بهترین دوستم
این چنین من و»تنهایی» با گذشت و شکیبایی، دوستانی زهم جدایی ناپذیریم.
نوشته شده در منتشر نشده ها
گارانتی اصغر اقا!
گارانتی اصغر اقا!
اصغر آقا صاحب چلوکبابی «Asghar اصغر» رفیق من و مرد نازنینیه. خانمش بعضی وقتا کمکش می کنه. زن و شوهر و بچه هاشون به من محبت دارن. بعضی وقتا که سرش خلوته با هم یه استکان چایی می خوریم و درد دل می کنه. یه دفعه تعریف کرد: «تو ایران وضعمون توپ توپ بود. مال خر بودم. با کامیونم می رفتم تو دهات، بیشتر قوچان اطرافش گوسفند و گاو و بز، بعضی وقتا هم مرغ خروس می خریدم و می آوردم تهرون، می فرختم. یه نگاه به مال می کردم، می فهمیدم چند سالشه و چند کیلو وزنش میشه، کسی نمی تونست به ما بندازه. اگه بگم باور نمی کنین، اوایل بعضی گله دارا شکم گوسفند و گاو بیچاره شون باد می کردن که چاق نشون بدن. حیوونای زبون بسته از درد ناله می کردن دور خودشون می پیچیدن و می گوزیدن. شاید گفتنش خنده دار باشه، ولی به جون شما نباشه، به جون بچه هام، به جون سکینه مادرشون که از تخم چشمم واسم عزیز تره، وقتی می دیدم، گریه می کردم و تا هفت پشتشون رو می جنبوندم. بی پدر و مادرا نه از اون حیوون خجالت می کشیدن، نه از من و نه از خدا. هیچکدومشون هم نمازه روزه شون ترک نمی شد، خیلی هاشون هم خیر سرشون حاجی بودن؟! بیشتر بخوانید…
وجه مشترک اتومبیل و مادر زن!
وجه مشترک اتومبیل و مادر زن!
عادت بد من این است که وقتی مطلبی در سر دارم، تا نگویم یا ننویسم، آرام نمی گیرم. (شرمنده اگر گاهی شما را می رنجانم) فکر می کنم در نوشته هایم، و در برخورد با شما متوجه این موضوع شده باشید.
دوست بلژیکی ام «چری» را نزدیک به چهل سال است که می شناسم. او چند اتومبیل قدیمی دارد که هیچ وقت سوار نشده و در گاراژ بزرگی که دارد، تمیزشان می کند، گاهی هم روشن می کند، ولی هیچوقت حرکت شان نمی دهد. یکی از انها «ولو و مدل 1975 کوپه است».
دو ماه پیش در حالیکه نمی توانستم جلوی خنده خود را بگیرم، این فکر از سرم می گذشت؛ وجه مشترک من با «چری» چیست؟! هرچه کوشش کردم این فکر را از سر به در کنم نتوانستم. تا اینکه به او تلفن زدم و پس از احوال پرسی گفتم: «راستی تو هنوز ماشین قدیمی هایت به ویژه آن «ولوو» را داری»؟ (البته می دانستم که دارد.) گفت: «آره دارم، می خوای بخری»؟ گفتم؛ «نه! ولی می دانی وجه مشترک من تو چیست»؟ چند مطلب را گفت و من پاسخ دادم دادم نه! گفتم: «تو به این اتومبیل ها می رسی، ولی هیچ وقت سوارشان نشدی، من هم همین رابطه را با مادر زن 90 ساله ام دارم! همه جور در خدمتش هستم، ولی …» خندید و گفت: «حالا بیا اون «ولوو» را به قیمت خوب بهت می دم». گفتم: «من مادر زنم را مفت بهت می دم، یه چیزی هم روش، یا اینکه حاظرم با اون ولوو عوض کنیم». گفت: «من که زن دارم»! گفتم؛ «من هم ماشین دارم».
26 فروردین 1390 ــ 15 آوریل 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
«خرس رو به رقص آوردیم»
«خرس رو به رقص آوردیم»
خرسی عظیم الجثه،
پوزبندی بر دهان،
زنجیری بر گردن،
در دست مردی ژنده پوش،
دایره زنگی زنان،
می رقصد و خرس را می رقصاند.
جمعی قهقهه زنان، می خوانند؛
«خرس رو به رقص آوردیم،
دمش رو به دست آوردیم.»
پسرکی شیطان به خود جرات می دهد،
مویی از دم خرس می کند و به عقب می دود.
کف از لای دندان های خرس بیرون زده،
بیچاره خسته، اشک در دیده،
نفس نفس می زند.
سکه به سر و رویش می زنند،
مردک، همچنان دایره زنگی زنان
خم شده، شاد سکه درو می کند.
خرس نگون بخت فراموش کرده که
ببر در جنگل ز چنگ و دندان مادرش،
به خود می لرزید و
گرگ پس مانده اش می خورد.
پیل ارج مادر داشت.
چه آسان از رودخانه های عمیق می گذشتند…
تنها می داند، نیک به یاد می آورد؛
تیری بر قلب مادر،
زنجیری بر گردن خود،
آخرین نگاه مادر.
پوست مادر در دست شکارچی،
لاشخوران و کرکسان بر جسد مادر…
و من نظاره گر از دور،
به حال این نگون بختان،
آرام اشک در درون می ریزم و
غمگین زمزمه می کنم؛
خرس رو به رقص اوردیم،
دمش رو به دست اوردیم!
22 فروردین 1390 ــ 11 آوریل 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
دکان بقالی عبدالکریم سروش!
دکان بقالی عبدالکریم سروش!
بی خود زورنزنید، جنس تان کهنه و فاسد و جور نیست. جز خودتان، خریدار دیگری هم ندارد. دکان تان را تخته کنید.
در این سی دوسال پس از انقلاب اسلامی بیش از چهار میلیون ایرانی (به هر دلیلی) به غرب روی آوردند.
و برای تامین مواد غذایی ایرانی های مقیم خارج از کشور، تعداد زیادی دکان خواربار فروشی باز شد. اغلب صاحبان این مغازه ها کسانی بودند که بدون هیچ گونه سرمایه ای از ایران خارج شده بودند، و با چند سال کار و زحمت زیاد، مقداری پس انداز کرده، و دکان خواربار فروشی ایرانی باز کردند. تقریبا تمام جنس هایشان هم ایرانی است. بیشتر بخوانید…
دونکیشوت وار،
دونکیشوت وار،
به پرده های آسیاب بادی شمشیر می زنم،
پرده ها را به زمین می اندازم،
خیال می کنم بر شیطان غلبه کرده ام.
شیطان، آسیابان، مغرور در مقام شیطانی خود
قهقه زنان سنگ آسیاب با خون جوانان می گرداند،
نان آلود به خون جوانان به نام خدا می خورد،
به طرف مزدورانش هم لقمه ای پرتاب می کند،
مزدور نان آلوده به خون با ننگ می خورد.
8 فروردین 1389 ــ 28 مارس 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی
شما را آنچنان
شما را آنچنان
داستان ها در سر دارم،
برای شما حکایت می کنم.
حکایت زندگی بی نام نشان ها،
حکایت زنان و مردان و کودکان گمنام،
حکایت غم و شادی شان.
حکایت ها که شنیدم،
حکایت ازآنچه دیدم و کشیدم،
یا آنچه خیال می کنم،
حکایت های شما.
می دانم، می دانم،
گاهی شما را غمگین می کنم،
گاهی شما را با هجوی می رنجانم،
گاهی شما را با طنزی می خندانم،
گاهی ز من بیزارید،
گاهی با آغوش باز به سویم در پرواز.
شرمنده من این چنینم،
دوستتان دارم، شما را آنچنان.19 فروردین 1390 ــ 8 آوریل 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در شعر
سگ خجالت سرش نمیشه!
رفیقم احمد آرشنیکت،آدم خوش تیپ و لوطی و اهل بگو و بخند بود. ولی یک نقطه ضعف داشت، اونم اینکه (بر عکس من) خیلی خجالتی بود. تو هر مجلسی که زن و دختری بود، از خجالت سرش را می انداخت زیر و لال می شد و ناخونش رو می خورد، یا اینکه با انگشتاش ور می رفت. خیلی از خانم ها خیال می کردن احمد کر و لاله، با ایما و اشاره با هاش حرف می زدن. چون خیال می کردن نمی شنوه، یه وقتا هم چیزهایی می گفتن که اون بیچاره از خجالت آب می شد.

تا اینکه زن و شوهر همسایه احمد که یک سگ کوچولو از نژاد* «تریر اسکاتلندی» به نام «پونا » داشتن، خواستن برن آمریکا پسرشون رو ببینن. از احمد خواهش کردن که به این حیوون هر روز سر بزنه و روزی چند دقیقه ببرتش توی پارک نزدیک خونه شون بگردونه.
احمد پذیرفت که در غیاب اونها از سگشون مراقبت کنه. رفیقم ما همچین که از سر کارش بر می گشت کارش این شده بود که با این سگ بره تو پارک بگرده. چند دفعه هم با این سگ خونه من اومد. بهش گفتم؛ «خب! زن نگرفته بچه دار شدی». اونم به پونا می گفت: «به عمو سلام کن، به عمو سلام کن.» سگه هم واسه ما دم تکون می داد و چهار تا واق واق می کرد و می پرید به پام. (خلاصه با ما رفیق شده بود) بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
نامه سرگشاده به آقای داریوش آشوری!
آقای داریوش آشوری! حافظ دیگر نیست، ولی شما که هستید. تا هستید ذره ای از آن ثروت سرشار فرهنگی خود، به ویژه دیدارتان را از ما دریغ نکنید.
روز یکشنبه ای خونه منوچهر رفیقم لندن بودم، ناهار خونه دوست خیلی خوبش غلامرضا خان مهمون بود، من رو هم با خودش برد.منوچهر گفت: «این غلامرضا و زنش خدیجه خانم، آدم های شریف با معرفت، لوطی و دوست داشتنی ِی هستن. غلامرضا خان تو ایران بنا بود، سی سال پیش با یه پسر یکساله و یه پسر سه ساله شون اومدن اینجا. از بسکی که اینا درست کار می کردن وخوش قول و خوش حساب بودن، کارشون بالا گرفت، الان یک شرکت ساختمانی داره که بیست نفر توش کار می کنن. پسراش هم با باهاشن.»
ما رفتیم، یک خونه بزرگ و شیک، از سرو صورت این خانواده مهر و محبت می بارید. (بچه ها خوب فارسی بلد نبودند) اول تو اتاق مهمون خونه با چایی میوه از ما پذیرایی کردن. بعد رفتیم اتاق ناهار خوری. رو میز چند جور خورشت و سبزی خوردن و ماست خیار و… چیده شده بود. غلامرضا خان گفت: «ببخشید اگه غذا خوب نبود، کار داشتیم، نتونستیم خودمون غذا درست کنیم، اینا رو «حافظ خان» واسه ما سفارشی درست کرده.»
جای شما خالی غذای بسیار خوبی بود و روز خوشی با این خانواده گذروندیم. بعد که اومدیم بیرون از منوچهر پرسیدم» حافظ خان» کیه؟ گفت؛ «یه روستوران هست تو لندن که صاحبش به علت ارادت خاصی که به حافط داره، اسم رستورانش رو حافظ گذاشته. این غلامرضا خان خیال می کنه حافط اسم صاحب رستورانه، واسه این گفت، حافظ خان»!یک هفته پس از درگذشت «ایرج افشار» در تاریخ 18 اسفند 1389ّبا چندی از دوستان تصمیم گرفتیم بزرگداشت آن روانشاد را در بروکسل برگزار کنیم. من با خیلی از آقایانی که فکر می کردم در مورد روانشاد «ایرج افشار» صاحب نظر هستند تماس گرفته و از آنها خواهش کردم تا برای برگزاری این مراسم با ما همکاری کنند. همه آنها با پوزش گفتند که ما به اندازه کافی در مورد خدمت های زنده یاد «ایرج افشار» آگاهی نداریم، و پیشنهاد ما را نپذیرفتند. از این آقایان بی نهایت سپاگزاریم.
بیشتر بخوانید…
نوشته شده در گاه نوشته ها

دیدگاه های تازه