جاسوسان در بین ما
قابل توجه ایرانیان مقیم خارج از کشور.
نوشته شده در منتشر نشده ها
آگهی اگاهی می آورد!
سال 1365 ــ 1986 به بیماری خیلی سختی دچارشده بودم، چنان رنج می یردم که آرزو می کردم هیچ گرگ بیابانی به آن دچار نشود، در غیر این صورت کمتر ماده گرگی شب راحت می خوابد. در ضمن شرم داشتم از بیماری ام جایی حرفی بزنم.
( باز هم با شرمندگی) حقیقت را بگویم راست شده بود و هر کاری می کردم نمی خوابید. زمستان و تابستان بارانی گشادی می پوشیدم و دولاــ دولا راه می رفتم تا کسی متوجه نشود. کوشش می کردم به خانه کسی نروم. اغلب دوستان خیال می کردند کمر درد دارم، و با اظهار همدردی به من پیشنهاده می کردند؛ پیش فلان دکتر و جراح و فیزیوتراپ بروم، یا فلان داروی گیاهی وحیوانی را بخورم، و یا فلان ورزش خاص را بکنم. ولی من که آدم خجالتی و کم رویی بودم و هستم، رویم نمی شد مشکلم را با کسی، حتی دکتری در میان بگذارم. بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
مرگ شاعر!
شاعر معروف کشور ما پس از چند سال زندانی و شکنجه به بلژیک پناه آورد. در ابتدا اکثر ایرانیان مقیم بلژیک، و نشریات و رادیو تلویزون های ایرانی در غرب از او استقبال کردند، و می خواستند تا شعری برایشان بخواند، و در باره زندان و شکنجه اش در زندان، و بی رحمی نظام جمهوری اسلامی سخنرانی کند. او که شعر و سیاست را کنار گذاشته بود، به خواست آنها توجه نکرد و نمی خواست با ساز گروه های مختلف برقصد، گوشه گیر، و با گذشت زمان فراموش شد.
پس از شش سال شایعه شد که او به دست جمهوری اسلامی ناپدید شده. نشریات ایرانیان در غرب شروع کردند در باره اش مقاله نوشتن، و رادیو تلویزون ها سخنرانی کردن.
بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
الکی خوش!
من با چیزهای کوچک عشق می کنم، و با تمام وجود از آن لذت می برم. شاید همان چیزهایی که شما را می رنجاند و عصبانی می کند.
مدتی پیش نوشتم: ازپیرو خرفت شدن نترسید، وقتی شدید خودتان هم نمی دانید!
نزدیک خانه من نانوایی و شیرینی پزی معروفی هست، و خیلی ها از راه دور برای خرید به آنجا می آیند. روزهای شنبه و یکشنبه با وجودیکه چهارفروشنده در آن کار می کنند شلوغ می شود. یکشنبه پیش من برای خرید نان آنجا رفتم. در حدود ده نفر جلوی من بودند، تقریبا نوبت من بود که یک اتومبیل درست جلوی در دکان توقف کرد، و مرد خیلی مسنی با زحمت از آن پیاده شده، و عصا زنان بدون توجه به ده ـ دوازه نفری که پشت سر من بودند، حتی به من بکند، آمد جلوی من ایستاد. وقتی فروشنده پرسید، نوبت کیست، عصایش را بلند کرد و گفت من.
من از خنده به فش و ریسه افتادم، و به هیچ وجه نتواتنستم جلوی خنده خودم را بگیرم. کسانی که پشت سر من بودند، اول قیافه گرفتند، ولی با خنده من شروع کردند به لبخند زدن. این آقا که با زحمت از ماشین پیاده شده بود، و عصا زنان وارد مغازه شد، با قدم های تند مانند یک جوان بیست ساله از دکان خارج، و راحت سوار ماشینش شد و رفت.
چرا خندیدم؟ گفتم: ازپیرو خرفت شدن نترسید، وقتی شدید خودتان هم نمی دانید! این آقا با وجود پیری خرفت نبود، خیلی هم حواسش جمع بود، ولی چون فکر می کرد که دیگران خیال می کنند پیرو خرفت است، و با نقش خرفت را بازی کردن، نهایت استفاده(یا سوء استفاده) را می کند. باره ها دیده ام که اشخاص مسن از این کارها می کنند. راستش را بگویم من از دیدن این صحنه لذت می برم و می خندم. و با خوشحالی می گذارم این نقش را بازی کنند و همبازی آنها می شوم. شاید بگویید این کار نه دلیل عشق کردن است، و نه خنده. تو ابلهی، نفهمی، خری»الکی خوشی» پیرو خرفت شدی و خودت هم نمی دانی و…؛
هر آنجه بگویید هستم. به این حرف های شما هم از ته دل می خندم و عشق می کنم.
نزدیک خانه من نانوایی و شیرینی پزی معروفی هست، و خیلی ها از راه دور برای خرید به آنجا می آیند. روزهای شنبه و یکشنبه با وجودیکه چهارفروشنده در آن کار می کنند شلوغ می شود. یکشنبه پیش من برای خرید نان آنجا رفتم. در حدود ده نفر جلوی من بودند، تقریبا نوبت من بود که یک اتومبیل درست جلوی در دکان توقف کرد، و مرد خیلی مسنی با زحمت از آن پیاده شده، و عصا زنان بدون توجه به ده ـ دوازه نفری که پشت سر من بودند، حتی به من بکند، آمد جلوی من ایستاد. وقتی فروشنده پرسید، نوبت کیست، عصایش را بلند کرد و گفت من.
من از خنده به فش و ریسه افتادم، و به هیچ وجه نتواتنستم جلوی خنده خودم را بگیرم. کسانی که پشت سر من بودند، اول قیافه گرفتند، ولی با خنده من شروع کردند به لبخند زدن. این آقا که با زحمت از ماشین پیاده شده بود، و عصا زنان وارد مغازه شد، با قدم های تند مانند یک جوان بیست ساله از دکان خارج، و راحت سوار ماشینش شد و رفت.
چرا خندیدم؟ گفتم: ازپیرو خرفت شدن نترسید، وقتی شدید خودتان هم نمی دانید! این آقا با وجود پیری خرفت نبود، خیلی هم حواسش جمع بود، ولی چون فکر می کرد که دیگران خیال می کنند پیرو خرفت است، و با نقش خرفت را بازی کردن، نهایت استفاده(یا سوء استفاده) را می کند. باره ها دیده ام که اشخاص مسن از این کارها می کنند. راستش را بگویم من از دیدن این صحنه لذت می برم و می خندم. و با خوشحالی می گذارم این نقش را بازی کنند و همبازی آنها می شوم. شاید بگویید این کار نه دلیل عشق کردن است، و نه خنده. تو ابلهی، نفهمی، خری»الکی خوشی» پیرو خرفت شدی و خودت هم نمی دانی و…؛
هر آنجه بگویید هستم. به این حرف های شما هم از ته دل می خندم و عشق می کنم.
21 مهر 1389 ــ 13 اکتبر 2010 ــ اردوخانی ــ اوریز
نوشته شده در منتشر نشده ها
نجس و غسل ؟
فاطمه خانم و حسین آقا همسرش همسایه های ما بودند. فاطمه خانم همیشه استکان ونعلبکی، و لیوان همچنین ظرف هایی که حسین آقا در آن غذا می خورد آب می کشید. چون حسین آقا نماز نمی خواند وروزه نمی گرفت، گاهی هم یک چتول عرق می خورد، و از هم بدتر شایعه شده بود که کمونیست است. (کمونسیت یعنی خدا نیست. کسانی که خدا را قبول ندارند، کافرند و نجس اند)
رابطه این زن شوهر بسیار خوب، حتی پس از سالها ازدواج عاشقانه بود، و فاطمه خانم هر یکی دوسال بچه پس می انداخت.
فاطمه خانم گاهی پیش مادرم از کافر بودن شوهرش، و از اینکه مرتب باید هرچه او در آن غذا می خورد و می نوشد آب بکشد گله می کرد. مادرم یک روز با عصبانیت و شوخی خنده گفت: فاطمه خانم ظرف های که شوهرت غدا می خوره نجس اند،خودش هم کافر، ولی وقتی بغلش می خوابی و مرتب توله پس میندازی، فلانش نجس نیست ؟ فاطمه خانم با گردنی راست خیلی جدی در پاسخ گفت: چه حرف ها می زنی خانم، بعدش غسل می کنم!!
روان همه شان شاد، مادرم هم مانند من هرچه به دهانش می آمد با شوخی و خنده می گفت.
12مهر 1389 ــ 4 اکتبر 2010 ــ اردوخانی ــ اورایز
نوشته شده در منتشر نشده ها
احساس یک قاتل
احساس یک قاتل
به مناسبت 31 سال کشتار دگر اندیشان در حکومت جمهوری اسلامی.
از ابتدای انقلاب اسلامی تاکنون بیش از پنج هزار نفر به دست دژخیمان جمهوری اسلامی شکنجه و کشته شده اند. آیا ار خودتان پرسیده اید احساس ی قاتل در زمانی که فرمان قتل کسی را می دهد، یا خود دست به این جنایت می زند چیست؟ تا کسی کسی قاتل نباشد، نمی تواند احساس یک قاتل را درک کند.اعتراف می کنم که قاتلم، و کسی را کشته ام! و می توانم احساس یک قاتل را به درستی درک کنم.
زمانیکه کودکی بودم مرا از جن می ترساندند. برای من جن همه جا وجود داشت، جن مرا همیشه شکنجه و تحقیر می کرد. و من در ترس همیشگی به سر می بردم. بدین جهت با اولین پول جیی ام که ده شاهی ـ ده شاهی جمع کرده بودم، یک چاقوی ضامندار کوچک به قیمت 7 ریال خریدم. خوب به یاد دارم ( فکر می کنم پیش ازعید سال 1327 برابر با 21 مارس1948 بود) با این چاقو می خواستم جن را بکشم. نیمه شب با چاقویم به زیرزمین تاریک مان یا به کوچه می رفتم، و با ترس و صدایی لرزان در تاریکی به دنبال جن می گشتم و می گفتم: «جن اگر مردی بیا!» هرچه حرکت می کرد خیال می کردم جن است. یکبار نزدیک بود سگ ولگرد محله مان که با من خیلی دوست بود را با چاقو بزنم. ( من با سگ های ولگرد، با گربه های بی صاحب، پرندگان رخمی خیلی رفیق بودم.)
در تابستان ها به دهی به نام کیلان می رفتیم. (120 کیلوتر از تهران) این ده در میان دره ای بود با کوه هایی بلند در اطرافش. آنجا من نیمه شب علاوه بر چاقو، با یک چوب دستی کلفت هم قد خودم به کوه های اطراف، یا به باغ ها می رفتم، و با همان ترس لرز فریاد می زدم: «جن اگر مردی بیا تا با همین چاقو تیکه پاره ات کنم.»
من تا سن چهارده ــ پانزده سالگی دو- سه بار در هفته نیمه شب های تاریک به دنبال جن می گشتم تا او را بکشم. و بالاخره جن را کشتم. در حقیقت جنی در کار نبود، این ترس بود که من آن را کشتم،.
زمانیکه کودکی بودم مرا از جن می ترساندند. برای من جن همه جا وجود داشت، جن مرا همیشه شکنجه و تحقیر می کرد. و من در ترس همیشگی به سر می بردم. بدین جهت با اولین پول جیی ام که ده شاهی ـ ده شاهی جمع کرده بودم، یک چاقوی ضامندار کوچک به قیمت 7 ریال خریدم. خوب به یاد دارم ( فکر می کنم پیش ازعید سال 1327 برابر با 21 مارس1948 بود) با این چاقو می خواستم جن را بکشم. نیمه شب با چاقویم به زیرزمین تاریک مان یا به کوچه می رفتم، و با ترس و صدایی لرزان در تاریکی به دنبال جن می گشتم و می گفتم: «جن اگر مردی بیا!» هرچه حرکت می کرد خیال می کردم جن است. یکبار نزدیک بود سگ ولگرد محله مان که با من خیلی دوست بود را با چاقو بزنم. ( من با سگ های ولگرد، با گربه های بی صاحب، پرندگان رخمی خیلی رفیق بودم.)
در تابستان ها به دهی به نام کیلان می رفتیم. (120 کیلوتر از تهران) این ده در میان دره ای بود با کوه هایی بلند در اطرافش. آنجا من نیمه شب علاوه بر چاقو، با یک چوب دستی کلفت هم قد خودم به کوه های اطراف، یا به باغ ها می رفتم، و با همان ترس لرز فریاد می زدم: «جن اگر مردی بیا تا با همین چاقو تیکه پاره ات کنم.»
من تا سن چهارده ــ پانزده سالگی دو- سه بار در هفته نیمه شب های تاریک به دنبال جن می گشتم تا او را بکشم. و بالاخره جن را کشتم. در حقیقت جنی در کار نبود، این ترس بود که من آن را کشتم،.
رژیم استبدادی هم می ترسد، منتهی نه از جن، چون خودش سازنده و پروش دهنده و توسعه دهنده جن است.
او از کسانی که فکر می کنند، مخالفانش می ترسد، آنها را شکنجه می دهد و می کشد، و هرچه که بیشتر می کشد، بیشتر بر ترسش افزوده می شود. اغلب دیکتاتورها در راس یک رژیم استبدادی خودشان کسی نمی کشند. خمینی مگس را هم نمی کشت، از اتاقش بیرون می کرد. می گفت: این جانور را خدا آفریده، و حق زندگی دارد. ولی او هزران زن مرد را به اتهام جاسوس، منافق، کمونیست، و غیره محکوم به مرگ می کرد. این انسان ها را خدا نیافریده بود؟ نه، نه. اینها به اندازه یک مگس هم جانشان ارزش نداشت. و ، پیروان او هم راهش را ادامه داده و می دهند.
نظام استبدادی می خواهد مردم مانند گوسفند باشند. او برای نگهداری و هدایت آنها آنگونه که خود می خواهد، سگ های درنده تربیت می کند. در حقیقت با دادن امکانات بیشتر و مال و مقام مهم، آنها را می خرد. و اگر یکی از این سگ ها بخواهد از مردم حمایت کند، کشته می شود. اغلب اولین قربانیان دیکتاتور، نخستین حامیانش هستند که راه خود را عوض کرده اند.
یک فرق میان من و نظام استبدادی هست ، من با یک هیولای خیالی می جنگیدم، و از او می ترسیدم، با کشتن ترس در در خودم او را کشتم. و دستم به خون کسی آلوده نیست. اما رژیم جمهوری اسلامی مانند تمام رژیم های استبدادی، با کشتن هزارها انسان بی گناه، که تنها گناهشان اندیشدن بود، دستش به خون هزارن انسان آلوده است، و ترس در او همچنان ادامه دارد.
10 مهر 1389 ــ 2 اکتبر 2010 ــ اردوخانی ــ اورایز
نوشته شده در انتخابات دهم
آش نذری!
آش نذری!
آش نذری به هم می زنیم،
نذر می کنیم،
اگر این حکومت عوض شود؟
آتش زیر دیگ این آش را،
همین حکومت باد می زند.
اگر این آتش خاموش شود!
دیگ دیگری بر آتش دیگری،
باد زن دیگری،
و ما همچنان آش نذری به هم می زنیم،
نذر می کنیم،
اگر این حکومت هم عوض شود!
19 شهریور 1389 ــ 10 سپتامبر 2010 ــ اردوخانی ــ اورایز
نوشته شده در منتشر نشده ها
می ترسم!
جهان در خواب است،
خوابی خوش نیست،
کابوسی وحشتناک،
در خواب،هیولایی درنده می بیند.
عرق از سر و روی جهان می ریزد،
تب و لرز دارد، اشک می ریزد،
ناله و فریاد می کند،
سر به هر طرف می گرداند.
و من در بیداری،
کابوس جهان را می بینم!
به خود می لرزم،
رنج می برم، درد می کشم،
اشک در درون می ریزم،
از این کابوس می ترسم،
می ترسم هیولا جهان را بدرد!
3 سپتامبر 2010—12 شهریور 1389— ابوالفضل اردوخانی— اورایز
نوشته شده در منتشر نشده ها
عاشقی هزینه دارد
پروانه وعلی بیش از انقلاب اسلامی، زمانی که هر دو دانشجوی دانشکده دندانپزشکی در دانشگاه Leuven بودند با هم آشنا شدند، و پس از به پایان رساندن دانشگاه ازدواج کردند. همانگونه که در ایران رسم است، و به دندانساز (dentiste) دکتر می گویند، ایرانیان خارج از کشور هم ( مانند سفره هفت سین) وفادار به رسم های ایرانیان باستان، هموطنان ما پرونه را خانم دکتر، وعلی را آقای دکتر خطاب می کردند. این رفتار هموطنان ما سبب شد، که پروانه پس از اینکه صاحب یک دختر و یک پسر شد، خیال کند از سر شوهرش خیلی زیاد است. و زمانی که بچه ها از آب و گل در آمدند، به امید یافتن مرد بهتری با مقام بالاتر از همسرش به بهانه اینکه می خواهم آزاد باشم، جدا شود. البته در این کار پند و اندرزهای چند بانوی از همسر جدا و آزاد که از دوستان خانم دکتر بودند خیلی موثر بود. (در ضمن خانم دکتر می گفت: من عاشق علی( همسر سابقش) نبودم، ندانسته و نخواسته ازدواج کردیم، حالا می خواهم عاشق کسی بشوم و با او زندگی کنم)
بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
شما کدام اید؟
خری به درخت بسته ام، در دایره ای محدود به دور این درخت می گردم.» باری سنگین بر پالانم از اندیشه های ابلهانه بر پشت دارم». از آنچه بر پشت دام، و برگ همین درخت می خورم، و از مردابی که کنارم است، که از ابرهایی که از دورادور می آیند پر می شود، سیرآب می شوم. در سایه همین درخت لم می دهم و خرغلت می زنم، بر تنه اش خودم را می خارانم. از هوای این درخت تنفس می کنم. خر مگس هایی از خودم، بر تنم می نشینند و آزارم می دهند. این درخت مرا از باران و برف محفوظ نگه می دارد،. جان من و او به هم وابسته است. «چون کودش (خوراکش) مدفوع من است» (خود کفاییم) خیال می کنم مرکز جهانم، و جهان به دور من می گردد. خرهایی مانند من فراوانند، با طنابی کوتاهتر یا بلند تر.
آهویی در دشت و کوه نیستم که آزاد بدوم، که هوای روح انگیز تنفس کنم، که خوراکم گل های تازه روئیده و گیاهان سرسبز باشد، که آب از چشمه ی گوارا بنوشم، که پروانه ها از روی گل ها به پرواز درآیند و دورم بگردند، که از دام و تیر صیاد بگریزم، که از ترس گرگ به خود بلرزم و زمستان پر برف و سرد را به امید بهار سر سبز به سر برم. شما کدام اید؟
25 شهریور 1389 ــ 16 سپتامبر 2010 ــ اردوخانی ــ اورایز
نوشته شده در منتشر نشده ها

دیدگاه های تازه