نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 10, 2011
داستانی که می گویم خاطره ای است که امروز به یادم آمد. در سال 1972 با آندره *(بّلژیکی فرانسه زبان) که چهار-پنج سال از من جوانتر بود آشنا شدم. این آشنایی خیلی زود تبدیل به دوستی با او و خانواده اش شد که هنوز هم ادامه دارد. * به طوری که وقتی اولین فرزندش به دنیا آمد مرا به عنوان پدر تعمیدی فرزندش انتخاب کرد. از همان ابتدا مادر آندره که خانمی تحصیل کرده، فرهنگ شناس و با سعدی و حافظ و خیام … آشنا و تاریخ کهن ایران را می شناخت، به من نهایت مهر را می ورزید، و با من مانند فرزندش رفتار می کرد و در خانه شان همیشه به روی من باز بود. این خانم معتقد بود که سیاه پوست ها فرهنگ ندارند، عرب ها وحشی هستند، اما ایران داری فرهنگ باستانی پر شکوهی است. شاید باور نکنید! به رستورانی که یک جوان عرب، یا سیاه پوست در آن کار می کرد، هرگز نمی رفت. (در اثر آشنایی با منّ به غذاهای ایرانی علاقه مند شد) حتی شب عروسی آندره وقتی خواست با یک ـ یک حضار دست بدهد، از جلوی یک جوان عرب و یک جوان سیاه پوست که دوستان مشترک من و پسرش بودند، بدون دست دادن گذشت. من و آندره ، بارها با او در مورد این نژاد پرستی بی دلیلش بحث کردیم، ولی هیچوقت نتوانستیم او را قانع کنیم.
در شگفتم از این دنیا. پنج سال پیش این خانم در گذشت( روانش شاد) *در کلیسا پدر رواحانی که مراسم مذهبی را به جای می آورد سیاه پوست بود، و همین پدر روحانی جسد او را تا درون قبر بدرقه کرد و آنجا هم دعا خواند. و گور کن یک مرد عرب! فراموش کرده بود وصیت کند…؛ شاید هرگز خوابش را هم ندیده بود که …!
* درشمال بلژیک کم وبیش 55 در صد «ندرلاند» زبان هستند. در جنوب 45 در صد فرانسه زبان، و در شرق بلژیک نزدیک مرز آلمان در حدود صد هزار نفر آلمانی زبان.
* اروپایی ها بهترین دوستان شان ، یا یکی از بستگان نزدیک را به عنوان پدر و مادر تعمیدی فرزندشان انتخاب می کنند. سنت بر این است که یکی از جانب مادر باشد، و دیگری از جانب پدر فرزند. علت این سنت این است که اگر پدر مادر فرزند در زمان کودکی او در گذشتند، این دو نفر از فرزند آنها نگهداری کنند. این سنت جنبه قانونی ندارد.
1 دی 1389 ــ 22 دسامبر 2010 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ اورایز
نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 28, 2010
من از هموطنانم شرمنده ام، چرا که نامم ابوالفضل است! ملت ایران در دوران انقلاب اسلامی(و پیش از آن هم) هر بار که با مشکلاتی از؛ تورم، گرانی مسکن، خوراک، پوشاک، درمان و دارو گرفته، تا کشتار و زندانی شدن جوانانشان روبرو شدند، سفره ابوالفضل گستردند، و یا فریاد برآوردند؛ «یا ابوالفضل».
هربار که این صدای ملت در گوشم می پیچد، از اینکه ( من ابوالفضل) معجزه ای نمی توانم بکنم، تا این ملت از شر این حکومت آسوده شود، شرمگین می شوم و بدنم می لرزد.
ملت شریف ایران! شما تا کنون معجزه ای از من و امثالم ندیدید، خواهش می کنم، از این پس فریاد بزنید: «یاکاوه، یا کوروش، یا اسفندیار، یا سیاوش، یا بهمن، یا اردلان، یا سهراب، یا داریوش، یا پرویز، یا خسرو، یا بهروز، با ایرج، با جمشید، یا منوچهر، یا پروین، یا پریزاد، یا نیلوفر، یا رودابه، یا سودابه، یا ایران دخت، یا ربابه، یا شیرین، یا مهوش، یا الهه، یا آفت، یا سوسن، و…» شاید معجزه ای از دست آنها بر آید.
4 دی 1389 ــ 25 دسامبر 2010ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی
دیدگاه های تازه