نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 15, 2011

رنگ استبداد

 
استبداد کوررنگ است،
رنگ سرخ خون،
رنگ سبز آزدای،
رنگ چهره زرد نمی بیند.

استبداد کور است،
رنگ غم و درد،
رنگ فقر و بی خانمانی،
رنگ شکنجه و اعدام،
رنگ بی رنگ اشک،
که رنگ خون دل است،
رنگ فریاد مرگ بر استبداد را نمی بیند.

24 بهمن 1389 ــ 13 فوریه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

کوررنگى، «دالتونیسم»، حالتى است که در آن درک رنگ‌ها به‌طور طبيعى انجام نمى‌گيرد و شخص مبتلا، تفاوت بين رنگ‌هاى خاصى را درک نمى‌کند و در حقيقت آنها را هم‌رنگ مى‌بيند. شايع‌ترين آن کوررنگى قرمز – سبز است که در اين حالت بيمار تفاوت اين دو رنگ را احساس نمى‌کند.
اين عارضه در مردان خيلى شايع‌تر از زنان است به‌طورى که ۸ درصد از مردان و فقط ۵/۰ درصد از زنان دچار کوررنگى هستند. این بیماری از پدر و مادر هتروزیگوت به فرزندان منتقل می شود.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 12, 2011

کک به تمبونش افتاد

وقتی حسنی مبارک افتاد،
کک تو تومبون شیخ عرب افتاد.
شیخ عرب از ترس،
به لرز و موس موس افتاد.

بن علی یه دفعه مسلمون شد و
به یاد مکه افتاد.

بن علی و مبارک نوکرای آمریکا،
آمریک بدجوری با نوکراش در افتاد.
اوباما یاد کارتر افتاد و
از ترس اسلام انقلابی، با انقلابیا در نیافتد.

ملیاردها دلار تونس و مصر،
تو بانکای غربی گیر افتاد.
از ترس «برادران مسلمان»،
کک تو تومبون اسراییل افتاد.

آخوند ما هم از ترس ملت،
به یاد آخر و عاقبتش افتاد.
برق از سرش پرید و
کک به تومبونش افتاد.

22 بهمن 1389 ــ 11 فوریه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

 سازمان فدائیان خلق روز 19 بهمن 1389 (بهمن 1349، بهمن 1389)  چهلمین سالگرد موجودیت خود را در شهر کلن آلمان جشن می گیرند. این جشن مرا به اندیشه مقایسه جبهه ملی با سازمان فدائیان خلق واداشت.
کوتاه بگویم؛ اگر فدائیان از سال 1350 به مبارزه مسلحانه علیه شاه پرداختند، جبهه ملی از سال 1329 دست به مبارزه سیاسی ضد حکومت شاه زد. و اگر فداییان در زمان انقلاب بنا بر اعتقادات کمونیستی خود (مبارزه با امپریالیسم)  از آیت الله خمینی پشتبیانی کردند، سران چبهه ملی هم با پشت کردن به بختیار، از انقلاب اسلامی حمایت کردند. در این دو نقطه به هم شباهت دارند. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 4, 2011

شما را می رنجانم!

چند روز پیش خانمی ضمن انتقاد دوستانه از من گفت: «سنی از شما گذشته، جوان بیست ــ بیست دوساله که نیستی که این چیزها را بنویسی، شما یک نویسنده ای!» ( البته نگفت خیر سرت نویسنده ای، و اگر هم می گفت حق داشت.) وقتی خوب به حرف این خانم فکر کردم، دیدم درست می گوید، جوان بیست ــ بیست دو ساله نیستم، ولی با وجودیکه سنی از من گذشته کودکی بیش نیستم.

غمگینم، برای کودک مردگان، کودک درون خود مردگان غمگینم. کودکان هم گاهی با مهر ورزی دست شما را گاز می گیرند.

گناه من این است که اندیشه و نگاهم به هموطنانم عاشقانه است. گویی یک ـ یکشان نزدیکترین و بهترین من اند، همچو دیوار سدی که بشکند، و آب سد به دریا ریزد، خود را با آنها یکی می بینم.

 خدا هم نمی تواند، آب سد را از آب دریا جدا کند. و اگر آفتاب بر دریا بتابد، آب دریا ابر شود و  برف شود، برف ببارد! خدا هم نمی تواند بگوید: «این ذره برف از آب سد است، آن ذره از آب دریاست.» نهاد برف سپید است، روی سپید می ماند. نهاد ذغال سیاه است، روی سیاه می ماند.
و، نهاد من کودک و عاشق و دیوانه است، شرمی از آن ندارم. رویم سیاه که گاهی عاشقانه با نیش قلم و  گفتارم شما را می رنجانم. 

29 دی 1389 ــ 19 ژانویه 2011 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ اورایز

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 3, 2011

تحسین می کرد

  

 تحسین می کرد

 دختر ، با لبی خندان، چهره‌ای غمگین ،در صحرا به رقص آمد. دست بالا می برد، پایین می آورد. پای می کوبید ، می‌نشست ، بر می‌خاست ، چشم باز وبسته و خمارمی کرد.  گاهی همچو گردبادی و گاه دگر، آرام چون شعله شمعی در نسیمی ملایم به دور خود می چرخید.

آه ، فراموش کردم ، آهنگی عاشقانه هم زمزمه می کرد. نمی‌دانم ، خواهان چه کسی بود؟ برای که آن همه عشوه و ناز می کرد؟
ملایان ! بر او غضب کردند. فرمان سنگسارش را دادند. خدا دختر را به آسمان برد. دختر برای فرشتگان رقصید و به رقص‌شان آورد. تنها خدا تماشاگر بود و تحسین می کرد.

14 بهمن 1389 ــ 3 ژانویه 2011 ــ بلژیگ ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 31, 2011

کفش های کهنه ام!

 کفش هایم را گم کرده ام!
پاهایم به دنبال کفش هایم،
من به دنبال پاهایم می گردم،
تا خود را در آنها،
خاطرات راه های رفته بیابم،
درون کفش هایم.

اگر کفش مرا یافتید، خبرم کنید!
کفش کهنه من برای شما،
بی ارزش است.
برای من، تمام گذشته من!

خواهش می کنم،
به دورش نیاندازید،
پاهایم  در آن است،
حتی پاهای کودکی من
درکفش های کهنه ام!

6 اردیبهشت 1398 ــ 16 آوریل 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی ــ گذاشته نشده

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 25, 2011

یک پرسش ساده!

 مانند همیشه یک اندیشه در سرم رخنه کرده و تا ننویسم، جسم و روانم در رنج است. نمی توانم به موضوع دیگری بیاندیشم، حتا راحت بخوابم. می دانم شما حاضر به رنج این هموطن شوخ خود نیستید.

پس از در گذشت شاه در 5 مرداد 1359، دو  مرد که کمی خل بودند (یکی در بلژیک، دیگری مقیم فرانسه، شاید در کشورهای دیگر هم بودند!) ادعا کردند که فرزند نامشروع آن روانشاد هستند، و مادرشان پیش از ازدواج با مرد دیگری با شاه رابطه جنسی داشته، و آنها حاصل این رابطه هستند. و از طریق دادگاهای بین المللی خواهان سهم ارث خود از او شدند. مدارک ایشان شباهت قیافه آنها با شاه بود.(این داستان حقیقت دارد)
من که در پاسخ ایشان با خنده گفتم: اگر عکس مرا به عنوان یک ایرانی، یک مرد چینی، یک سیاه پوست آفریقایی، یک امریکایی، و یک …، لخت مادر زاد کنار هم بگذارید، یک شباهت (کوچک یا بزرگ) بین (مال) ما وجود دارد. با وجود این حرف من، و سایر متلک هایم که می توانید تصور کنید، آقایان اصرار داشتند به اینکه فرزند نامشروع شاه هستند، و خواهان سهم خود از ارث آن روانشاد هستند.

گروهی هم بودند خود را وارث مرام کمونیستی می دانستند، و مدعی بودند که پدرانشان یکی از آن 35 نفر! (53 نفر) موسسین حزب کمونیست ایران هستند، بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 22, 2011

چراغ من!

گذشته، چراغ راه آینده است،
 چراغی خاموش.
 این چراغ روشن می کنم.

نفسی زهرآلود، چراغ  خاموش می کند.
پیه سوزی کهنه و کثیف و کم نور،
از گذشته ننگین خویش،
برایم روشن می کند.

با این چراغ کهنه و کثیف آشنایی ندارم،
ز بوی گندش، شعله کم نورش،
راه به جایی نمی برم، ره گم کرده،
رنج می برم، درد می کشم، سر گردانم.

چراغ  خیالی گذشته خود می خواهم،
چراغی نو، پاک و خوشبو و پر نور،
 تا راه خویش روشن کنم،
تا راه از چاه بیایم.
چراغ من!

12 فروردین 1389 ــ 1 آوریل 2010 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 14, 2011

نویسندگان و ناشران تاج سر…!

پس از پژوهش های زیاد پی بردم که انتشار لیستی از سوی محافل امنیتی تحت عنوان نویسندگان و ناشران بر انداز، تلنگری از جانب اسکتبار، استثمار و استعمار جهانی، به ویژه آمریکا واسراییل صهیونیست برای بد نام کردن هرچه بیشتر جمهوری اسلامی در سطح جهانی است.
استکبار و استثمار و استعمار جهانی چون می داند که نمی تواند با کل نظام جمهوری اسلامی مبارزه کند، و او را بر اندازد، هر روز با تلنگرهای کوچک دست به نیرنگ تازه ای می زند، تا شاید با این کار جام جمهوری اسلامی ترک بردارد، و محتوای آن (کل نظام) سرنگون شود. یک روز به نام دفاع از حقوق بشر از محکومین به اعدام دفاع می کند، روز دیگر از زندانیان سیاسی، روز دیگر از همجنس گرایان، روز دیگر از اقلیت های مذهبی، روز دیگر از جنبش سبز و… مصاحبه با مخالفان در نشریات، رادیو تلویزیون ها، و تظاهرات هر روزه در برابر سفارتخانه های جمهوری اسلامی هم به همین منظور است. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 10, 2011

شاید هرگز خوابش را هم ندیده بود که …!

داستانی که می گویم خاطره ای است که امروز به یادم آمد. در سال 1972 با آندره *(بّلژیکی فرانسه زبان) که چهار-پنج سال از من جوانتر بود آشنا شدم. این آشنایی خیلی زود تبدیل به دوستی با او و خانواده اش شد که هنوز هم ادامه دارد. * به طوری که وقتی اولین فرزندش به دنیا آمد مرا به عنوان پدر تعمیدی فرزندش انتخاب کرد. از همان ابتدا مادر آندره که خانمی تحصیل کرده، فرهنگ شناس و با سعدی و حافظ و خیام … آشنا و تاریخ کهن ایران را می شناخت، به من نهایت مهر را می ورزید، و با من مانند فرزندش رفتار می کرد و در خانه شان همیشه به روی من باز بود. این خانم معتقد بود که سیاه پوست ها فرهنگ ندارند، عرب ها وحشی هستند، اما ایران داری فرهنگ باستانی پر شکوهی است. شاید باور نکنید! به رستورانی که یک جوان عرب، یا سیاه پوست در آن کار می کرد، هرگز نمی رفت. (در اثر آشنایی با منّ به غذاهای ایرانی علاقه مند شد) حتی شب عروسی آندره وقتی خواست با یک ـ یک حضار دست بدهد، از جلوی یک جوان عرب و یک جوان سیاه پوست که دوستان مشترک من و پسرش بودند، بدون دست دادن گذشت. من و آندره ، بارها با او در مورد این نژاد پرستی بی دلیلش بحث کردیم، ولی هیچوقت نتوانستیم او را قانع کنیم.
 در شگفتم از این دنیا. پنج سال پیش این خانم در گذشت( روانش شاد) *در کلیسا پدر رواحانی که مراسم مذهبی را به جای می آورد سیاه پوست بود، و همین پدر روحانی جسد او را تا درون قبر بدرقه کرد و آنجا هم دعا خواند. و گور کن یک مرد عرب! فراموش کرده بود وصیت کند…؛ شاید هرگز خوابش را هم ندیده بود که …!

*  درشمال بلژیک  کم وبیش 55 در صد «ندرلاند» زبان هستند. در جنوب 45 در صد فرانسه زبان، و در شرق بلژیک نزدیک مرز آلمان در حدود صد هزار نفر آلمانی زبان.

* اروپایی ها بهترین دوستان شان ، یا یکی از بستگان نزدیک را به عنوان پدر و مادر تعمیدی فرزندشان انتخاب می کنند. سنت بر این است که یکی از جانب مادر باشد، و دیگری از جانب پدر فرزند. علت این سنت این است که اگر پدر مادر فرزند در زمان کودکی او در گذشتند، این دو نفر از فرزند آنها نگهداری کنند. این سنت جنبه قانونی ندارد.  

1 دی 1389 ــ 22 دسامبر 2010 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ اورایز

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی