نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 25, 2011
من همیشه آماده کمک به دیگران هستم، ولی این رفقا!
باور کنید من همیشه آماده کمک به دیگران هستم. هر وقت هم خدمتی از دستم بر بیاید از هیچ کس دریغ نمی کنم. ولی نمی دانم چرا این رفقای هموطن از کوچکترین کمک به من خوداری می کنند؟
چند ما پیش در سوپر مارکت دیدم خانمی پشتش را میخارد. با خنده گفتم: «خانم اجازه می دهید کمک تان کنم»؟ خانم با خنده گفت: «نه مرسی». اشاره به مردی که همراهش بود کردم و ادامه دام: «پس از این آقا بخواهید». اینبار باخنده و شوخی گفت: «برای این کار احتیاج به او ندارم»!
بارها دیده ام خانمی سینه اش در سینه بند خوب جا نگرفته، و آزارش می دهد. دست کرده در پیراهنش تا سینه اش را در سینه بند جایگذاری کند. یا اینکه باند سینه بند به سمت بازویش رفته و می خواهد آن را مرتب کند. با ادب گفته ام: «خانم اجازه می دهید کمک تان کنم»؟( به جز چند مورد نادر که پاسخ مثیت بوده.) خانم با خوش رویی پاسخ داده «نه، مرسی».
چند بار هم بانوان جوانی را دیدم که مشغول شیر دادن به نوزادان خود بودند. ولی در اثر کم تجربگی ( یا بدجنسی نوزاد) درست نمی توانند به نوزاد شیر بدهند. باز هم با ادب و نزاکت از ایشان پرسیدم؛ «اجازه می دهید کمک تان کنم»؟ بانوی جوان و زیبا با لبخند ملیحی پاسخ داده؛ «نه، از مهر شما سپاسگزارم». (به ادب بانوان توجه کنید!)
ولی این رفقای بی معرفت هموطنم همیشه از کمک به من خود داری کرده اند. بارها و بارها بیضه ام در حضور آنها خارش گرفته، و من با زحمت مشغول خاراندنش بودم، یکی از آنها نگفت؛ «اردوخانی می خوای کمکت کنم»؟ (ای بی معرفتا!)
می بینید! من همیشه آماده کمک به دیگران ( به ویژه بانوان گرامی در صورتی که خودشان مایل باشند) هستم. ولی این رفقا…
کمک کردن آموختن است. به یاد دارم رانندگان اتوبوس یک َشاگرد شوفر(کمک راننده) هم داشتند، هر وقت که جاده صاف و مستقیم و خلوت بود، راننده( فرمان را) راست می کرد، می داد دست شاگرد شوفر، تا او هم رانندگی بیاموزد. (آن زمان آموزشگاه رانندگی نبود.) در این مواقع سر و صدای مسافران از ترس بلند می شد. راننده سرش را به طرف مسافرین می کرد و با صدای بلند می گفت: «راست کردم دادم دستش، چرا می ترسین و داد و بیداد می کنین؟ اصغر این … گشادا بخیلن، نمی خوان کسی چیزی یاد بگیره، بزن کنار خودم بشینم پشتش».( در مورد اکبر آقا راننده خط 14 در کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها نوشته ام.)
4 فروردین 1390 ــ 24 مارس 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 20, 2011
مرض پیری!
نمی دونم این مرض رو هم براتون آرزو کنم یا نه؟ به هر حال براتون سال نوی خوبی آرزو می کنم!
پیری هم خوب دردیه، هم بد دردیه.
خوبیش اینه که هر کسی رو می بینم، (پیر، جوون، زن، مرد، بچه…) انگار خواهر و برادرمه، یا اینکه بچمه. انگار صد ساله که باهاش رفیق جون جونیم. طوری عاشقونه نگاشون می کنم، انگار تو دلمه (به جون خودتون) اگه از نیگام بارون بیاد، طرف خیسه خیس می شه. اگه بشناسمش با یه ماچ از کله اش، با چند تا پشتش زدن حالیش می کنم. اگه طرف رو نشناسم، با یه لبخند.
این حال و هوای من، این مرض پیری، این تن بمیره، یه آزادی به من می ده که قابل تصور و وصف نیست. حتا برای پرنده ها تو آسمون. از سرنوشت ممنونم واسه این مرض. از خدام می خوام شما هم به مرض من گرفتار شین.
بدیش اینه که، هرچه به مخم میاد می گم و می نویسم. این مخ لامصب ام مثل آسیاب بیست چهار ساعته کار می کنه. همیشه چند تا مطلب توش هست. *هر کلمه ای، هر حرکتی واسم دنیای عجایبه. هیچ ممه داری روزی چند تا نمی زاد. ولی من پشت سر هم ( می زام) می نویسم و با همه شوخی می کنم، حتی با خودم.
با خیلی ها شوخی دارم، ولی با هیچ کس رودرواسی ندارم.
(خسته شدم از بس که خیر سرم فکر کردم. برم یه چایی بخورم تا یه خورده مخم استراحت کنه…
جاتون خالی دوتا استکان چایی دبش خوردم. برای اینکه فکر نکنم تسبیح دستم گرفتم ورد یه خر، دو تا خر، سه تا خر و… خوندم. در ضمن یه داستان تو سرمه در باره تسبیح، اگه حوصله کردم می نویسم.)
بعضی وقتا یه شوخی هایی با آدم نشناخته می کنم که بعدش وقتی فکر می کنم شاخ در میارم و به خودم می گم مرد حسابی بلانسبت این چه کاری بود کردی!
روبروی خانه من نایت شاپه، و در فاصله ده- بیست متری چراغ راهنمایی. چند روز پیش رفتم اون طرف خیابان از نایت شاپ سیگار بخرم که دیدم خانم جوانی در حالیکه یک دستش سیگار و دست دیگرش تلفن دستی بود، با قرمز شدن چراغ راهنمایی آروم رانندگی می کنه، خندیدم و رفتم به طرف خانم… شیشه اش را پایین آورد. گفتم: خانم! ببخشینا، تو یه دست شما تلفنه، تو دست دیگه تون سیگار…! اگر مرد بودید می تونستم تصور کنم با کجاتون فرمون رو گرفتین، ولی چون زنید، نمی تونم تصور کنم که… خانم لحظه ای فکر کرد و یه باره از خنده غش کرد و سرش رو گذاشت روی فرمون. در این بین چراغ سبز شد، و ماشین های پشت سرش شروع کردند به بوق زدن و…
شاید این شوخی ها با آدم های شناخته و نشناخته از اون جا سر چشمه می گیره که خودم رو به همه کس نزدیک می بینم. انگار تمام مردم، مخصوصا هموطنانمون مال من هستن. اصلا به دنیا طوری نگاه می کنم، انگار همه اش مال منه! شرمنده گاهی هم شما رو می رنجونم. نمی دونم این مرض رو هم براتون آرزو کنم یا نه…؟!
*قراره 26 مارس، شنبه دیگه، در باره اعجاز واژها( خیر سرم) در انجمن فرهنگی رازی بروکسل سخنرانی کنم. اگه خواستین بیاین، قدمتون رو چشم.
28 اسفند 1389 ــ 19 مارس 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 17, 2011
نوروتان شاد، هر روزتان شاد
گناه
آن زمان که به سوی گناه می رفتیم،
شرمگین، ز گناه می ترسیدیم.
اگنون که هر دو آلوده به گناهیم،
سر فراز، که ز هر گناه پاکیم.
26 اسفند 1389 ــ 17 مارس 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 7, 2011
در شوره زاری خشک،
پر از شکاف و سنگ و کلوخ.
پیچکی جوانه زده،
شکاف ها را پر کرده،
بر سنگ و کلوخ پیچیده،
وجودش را فرا گرفته،
برگ و گلی زیبا داده.
ملایی بر صخره ای نشسته،
بر سر پیچک سنگ می زند،
تیشه به ریشه اش می زند.
پیچک از صخره آرام بالا می رود،
بر ملا و عبا و عمامه اش می پیچد،
به زیر همان صخره مدفونش می کند،
پیچک آزادی!
16 اسفند 1389 ــ 7 مارس 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
دیدگاه های تازه