نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 30, 2010

با بادی، تمام خیالاتم را بر باد داد!

در شهر  Leuven در میدان ladeuzepleen در تراس کافه ای نشسته بودم، و به داستانی که در خیال داشتم، می اندیشیدم. گاهی بی اختیار می خندیدم، گاه دگر در خود فرو می رفتم. اغلب صندلی های تراس اشغال بود. پس از مدتی خانم زیبایی آمد، پس از اینکه خوب اطراف را نگاه کرد، و دید جایی خالی نیست جز کنار من، رو به من کرد و گفت: «کنار شما خالی است؟» پاسخ دادم: «بله! خواهش می کنم بفرمایید.» سپاسگزاری کرد و آمد کنار من نشست. در دل گفتم: «خدا چه فرشته زیبایی برایم فرستاده، چه کار نیکویی امروز کرده ام که این پاداشم باشد؟» برحسب تصادف یک نفر از نزدیک ما گذشت که قیافه اش درست شبیه mr bine انگلیسی بود. (شاید هم برای جلب توجه خودش را اینطور درست کرده بود) من به mr bine نگاه کرده و خندیدم. در ضمن متوجه شدم که فرشته کنار دستم هم می خندد، رویم را به او کردم گفتم: «درست مانند mr bine بود.» اوهم با لبخند ملیحی گفت: «بله من هم همین فکر را کردم.» بعد از این سکوت بین ما برقرار شد. من بقیه طنزی (*به نام نژاد پرستی) که در سر داشتم، و چند کلمه از آن را روی مقوایی نوشته بودم، فراموش کردم. در این خیال بودم که با این فرشته ای که خدا برایم فرستاده چگونه سر صحبت را باز کنم، مدت کوتاهی در حال کلنجار با خودم بودم، که فرشته تکانی به خودش داد و باد پر سر و صدایی رها کرد! خانم رویش را به طرف دیگر گرد، انگارهیچ اتفاقی نیافتاده؟! من که از خنده نزدیک بود روده بر شوم، دستم را به سوی آسمان بلند کرده و در دل گفتم: «خدایا یک بار هم که برای ما فرشته فرستادی، گوزو از آب در آمد.» فرشته زیبا با بادی تمام خیالتم را بر باد داد.

اگر حوصله کردم، طنز نژاد پرستی را تمام می کنم. این فرشته خودش موضوعی برای نوشتن شد.
نتیچه اخلاقی! فرشته ها هم می گوزند.

رهایی باد، درست ساعت شانزده و پانزده دقیقه. ساعت تحریر بیست و یک و پنجاه و پنج دقیقه.

6 اردیبهشت 1398 ــ 6 آوریل 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 23, 2010

سر در گم خویشم!

ماهیگیر پیر کنار ساحل نشسته، کلافی در دست، تورماهیگیری می بافد.
کلاف سر در گم است، ماهی گیر کلافه، کلاف بر ساحل می اندازد. کلافی پس از کلافی، کلافی پس از کلافی،…؛.
موجی پس از موجی، موجی پس از موجی،…؛ کلاف ها را به درون دریا می برد.

ماهگیر قلاب به دریا می اندازد، کلاف سر در کم صید می کند، کلافی پس از کلافی، کلافی پس از کلافی،…؛ ماهی گیر پیرهمچنان کلاف سر در کم صید می کند.
ماهی گیر منم، کلاف سر در گم منم. کلافه وسرگردان، سر در گــــم خویشم!

11 تیر 1389 ــ 11 ژوئن 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 21, 2010

به دوستان اعتماد نکنید!

عدو شود سبب خیر…!آدم (آدم یعنی من) ممکن است سال ها با یک ایرانی دوست باشد، و در غم و شادی یکدیگر شریک، این دوست هر خدمتی از دستش برآمده برای شما کرده باشد، ولی در یک موقعیت حساس(آگاه، یا نا خود اگاه) چنان ضربه ای به شما بزند که هرگز فراموش نخواهید کرد، و از خودتان بپرسید چگونه توانستم سال ها به او اعتماد کنم، در این مواقع نا امیدی و عدم اطمینان به همه ایرانیان گریبانگیرتان می شود، و به خود می گویید: «این اخلاق همه ایرانی ها است، واز ماست که بر ماست.» این آخوندها حق دارند بر ما حکومت کنند. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 18, 2010

باز جو

باز جو!

پشت میز کوچکی نشسته بودم. بازجویم آن طرف میز. از کیفش یک ورق کاغذ در آورد، آن را با قلمی جلویم گذاشت و گفت: «بنویس، اعتراف کن!» من چند خطی نوشتم و به دستش دادم. کاغذ را به من پس داد و گفت: «ادامه بده!» من باز هم شروع به نوشتن کردم. خطی پس از خطی، هر بار که یکی از اعتراف هایم را به دستش می دادم، او بعضی جمله ها را خط می زد، میان دو خط چیزی می نوشت و به من پس می داد. او با خط زدن و میان خط ها نوشتن «مانند من» بدون ترس و نگرانی، به گناهان کرده، به آرزوهای رسیده و بر باد رفته، به عاشقان و معشوقانش، به افکار کودکانه خود، به عشقش  به من، اعتراف می کرد. او بازجوی من بود و، من بازجوی او. «بازجوی من زن بود» با تمام آزادگی، چشم در چشم هم به گناه کرده و ناکرده خود، به عشق مان به یکدیگر در دو صفحه اعتراف کردیم. 

7 مرداد 1389 ــ 29 ژوئن 2010 اورایز ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 5, 2010

شبی که برای بچه گرگ ها داستان سرایی کردم!

داستان کودکان.هدیه به روانشاد نصرت … * توجه که تا آخرین لحظه زندگی از شوخی و خنده خود داری نکرد. و حتی درد و بیماری و مرگش را هم به شوخی گرفت. انسانی که هیچ زمان کودکی اش را گم نکرد.

 چند روز پیش، خسته از هیاهوی شهر، به دشت و جنگل پناه بردم. در آغوش دشت مست بودم، به دور خود
می چرخیدم، با آهنگ باد، تک درختان دشت را در آغوش می گرفتم و می رقصیدم. به جنگل رسیدم، خسته نشستم و پای دراز کرده، بر درختی تکیه دادم و به خواب رفتم. زمانی که بیدار شدم، ماه در پس ابری گاهی پنهان، گاه دگر پیدا با من دالی می کرد. صدای زوزه گرگی از دورشنیدم. صدا نزدیک و نزدیکتر شد، برق چشمانش را دیدم، لحظه ای بیش نگذشت، روبروی خودم دندان های تیز سپیدش را دیدم.  کمی ترسیدم.
گرگ به من نزدیک شد و گفت: «تو را از آن زمان که پای در دشت گذاشتی دنبال کردم. دیدم به دور خود می چرخی، با درختان می رقصی، چمن را نوازش می کنی، گاهی شادی و می خندی، گاه دگر سر در گریبان غمگینی، با زمین و آسمان، با هر چه می بینی در گفتگویی، به خود گفتم، این داستان سراست!» سپس ادامه داد: «می خواهم داستانی از داستان هایت را برای بچه های ما نقل کنی.»
با لبخندی به نشانه پذیرش سر خم کردم و گفتم: زیر بار زور نمی روم مگر به زور.
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 30, 2010

جاسوسان در بین ما

 قابل توجه ایرانیان مقیم خارج از کشور.
 
خیلی از ایرانیان که با ما همنشین، به ظاهر همفکر هستند، فریاد مرگ بر جمهوری اسلامی سر می دهند، و خواهان سرنگونی آن هستند، و خودشان را مخالف جمهوری اسلامی معرفی می کنند، در خفا برای جمهوری اسلامی جاسوسی می کنند، و کوچکترین کارهای ما را به حکومت ایران خبر می دهند.
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 24, 2010

آگهی اگاهی می آورد!

سال 1365 ــ 1986 به بیماری خیلی سختی دچارشده بودم، چنان رنج می یردم که آرزو می کردم هیچ گرگ بیابانی به آن دچار نشود، در غیر این صورت کمتر ماده گرگی شب راحت می خوابد. در ضمن شرم داشتم از بیماری ام جایی حرفی بزنم.
( باز هم با شرمندگی) حقیقت را بگویم راست شده بود و هر کاری می کردم  نمی خوابید. زمستان و تابستان بارانی گشادی می پوشیدم و دولاــ دولا راه می رفتم تا کسی متوجه نشود. کوشش می کردم به خانه کسی نروم. اغلب دوستان خیال می کردند کمر درد دارم، و با اظهار همدردی به من پیشنهاده می کردند؛ پیش فلان دکتر و جراح و فیزیوتراپ بروم، یا فلان داروی گیاهی وحیوانی را بخورم، و یا فلان ورزش خاص را بکنم. ولی من که آدم خجالتی و کم رویی بودم و هستم، رویم نمی شد مشکلم را با کسی، حتی دکتری در میان بگذارم. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 21, 2010

مرگ شاعر!

شاعر معروف کشور ما پس از چند سال زندانی و شکنجه به بلژیک پناه آورد. در ابتدا اکثر ایرانیان مقیم بلژیک، و نشریات و رادیو تلویزون های ایرانی در غرب از او استقبال کردند، و می خواستند تا شعری برایشان بخواند، و در باره زندان و شکنجه اش در زندان، و بی رحمی نظام جمهوری اسلامی سخنرانی کند. او که شعر و سیاست را کنار گذاشته بود، به خواست آنها توجه نکرد و نمی خواست با ساز گروه های مختلف برقصد، گوشه گیر، و با گذشت زمان فراموش شد.
پس از شش سال شایعه شد که او به دست جمهوری اسلامی ناپدید شده. نشریات ایرانیان در غرب شروع کردند در باره اش مقاله نوشتن، و رادیو تلویزون ها سخنرانی کردن.
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 13, 2010

الکی خوش!

من با چیزهای کوچک عشق می کنم، و با تمام وجود از آن لذت می برم. شاید همان چیزهایی که شما را می رنجاند و عصبانی می کند. 

مدتی پیش نوشتم: ازپیرو خرفت شدن نترسید، وقتی شدید خودتان هم نمی دانید!

نزدیک خانه من نانوایی و شیرینی پزی معروفی هست، و خیلی ها از راه دور برای خرید به آنجا می آیند. روزهای شنبه و یکشنبه با وجودیکه چهارفروشنده در آن کار می کنند شلوغ می شود. یکشنبه پیش من برای خرید نان آنجا رفتم. در حدود ده نفر جلوی من بودند، تقریبا نوبت من بود که یک اتومبیل درست جلوی در دکان توقف کرد، و مرد خیلی مسنی با زحمت از آن پیاده شده، و عصا زنان بدون توجه به ده ـ دوازه نفری که پشت سر من بودند، حتی به من بکند، آمد جلوی من ایستاد. وقتی فروشنده پرسید، نوبت کیست، عصایش را بلند کرد و گفت من.
من از خنده به فش و ریسه افتادم، و به هیچ وجه نتواتنستم جلوی خنده خودم را بگیرم. کسانی که پشت سر من بودند، اول قیافه گرفتند، ولی با خنده من شروع کردند به لبخند زدن. این آقا که با زحمت از ماشین پیاده شده بود، و عصا زنان وارد مغازه شد، با قدم های تند مانند یک جوان بیست ساله از دکان خارج، و راحت سوار ماشینش شد و رفت.
چرا خندیدم؟ گفتم: ازپیرو خرفت شدن نترسید، وقتی شدید خودتان هم نمی دانید! این آقا با وجود پیری خرفت نبود، خیلی هم حواسش جمع بود، ولی چون فکر می کرد که دیگران خیال می کنند پیرو خرفت است، و با نقش خرفت را بازی کردن، نهایت استفاده(یا سوء استفاده) را می کند. باره ها دیده ام که اشخاص مسن از این کارها می کنند. راستش را بگویم  من از دیدن این صحنه لذت می برم و می خندم. و با خوشحالی می گذارم این نقش را بازی کنند و همبازی آنها می شوم. شاید بگویید این کار نه دلیل عشق کردن است، و نه خنده. تو ابلهی، نفهمی، خری»الکی خوشی» پیرو خرفت شدی و خودت هم نمی دانی و…؛
هر آنجه بگویید هستم. به این حرف های شما هم از ته دل می خندم و عشق می کنم.

21 مهر 1389 ــ 13 اکتبر 2010 ــ اردوخانی ــ اوریز

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 9, 2010

نجس و غسل ؟

فاطمه خانم و حسین آقا همسرش همسایه های ما بودند. فاطمه خانم همیشه استکان ونعلبکی، و لیوان همچنین ظرف هایی که حسین آقا در آن غذا می خورد آب می کشید. چون حسین آقا نماز نمی خواند وروزه نمی گرفت، گاهی هم یک چتول عرق می خورد، و از هم بدتر شایعه شده بود که کمونیست است. (کمونسیت یعنی خدا نیست. کسانی که خدا را قبول ندارند، کافرند و نجس اند)
رابطه این زن شوهر بسیار خوب، حتی پس از سالها ازدواج عاشقانه بود، و فاطمه خانم هر یکی دوسال بچه پس می انداخت.

فاطمه خانم گاهی پیش مادرم از کافر بودن شوهرش، و از اینکه مرتب باید هرچه او در آن غذا می خورد و می نوشد آب بکشد گله می کرد. مادرم یک روز با عصبانیت و شوخی خنده گفت: فاطمه خانم ظرف های که شوهرت غدا می خوره نجس اند،خودش هم کافر، ولی وقتی بغلش می خوابی و مرتب توله پس میندازی، فلانش نجس نیست ؟ فاطمه خانم با گردنی راست خیلی جدی در پاسخ گفت: چه حرف ها می زنی خانم، بعدش غسل می کنم!!

روان همه شان شاد، مادرم هم مانند من هرچه به دهانش می آمد با شوخی و خنده می گفت.

12مهر 1389 ــ 4 اکتبر 2010 ــ اردوخانی ــ اورایز

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی