شرم دارم از اینکه بگویم نزدیک بود سبب خودکشی یک هموطن شوم، ولی پیش شما اعتراف می کنم، تا از بار ناراحتی وجدانم کاسته شود.
یکی از مردان با غیرت هموطن ما، یک دل نه صد دل، شاید هم هزارها دل، عاشق یک دختر خانم بلژیکی که در یک قصابی کار می کرد، شده بود. مرتب برایش نامه عاشقانه می فرستاد. البته نامه های عاشقانه از کتاب شعرهای شاعران بزرگ ما، مانند؛ حافظ و نظامی، که از فارسی به فرانسه ترجمه شده بود، یا از چندی از کتاب شعرهای عاشقانه به زبان فرانسه.
(این هموطن زحمت رونویسی این اشعار را هم به خود نمی داد. شاید هم سوادش را نداشت، تنها کپی می کرد، و این را هم اضافه کنم که معنی اغلب آنها را نمی دانست، تنها خیال می کرد عاشقانه است)
به هر حال، این هموطن پاسخ نامه های آن دختر خانم را همراه با عکس هایی که از او با تلفن دستی اش از پشت شیشه قصابی گرفته بود، نزد من می آورد، تا آنها را برایش ترجمه کنم.
دختر خانم در ابتدا می نوشت؛
«آقای محترم،
من شما را نمی شناسم، و نمی خواهم بشناسم. خواهش می کنم با این نامه ها مزاحم من نشوید.» پس از مدتی، چون این نامه ها ادامه داشت، پاسخ ها لحن تندتری پیدا کرد؛ «مرتیکه ابله بی شعور و نفهم، من چند بار و چگونه به تو ابله بگویم مزاحم من نشو؟ً! بلبل و شمع و پروانه هم خودتی، می خواهی خودت را بسوزانی، بسوزان، به من مربوط نیست! برو گم شو!!»
من که همیشه آدم دل رحمی بودم، هستم و خواهم بود، نمی خواستم دل او را بشکنم، این نامه ها را بدین گونه ترجمه می کردم:
«اکنون گرفتارم، واقعا تو چقدر زیبا شعر می گویی، تو چقدر با احساسی، تو یک شاعر بزرگی که ارزش تو را در کشور خودت نمی دانستند، حق داشتی این جا پناهنده شوی، این سبب پبشرفت ادبیات ما می شود، در کشور ما آدم های با فرهنگی مانند تو پیدا نمی شوند. کاشکی مردان ما هم مانند تو این همه با احساس بودند، نوشته ای هر بار مرا از دور می بینی، چنان احساساتی می شوی که جرات نزدیک شدن به من را نداری. سرنوشت خواست تو به اینجا پناهنده شوی، تا من بتوانم به به تو پناه بیاورم. فکر من هم تمام روز و شب این است که تو را بین مشتریان ببینم، چاقو و ساطور را به گوشه ای بیاندازیم، مشتری ها را رها کرده، به سویت پرواز کنم…»
نزدیک به سه ــ چهار ماهی او مرتب این نامه ها را پیش من می آورد، و من هم همانگونه که گفتم برایش ترجمه می کردم، تا اینکه…
تا اینکه یک روز گریان، همراه با تمام نامه هایی که از دختر گرفته بود، و با ده ها عکس نزد من آمد و گفت: «او را با پسری دست در دست هم دیدم، اول در دل گفتم حتما برادر اوست ( *امیدوارم گربه باشد) ولی دیدم که چگونه می گویند و می خندند وعاشقانه همدیگر را می بوسند. این دختر به من خیانت کرد، دخترهای اروپایی همه بی وفا و دروغ گو هستند. و احساسات شاعرانه ما را درک نمی کنند، و پای بند به قول خود نیستند. می خواهم خودم را در مزرعه ای بکشم و با این نامه ها دفن کنم. خواهش می کنم در نامه ای علت خودکشی مرا بنویس، و برای همه بفرست، تا مردم بدانند من چرا دست به این عمل زده ام.»
من هم پذیرفتم، ولی هی امروز و فردا کردم، تا اینکه از خر شیطان پایین آمد، به مدت سه هفته به ایران رفت، و از ده خودشان یک زن گرفت و برگشت.
هموطنان گرامی، اکنون دلیل ناراختی وجدان مرا دیدید! خواهش می کنم برای ترجمه نامه هایی که از معشوق اروپایی خود دریافت می کنید، نزد من نیایید، چون خیلی دل رحم هستم، و نمی توانم خوب ترجمه کنم.
*آخوندی در یک شب بارانی پاچه شلوارش به سگی برخورد می کند. در دل می گوید: » امیدوارم گربه باشد» سگ در دین اسلام نجس است. گربه نجس نیست.
16 فروردین 1389 ــ 5 آوریل 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی. ساعت دو بعد از نیمه شب
دیدگاه های تازه