من، بچه با هوش و درس خوانی بودم. همیشه آرزو می کردم پزشک شوم. وقتی به این نتیجه رسیدم که نمی توانم به آرزویم برسم، از پزشکی بیزار شدم، فوق لیسانسم را در جامعه شناشی از دانشگاه ملی گرفتم، و موفق شدم برای گرفتن دکترا به یکی از کشورهای اروپایی بروم.
آنجا مفت و مجانی به کسی دکترا نمی دهند، پوستم را کندند، تا توانستم دکترایم را با درجه عالی بگیرم. وقتی برگشتم، و دردانشگاه به عنوان استاد استخدام شدم، متوجه شدم آنچه که با زحمت بسیار در اروپا یاد گرفته ام، باید فراموش کنم، و طوطی وار آنچه که اینها می خوهند تکرار کنم. از خیر استادی و دانشگاه گذشتم.
فراموش کردم بگوییم! شغل شریف پدرم مرده شویی بود، من هم مرده شور شدم. باور نمی کنید، پدرم چقدر خوشحال شد که پسرش آقای دکتر…، شغل شریف او را انتخاب کرده است. آخر بارها به من گفته بود که؛ «بچه نفهم می خوای درس بخونی که چی بشی؟ بیا وردست خودم کار کن، تا دنیا، دنیاست مردم به ما احتیاج دارن!»
حالا مرده شورم، مرده شوری مدرن با کامپیوتر. در کامپیوترم، نام و فامیل مرده، نام بستگان دور و نزدیک، وزن، قد، رنگ مو (اگر کچل نباشند)، علت مرگ، تعداد اعضای سالم و ناسالم بدن، مقدار مصرف پنبه برای بستن سوراخ ها، مقدار داروی شستشوی به کار رفته و خلاصه تمام اطلاعات مربوط به مرده ها را ثبت می کنم، و در اختیار بستگان مرده می گذارم. درآمدم هم چند برابر یک استاد دانشگاه است.
(شوربختانه برای پدرم) دیگر کسی نمی گوید؛ «خدا مرده شور قبلی را بیامرزد!» در این مملکت همه چیز مدرن شده، جز فکرها.
9 مرداد1389 ــ 31 ژوئیه 2010 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی


دیدگاه های تازه