی کنید؟

  • زمان زود گذشت، یکباره به خود آمدم، دیدم صاحب زن و بچه شدم و شلوارم هم دوتا شده است. اول  لقب «کره خر» را از من گرفتند، چون خیال می کردند خر شدم و بار می برم. بعد «لات چاقو کش»، به این دلیل که دیگر لات بازی نمی کردم و چاقویم را گاهی برای کندن پوست میوه به کار می بردم. «بی پدر و مادری ام» را هم فراموش کردند. 

  • حالا دوستان مرا «آقای اردوخانی» صدا می کنند. با بچه ها مشکلی ندارم، چون آنها مرا عمو صدا می کنند. ولی وقتی کسی مرا در خیایان آقای اردوخانی صدا می کند، خیال می کنم که آن روانشاد پدرم با همان عجله ای که از این دنیا رفته، دوباره زنده شده و پشت سر من دارد راه می رود.

  • با چه زحمتی آن همه لقب را به دست آوردم، و چه راحت آنها را از دست دادم. دلم می خواهد همان «کره خر» ( کودک)می ماندم و خر نمی شدم، تا به آقایی برسم. شما چطور؟

    7 مرداد 1389 ــ 29 ژوئن 2010 اورایزه ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 23, 2010

فحش دیگه ندین!

 باور کنید ما آدم های قدر ندون و قدر نشناسی هستیم. سرمون رو کردیم تو لاک خودمون و هی غر می زنیم و از جمهوری اسلامی انتقاد می کنیم. اگه یه خورده سرمون رو بیاریم بالا و چشامون رو وا کنیم، می بینیم جمهوری اسلامی بهترین حکومت دنیاست و رهبران مذهبی مون هم خوبترین!

قراره پاپ رهبر کاتولیک های جهان و دنیا ماه سپتامبر2010( شهریور 1389) بیاد انگلیس. از همین حالا کاسه گداییش رو دستش گرفته، بستگی به نزدیکی و دوری به پاپ داره، می خوان از هر نفری که میاد بین 30 تا 7 پوند بگیرن. نه فقط خرج سفر پاپ که 30ملیون دلار میشه در بیاد، بلکه یه چیزی هم تهش بمونه. در کشوری که 7 در صدش کاتولیکه! در صورتیکه تو کشور ما به کسایی که بیان سخنرانی رهبر رو گوش کنن، سادندیس و ساندویچ می دن.

یه مثال دیگه بزنم که روشن روشن شین و فرق رو با چشای خودتون ببینین!

هر وقت که تو بروکسل جلوی پارلمان قراره کشاورزا تظاهرات کنن، از اسپانیا و ایتالیا و آلمان و هلند و پرتقال و یونان و و نروژ و سوئد و دانمارک چک و اسلواکی ( خوب شد این دو از هم جدا شدن، و گرنه بی ادبی می شد) با اتوبوس میان. خرج رفت و اومدشون اتحادیه میده. اتحادیه که سر گتج نخوابید، همون پولیه که کشاورزا برای حق عضویت می دن. (خرج همه تطاهرات رو اتحایه هاشون می ده.)

در صورتی که هر وقت قراره تو تهرون تظاهرات بشه، حکومت میره تو دهات، مردم رو با عزت و احترام با اتوبوس لوکس میاره. می بره جاهای خوب خوب رو نشونشون می ده. ساندیس و ساندویچ به علاوه  نفری صد هزار تومن هم میده. یکی یک چوب هم دستشون میده. نه واسه اینکه تو سر مخالفین بزنن، بلکه عصای دستشون بشه که زیاد خسته نشن. بعد از تظاهرات هم می بره می رسنتشون سر جای اول. رییس جمهورمون هم اونقدر دست و دل وازه که سیب زمینی هم میده. واقعن که شاعر ما خوب گفته؛

قدر نعمت نعمتت افزون کند، کفر نعمت از کف ات بیرون کند.

این یه تیکه کوچکش بود، حالا کجاشو دیدین. نمی خوام زیاد سر نخ رو بکشم،

 محمودی می خواد نفری یه ملیون هم به هر بچه ای که به دنیا میاد بده، با ماهی چند هزار تومن. انشالله محمود خان تا ابد عمر کنه و همیشه رییس جمهور بمونه، تا ملت ما کاری نکنه، جز خوردن و خوابیدن و گشتن و بچه پس انداختن! خدا عمر این حکومت جمهوری اسلامی رو زیاد کنه. بگین آمــــــــین. اگه نخواستین آمین بگین، فحش دیگه ندین!

15 مرداد 1389 ــ 6 اوت 2010 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 7, 2010

من و معشوقانم!

در دریای خیال و در کشتی خاطراتم با امواج بالا و پایین می روم. گر چه کوشش می کنم بادبان این کشتی»حقیقت»را مهار کنم، گاهی بادی سهمگین، همراه با طوفانی عظیم برمی خیزد، بادبان ز دستم رها می شود. کشتی به عمق دریا می رود، من با رنج فراوان به ساحلی یا سخره ای پناه می برم. از نو کشتی دگری می سازم و به دریای خیال روانه می شوم. نه تاجرم، نه صیاد، به دنبال حادثه می گردم. این چنین داستان می نویسم! 

از زمانیکه خود را شناختم، عاشق بودم. عشق همزادم بود و من همزمان چندین معشوقه داشتم. هر یک از معشوقه هایم می دانستند که معشوقه های دگری هم دارم، ولی چشم بر هم می گذاشتند.
هم زمان که با تیله قلقلی هایم عشق بازی می کردم، با قوطی خالی های کبریت قطار می ساختم و به سفر می رفتم، آن معشوقم، تیله ها را هم با خود می بردم. با معشوق دگر، با کاغذی کشتی می ساختم، در حوض کوچک خانه مان رها می کردم و به جهانگردی دور دنیا می پرداختم. در این جهانگردی، باز هم آنها را با خود می بردم. بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی