نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 4, 2011
چند روز پیش خانمی ضمن انتقاد دوستانه از من گفت: «سنی از شما گذشته، جوان بیست ــ بیست دوساله که نیستی که این چیزها را بنویسی، شما یک نویسنده ای!» ( البته نگفت خیر سرت نویسنده ای، و اگر هم می گفت حق داشت.) وقتی خوب به حرف این خانم فکر کردم، دیدم درست می گوید، جوان بیست ــ بیست دو ساله نیستم، ولی با وجودیکه سنی از من گذشته کودکی بیش نیستم.
غمگینم، برای کودک مردگان، کودک درون خود مردگان غمگینم. کودکان هم گاهی با مهر ورزی دست شما را گاز می گیرند.
گناه من این است که اندیشه و نگاهم به هموطنانم عاشقانه است. گویی یک ـ یکشان نزدیکترین و بهترین من اند، همچو دیوار سدی که بشکند، و آب سد به دریا ریزد، خود را با آنها یکی می بینم.
خدا هم نمی تواند، آب سد را از آب دریا جدا کند. و اگر آفتاب بر دریا بتابد، آب دریا ابر شود و برف شود، برف ببارد! خدا هم نمی تواند بگوید: «این ذره برف از آب سد است، آن ذره از آب دریاست.» نهاد برف سپید است، روی سپید می ماند. نهاد ذغال سیاه است، روی سیاه می ماند.
و، نهاد من کودک و عاشق و دیوانه است، شرمی از آن ندارم. رویم سیاه که گاهی عاشقانه با نیش قلم و گفتارم شما را می رنجانم.
29 دی 1389 ــ 19 ژانویه 2011 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ اورایز
نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 10, 2011
داستانی که می گویم خاطره ای است که امروز به یادم آمد. در سال 1972 با آندره *(بّلژیکی فرانسه زبان) که چهار-پنج سال از من جوانتر بود آشنا شدم. این آشنایی خیلی زود تبدیل به دوستی با او و خانواده اش شد که هنوز هم ادامه دارد. * به طوری که وقتی اولین فرزندش به دنیا آمد مرا به عنوان پدر تعمیدی فرزندش انتخاب کرد. از همان ابتدا مادر آندره که خانمی تحصیل کرده، فرهنگ شناس و با سعدی و حافظ و خیام … آشنا و تاریخ کهن ایران را می شناخت، به من نهایت مهر را می ورزید، و با من مانند فرزندش رفتار می کرد و در خانه شان همیشه به روی من باز بود. این خانم معتقد بود که سیاه پوست ها فرهنگ ندارند، عرب ها وحشی هستند، اما ایران داری فرهنگ باستانی پر شکوهی است. شاید باور نکنید! به رستورانی که یک جوان عرب، یا سیاه پوست در آن کار می کرد، هرگز نمی رفت. (در اثر آشنایی با منّ به غذاهای ایرانی علاقه مند شد) حتی شب عروسی آندره وقتی خواست با یک ـ یک حضار دست بدهد، از جلوی یک جوان عرب و یک جوان سیاه پوست که دوستان مشترک من و پسرش بودند، بدون دست دادن گذشت. من و آندره ، بارها با او در مورد این نژاد پرستی بی دلیلش بحث کردیم، ولی هیچوقت نتوانستیم او را قانع کنیم.
در شگفتم از این دنیا. پنج سال پیش این خانم در گذشت( روانش شاد) *در کلیسا پدر رواحانی که مراسم مذهبی را به جای می آورد سیاه پوست بود، و همین پدر روحانی جسد او را تا درون قبر بدرقه کرد و آنجا هم دعا خواند. و گور کن یک مرد عرب! فراموش کرده بود وصیت کند…؛ شاید هرگز خوابش را هم ندیده بود که …!
* درشمال بلژیک کم وبیش 55 در صد «ندرلاند» زبان هستند. در جنوب 45 در صد فرانسه زبان، و در شرق بلژیک نزدیک مرز آلمان در حدود صد هزار نفر آلمانی زبان.
* اروپایی ها بهترین دوستان شان ، یا یکی از بستگان نزدیک را به عنوان پدر و مادر تعمیدی فرزندشان انتخاب می کنند. سنت بر این است که یکی از جانب مادر باشد، و دیگری از جانب پدر فرزند. علت این سنت این است که اگر پدر مادر فرزند در زمان کودکی او در گذشتند، این دو نفر از فرزند آنها نگهداری کنند. این سنت جنبه قانونی ندارد.
1 دی 1389 ــ 22 دسامبر 2010 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ اورایز
دیدگاه های تازه