شما را می رنجانم!
خدا هم نمی تواند، آب سد را از آب دریا جدا کند. و اگر آفتاب بر دریا بتابد، آب دریا ابر شود و برف شود، برف ببارد! خدا هم نمی تواند بگوید: «این ذره برف از آب سد است، آن ذره از آب دریاست.» نهاد برف سپید است، روی سپید می ماند. نهاد ذغال سیاه است، روی سیاه می ماند.
نوشته شده در منتشر نشده ها
تحسین می کرد
تحسین می کرد
دختر ، با لبی خندان، چهرهای غمگین ،در صحرا به رقص آمد. دست بالا می برد، پایین می آورد. پای می کوبید ، مینشست ، بر میخاست ، چشم باز وبسته و خمارمی کرد. گاهی همچو گردبادی و گاه دگر، آرام چون شعله شمعی در نسیمی ملایم به دور خود می چرخید.
آه ، فراموش کردم ، آهنگی عاشقانه هم زمزمه می کرد. نمیدانم ، خواهان چه کسی بود؟ برای که آن همه عشوه و ناز می کرد؟
ملایان ! بر او غضب کردند. فرمان سنگسارش را دادند. خدا دختر را به آسمان برد. دختر برای فرشتگان رقصید و به رقصشان آورد. تنها خدا تماشاگر بود و تحسین می کرد.
14 بهمن 1389 ــ 3 ژانویه 2011 ــ بلژیگ ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
کفش های کهنه ام!
کفش هایم را گم کرده ام!
پاهایم به دنبال کفش هایم،
من به دنبال پاهایم می گردم،
تا خود را در آنها،
خاطرات راه های رفته بیابم،
درون کفش هایم.
اگر کفش مرا یافتید، خبرم کنید!
کفش کهنه من برای شما،
بی ارزش است.
برای من، تمام گذشته من!
خواهش می کنم،
به دورش نیاندازید،
پاهایم در آن است،
حتی پاهای کودکی من
درکفش های کهنه ام!
6 اردیبهشت 1398 ــ 16 آوریل 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی ــ گذاشته نشده
نوشته شده در منتشر نشده ها
یک پرسش ساده!
مانند همیشه یک اندیشه در سرم رخنه کرده و تا ننویسم، جسم و روانم در رنج است. نمی توانم به موضوع دیگری بیاندیشم، حتا راحت بخوابم. می دانم شما حاضر به رنج این هموطن شوخ خود نیستید.
پس از در گذشت شاه در 5 مرداد 1359، دو مرد که کمی خل بودند (یکی در بلژیک، دیگری مقیم فرانسه، شاید در کشورهای دیگر هم بودند!) ادعا کردند که فرزند نامشروع آن روانشاد هستند، و مادرشان پیش از ازدواج با مرد دیگری با شاه رابطه جنسی داشته، و آنها حاصل این رابطه هستند. و از طریق دادگاهای بین المللی خواهان سهم ارث خود از او شدند. مدارک ایشان شباهت قیافه آنها با شاه بود.(این داستان حقیقت دارد)
من که در پاسخ ایشان با خنده گفتم: اگر عکس مرا به عنوان یک ایرانی، یک مرد چینی، یک سیاه پوست آفریقایی، یک امریکایی، و یک …، لخت مادر زاد کنار هم بگذارید، یک شباهت (کوچک یا بزرگ) بین (مال) ما وجود دارد. با وجود این حرف من، و سایر متلک هایم که می توانید تصور کنید، آقایان اصرار داشتند به اینکه فرزند نامشروع شاه هستند، و خواهان سهم خود از ارث آن روانشاد هستند.
گروهی هم بودند خود را وارث مرام کمونیستی می دانستند، و مدعی بودند که پدرانشان یکی از آن 35 نفر! (53 نفر) موسسین حزب کمونیست ایران هستند، بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
چراغ من!
گذشته، چراغ راه آینده است،
چراغی خاموش.
این چراغ روشن می کنم.
نفسی زهرآلود، چراغ خاموش می کند.
پیه سوزی کهنه و کثیف و کم نور،
از گذشته ننگین خویش،
برایم روشن می کند.
با این چراغ کهنه و کثیف آشنایی ندارم،
ز بوی گندش، شعله کم نورش،
راه به جایی نمی برم، ره گم کرده،
رنج می برم، درد می کشم، سر گردانم.
چراغ خیالی گذشته خود می خواهم،
چراغی نو، پاک و خوشبو و پر نور،
تا راه خویش روشن کنم،
تا راه از چاه بیایم.
چراغ من!
12 فروردین 1389 ــ 1 آوریل 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل
نوشته شده در شعر
نویسندگان و ناشران تاج سر…!
پس از پژوهش های زیاد پی بردم که انتشار لیستی از سوی محافل امنیتی تحت عنوان نویسندگان و ناشران بر انداز، تلنگری از جانب اسکتبار، استثمار و استعمار جهانی، به ویژه آمریکا واسراییل صهیونیست برای بد نام کردن هرچه بیشتر جمهوری اسلامی در سطح جهانی است.
استکبار و استثمار و استعمار جهانی چون می داند که نمی تواند با کل نظام جمهوری اسلامی مبارزه کند، و او را بر اندازد، هر روز با تلنگرهای کوچک دست به نیرنگ تازه ای می زند، تا شاید با این کار جام جمهوری اسلامی ترک بردارد، و محتوای آن (کل نظام) سرنگون شود. یک روز به نام دفاع از حقوق بشر از محکومین به اعدام دفاع می کند، روز دیگر از زندانیان سیاسی، روز دیگر از همجنس گرایان، روز دیگر از اقلیت های مذهبی، روز دیگر از جنبش سبز و… مصاحبه با مخالفان در نشریات، رادیو تلویزیون ها، و تظاهرات هر روزه در برابر سفارتخانه های جمهوری اسلامی هم به همین منظور است. بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
شاید هرگز خوابش را هم ندیده بود که …!
داستانی که می گویم خاطره ای است که امروز به یادم آمد. در سال 1972 با آندره *(بّلژیکی فرانسه زبان) که چهار-پنج سال از من جوانتر بود آشنا شدم. این آشنایی خیلی زود تبدیل به دوستی با او و خانواده اش شد که هنوز هم ادامه دارد. * به طوری که وقتی اولین فرزندش به دنیا آمد مرا به عنوان پدر تعمیدی فرزندش انتخاب کرد. از همان ابتدا مادر آندره که خانمی تحصیل کرده، فرهنگ شناس و با سعدی و حافظ و خیام … آشنا و تاریخ کهن ایران را می شناخت، به من نهایت مهر را می ورزید، و با من مانند فرزندش رفتار می کرد و در خانه شان همیشه به روی من باز بود. این خانم معتقد بود که سیاه پوست ها فرهنگ ندارند، عرب ها وحشی هستند، اما ایران داری فرهنگ باستانی پر شکوهی است. شاید باور نکنید! به رستورانی که یک جوان عرب، یا سیاه پوست در آن کار می کرد، هرگز نمی رفت. (در اثر آشنایی با منّ به غذاهای ایرانی علاقه مند شد) حتی شب عروسی آندره وقتی خواست با یک ـ یک حضار دست بدهد، از جلوی یک جوان عرب و یک جوان سیاه پوست که دوستان مشترک من و پسرش بودند، بدون دست دادن گذشت. من و آندره ، بارها با او در مورد این نژاد پرستی بی دلیلش بحث کردیم، ولی هیچوقت نتوانستیم او را قانع کنیم.
در شگفتم از این دنیا. پنج سال پیش این خانم در گذشت( روانش شاد) *در کلیسا پدر رواحانی که مراسم مذهبی را به جای می آورد سیاه پوست بود، و همین پدر روحانی جسد او را تا درون قبر بدرقه کرد و آنجا هم دعا خواند. و گور کن یک مرد عرب! فراموش کرده بود وصیت کند…؛ شاید هرگز خوابش را هم ندیده بود که …!
* درشمال بلژیک کم وبیش 55 در صد «ندرلاند» زبان هستند. در جنوب 45 در صد فرانسه زبان، و در شرق بلژیک نزدیک مرز آلمان در حدود صد هزار نفر آلمانی زبان.
* اروپایی ها بهترین دوستان شان ، یا یکی از بستگان نزدیک را به عنوان پدر و مادر تعمیدی فرزندشان انتخاب می کنند. سنت بر این است که یکی از جانب مادر باشد، و دیگری از جانب پدر فرزند. علت این سنت این است که اگر پدر مادر فرزند در زمان کودکی او در گذشتند، این دو نفر از فرزند آنها نگهداری کنند. این سنت جنبه قانونی ندارد.
1 دی 1389 ــ 22 دسامبر 2010 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ اورایز
نوشته شده در منتشر نشده ها
بیزار از خود و، آواره سرگردان در خود!
در من این شجاعت( یا وقاحت) هست که اگر انتقادی از کسی دارم، در وحله اول به خوش بگویم، سپس به دیگران. این نوشته را 6 دی 1389 ــ 27 دسامبر 2010 با کمی تغییر برای هادی خرسندی با ایمیل فرستادم، هنوز پاسخی از او دریافت نکرده ام. چنانچه پاسخی دریافت کنم، ان را در وبسایتم می گذارم.
بر در اغلب خانه ها روزنه ای (چشمی در) است، که از میان آن می توان دید چه کسی پشت در ایستاده. بعضی اشخاص را هم با چند بار دیدن، و به رفتار، کردار و گفتار آنها اندیشیدن، می توان به شخصیت شان پی برد، و آنها را خوب شناخت. یکی از این اشخاص که من با چند بار در یک شو دیدن، و با او نشست و برخاست کردن به شخصیت ذاتی اش پی بردم (درست یا غلط) هادی خرسندی است. آخرین بار جمعه شب 17 دسامبر او را در بروکسل در یک شوی فردی دیدم، و همان شب هم چند ساعتی در خانه یکی از دوستان، من و چند نفر دیگر با او ساعتی سپری کردیم.
باید بگویم که وقتی او مشغول اجرای نمایش اش بود، من هم مانند دیگران از گفتار و کردار «هادی خرسندی» خندیدم. ولی اعتراف می کنم خنده من ابلهانه بود. (به اشخاص دیگری کاری ندارم)
چرا که وقتی دو ــ سه روز بعد به گفتار، حرکت ها، سر و وضع ژولیده، ریش نتراشیده و کلاه اش خوب اندیشیدم، او را انسانی باهوش و نکته سنج، که شعرش بسیار گویا، اما سخن هایش بی معنی و کهنه و متعلق به آدم های بی فرهنگ و لات است، یافتم. نکته مهم اینکه؛ او را «بیزار از خود، و آواره و سرگردان در خود» دیدم. بیشتر بخوانید…
نانجیب بی جنبه!
حسن آقا رفیق ما، آدم دوست داشتنی با معرفت و بگو و بخندی است، ولی هیچوقت شانس نداشت.
چندین سال پیش می گفت: «یه ماشین دست دوم خریدم. زیاد کار نکرده، نوی نو، مال یک دکتر بود. از خونه تا مطبش باهاش بیشتر نرفته، لاستیکاش رو نگاه کن، انگار همین دیروز زیرش انداختن!» چند روز بعدش ظهر قرار بود بیاد خونه من واسه ناهار. ساعت دو بعد از ظهر اومد. گفتم چرا دیر کردی؟ گفت؛ «لاستیک عقبم پنچر شد، لاستیک جلومم سابیدگی داره.» یک ماهی گذشت، به روز عصر بود، یه دفعه دم خونه ام صدای غرش هواپیما شنیدم، به خودم گفتم حتما یک هواپیما فرود اجباری کرده. از پنجره نگاه کردم، دیدم دود زیادی بلند شده و حسین آقا از ماشینش اومد پایین. خیال کردم ماشین آتیش گرفته، با عجله رفتم پایین، حسن اقا مثل همیشه خندید و گفت: » ماشینم روغن سوزی داره، لوله اگزوزش هم سوراخه، تهش باد میده.» گذشت! بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
شاید که معجزه ای از دست آنها بر آید.
من از هموطنانم شرمنده ام، چرا که نامم ابوالفضل است! ملت ایران در دوران انقلاب اسلامی(و پیش از آن هم) هر بار که با مشکلاتی از؛ تورم، گرانی مسکن، خوراک، پوشاک، درمان و دارو گرفته، تا کشتار و زندانی شدن جوانانشان روبرو شدند، سفره ابوالفضل گستردند، و یا فریاد برآوردند؛ «یا ابوالفضل».
هربار که این صدای ملت در گوشم می پیچد، از اینکه ( من ابوالفضل) معجزه ای نمی توانم بکنم، تا این ملت از شر این حکومت آسوده شود، شرمگین می شوم و بدنم می لرزد.
ملت شریف ایران! شما تا کنون معجزه ای از من و امثالم ندیدید، خواهش می کنم، از این پس فریاد بزنید: «یاکاوه، یا کوروش، یا اسفندیار، یا سیاوش، یا بهمن، یا اردلان، یا سهراب، یا داریوش، یا پرویز، یا خسرو، یا بهروز، با ایرج، با جمشید، یا منوچهر، یا پروین، یا پریزاد، یا نیلوفر، یا رودابه، یا سودابه، یا ایران دخت، یا ربابه، یا شیرین، یا مهوش، یا الهه، یا آفت، یا سوسن، و…» شاید معجزه ای از دست آنها بر آید.
4 دی 1389 ــ 25 دسامبر 2010ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها

دیدگاه های تازه