نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 7, 2011

بال زن!

بال زن!

زن بال دارد،
بال او خیال من است،
با بالش،
به سویش پرواز می کنم.

بوسیدم و پرسیدمش؛
بال تو از کیست؟
بوسیدم و گفت؛
این بال، بال توست!

17اردیبهشت 1390 ــ 7 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز  ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 3, 2011

واق کردم؛ کتاب گرفتم

واق کردم؛ کتاب گرفتم

دکان روزنامه فروشی بودم. نشریه ای که می خواستم از قفسه برداشتم، رفتم به طرف صندوق تا قیمتش را بپردازم. یک مرد میان سال جلوی من بود. یک زن جلوی او بودّ و سگ کوچکی که سرش روی شانه زن بود. مرد جلوی من زیر گلو و سر سگ را نوازش می کرد. سگ هم چشمانش را بسته بود و کیف می کرد. من یکباره یک واق گنده زدم. همه ترسیدند و بعد خندیدند، (سگ انگار نه انگار) جز مرد مسنی که پشت سر من بود. او هم یکه خورد بود، با اخم نگاه غضب آلودی به من کرد. من به رویم نیاوردم، با بقیه چند کلمه حرف زدم. بیرون از دکان باز هم مرا با همانگونه نگاه کرد. خندیدم و چیزی نگفتم.

چند روز بعد همان مرد را جلوی خانه ام دیدم. با لبخند بر لب زیر چشمی نگاهش کردم. مرد با لبخندی بر لب به طرفم آمد و سلام کرد. گفت: «از رفتار چند روز پیش خود شرمنده ام. نه تنها از شما بلکه همچنین از خودم. به شما تبریک می گویم که کودک درون خود را گم نگرده اید. متاسفانه من او را گم کرده بودم. وقتی به رفتار شما در آن جمع ناآشنا فکر کردم، یادم آمد در زمان کودکی همین کارها را بارها کرده ام، و غمگین شدم  از اینکه کودکی ام را گم گرده ام».آهی کشیدو ادامه داد: «در شما کودک گم گشته خود را یافتم»
دو- سه روز بعد، مرد دوباره آمد و کتاب » Raphael – Maitres de l’art italien – Stephanie Buck, Peter Hohenstatt» که با خود آورده بود به عنوان سپاسگزاری به من هدیه کرد.

13 اردیبهشت 1390 ــ 3 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 2, 2011

هیچ ام

در زمین حاصلخیز اندیشه،
با بیهوده گویی،
هیچ می کاریم،
هیچ درو می کنیم،
هیچ می کوبیم،
هیچ بر باد می دهیم،
هیچ  می ماند،
هیچ به اسیاب می بریم،
هیچ خمیر می کنیم،
هیچ می پزیم و
هیچ می خوریم.

آنچه از هیچ بر آید هیچ است،
من نیز هیچ ام!

12 اردیبهشت 1390 ــ 2 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 29, 2011

شباهت گربه و روشنفکر وطنی؟

شباهت گربه و روشنفکر وطنی؟

گربه حیوانی است از خود راضی و پر افاده، هر وقت که گرسنه باشد، یا محتاج نوازش، مائو مائو کنان خودش را به پای شما می مالد.( گربه تنها موجودی است که پس از مرگ مائو تسئه تونگ همچنان مائو مائو کنان به او وفا دار مانده) هر وقت هم بخواهد می آید پیش شما می خوابد. در غیر اینصورت محل سگ هم به شما نمی گذارد. اگر توجه کرده باشید، گربه های خانگی آنقدر شکمشان سیر است که وقتی بچه موشی یا گنجشک کوچکی را می گیرند، آنها را نمی کشند و بخورند، بلکه با آنها آنقدر بازی می کنند تا حیوان زبان بسته بمیرد. وقتی حیوان مرد با افتخار نزد شما می آورند، و می گویند ببین من چقدر شجاعت و زور دارم.

اگر همسایه شما به گربه تان بیشتر رسیدگی کند، نزد او می رود. وفا داری در ذات گربه نیست.
گربه می پندارد که تافته جدا بافته ایست. هر گربه، گربه های دیگر را داخل گربه (آدم) حساب نمی کند.
اگر به راه رفتن گربه توجه کنید! می بینید، با تکبر قدم بر می دارد، چنانچه زیر پایش گلبرگ های درختی ریخته باشد، به درخت می گوید، افتخار کن که من بر روی گل های تو قدم می گذارم. اگر خدای ناکرده پایش کمی خیس شود، با عصبانیت پا تکان می دهد، و به زمین می گوید؛ «ابله چگونه به خودت اجازه می دهی پای مرا خیس کنی»؟!

این هم سه ضرب المثل عامیانه در باره گربه؛

گربه موش است در برابر شیر، لیک شیر است در برابر موش.
گربه ی مسکین اگر پر داشتی، نسل گنجشک از زمین برداشتی.
به گربه گفتند گه ات درمون، روش خاک ریخت.

روشنفکر وطنی، نخست مسلمان زاده است و به دین پدرش اعتقاد دارد. بعد آته، مارکسیست، لنینیست و یا مائویست دو آتشه. سپس «مسلمان – مارکسسیت» متعصب، کوشش می کند تا ثابت کند «اسلام» و «کمونیسم» نه تنها با هم در تضاد نیستند، بلکه خیلی به هم شبیه اند! یکباره می بینی لائیک شده است و طرفدار جدایی دین از دولت. در عین حال خود را سوسیالیست معرفی می کند، و با نظام سرمایه داری، کمونیست و مذهبی هم به شدت مخالفت می کند. البته تحولات اتحاد جماهیر شوروی، و چین کمونیست در این تغیرات فکری بی اثر نیست. کوتاه بگویم که از هر طرف باد بیاید، بادش می دهد. خدای ناکرده اگر شما کوچکترین انتقادی از او بکنید، چنان عصبانی می شود که می خواهد گردن شما را بشکند.

خواهش می کنم، نظرتان را در مورد شباهت گربه و روشنفکر وطنی بگویید. آیا نمونه اش را هم می شناسید و یا دیده اید؟ آیا اشتباه از ما نیست که با وجود آشنایی به ذات گربه او را در آغوشمان می پرورانیم؟ فکر نمی کنید که این روشنفکران(خیر سرشان) ما هم اینگونه هستند؟

9 اردیبهشت 1390 ــ 29 آوریل 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 26, 2011

کار را باید به دست کاردون سپرد!

کار را باید به دست کاردون سپرد!

یکی – دوهفته است که هوا در بلژیک آفتابی است و قطره ای بارون نباریده. هر چند این وضعیت برای اکثر مردم خوشحال کننده، ولی برای بعضی ها نگران کننده است.

خانمی که روسپی خانه ای دارد تلفن کرد وضمن احوال پرسی گفت: «وقتی هوا ابرای و بارونیه، حتی زمانی که برف میاد، عده ای از مردها قبل از رفتن سر کار، یا بعدش، حتی شبها به سراغ ما میان، و کار و کاسبی خوبی داریم. ولی با این هوای گرم نمی دونم چرا کمتر کسی اینجا پیداش می شه»؟
گفتم: «ما ایرونی ها ضرب المثلی داریم که می گه: «سلمونی ها  وقتی بیکار میشن، سر همدیگه رو می تراشن». حالا شما هم…»! گفت: «بازم تو شروع کردی از ضرب المثل های ایرانیت تعریف کردن، نه خیر ما نمی خوایم سر همدیگه رو بتراشیم، بلند شو بیا اینجا تا سرت رو بتراشیم»! گفتم: «پول ندارم». گفت: «پول نمی خوایم، خیلی وقته پیدات نیست، با هم نشسته بودم یاد تو کردیم، نکنه بلند نمی شه»؟!
گفتم: «کار رو باید به دست کاردون سپرد، کاردون هایی مثل شما، مال مرد صد ساله رو هم بلند می کنن، چه برسه به من.»

خندید و گفت: «حرف زیادی نزن بلند شو بیا ببینیم چکار می تونیم برات بکنیم».
یه خورده زرشک پلوی فرد اعلا تو یخچال داشتم، با ترشی  صد تا بیجار برداشتم، نون و پنیر و سبزی هم گرفتم، رفتم اونجا». جای شما خالی ( حتما می گید دوستان به جای ما) تو باغشون نشستیم، با یکی دو تا بطری شراب ناب با هم گفتیم و خندیدیم. داستان و شعر وهجو تعریف کردم و سر به سر همدیگه گذاشتیم، خلاصه بدون من بمیرم و تو بمیری، صفا کردیم. کار را باید به دست کاردون سپرد!

 6 اردیبهشت 1390 ــ 26 ــ آوریل 2011ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 24, 2011

بهترین دوستم

 بهترین دوستم 

دوستان بسیارخوبی دارم. که به من مهر می ورزند، می آیند و می روند، در شادی و غم یکدیگر شریک هستیم. باهم می نشینیم، هیچ می گوییم، هیچ می شنویم. می خندیم به هیچ. سر به سر همدیگر می گذاریم، بی هیچ دلخوری. از دوستی شان شاد و سرفرازم.

اما میان دوستانم، یکی از همه به من نزدیک تر است. من و او را ز هم جدایی نیست. از زادروزم،  جانمان یکی شد. روانمان یکی شد. سایه های مان یکی شد. با او همنشین و هم غم، هم شادی و هم سخن، هم خواب و هم خیال شدم. لب بر لب نهاده برایش کتاب می خوانم. به آهنگی گوش می سپاریم، به تماشای نمایشی می نشینیم. نخست شعر و داستانم را برای او می خوانم. یا هجوی و طنزی. گاهی اخم کنان سرزنشم می کند، گاهی خندان مسخره ام. گاهی هم تشویق. از دروغ و چاپلوسی به دور است. در چشمانم می خواند، آنچه می اندیشم. به ندرت از هم خسته می شویم. دقایقی  کوتاه ز هم دوریم، حتی در جمع هم در کنار یکدیگریم.

آه فراموش کردم. دوستان مشترکی هم داریم! سکوت، و واژها. ساعت ها سکوت بین من و اوست. در این زمان واژه ها به رقص و آواز و سخن می آیند. سکوت را شخم می زنیم، با اندیشه آبیاری اش می کنیم و بذر واژها در آن می کاریم. به پای کاشته خود می نشینیم تا رشد کنند و گل و میوه دهد. گل و میوده ( نوشته) را به بازار می آوریم تا خریدار که باشد. آن زمان که خریده شد، دیگر از آن ما نیست، تا خریدار چگونه به داوری بنشیند!؟

این چنین من و»تنهایی» با گذشت و شکیبایی، دوستانی زهم جدایی ناپذیریم.
 
31 فروردین 1390 ــ 20 آوریل 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 20, 2011

گارانتی اصغر اقا!

گارانتی اصغر اقا!

 اصغر آقا صاحب چلوکبابی «Asghar اصغر» رفیق من و مرد نازنینیه. خانمش بعضی وقتا کمکش می کنه. زن و شوهر و بچه هاشون به من محبت دارن. بعضی وقتا که سرش خلوته با هم یه استکان چایی می خوریم و درد دل می کنه. یه دفعه تعریف کرد: «تو ایران وضعمون توپ توپ بود. مال خر بودم. با کامیونم می رفتم تو دهات، بیشتر قوچان اطرافش گوسفند و گاو و بز، بعضی وقتا هم مرغ خروس می خریدم و می آوردم تهرون، می فرختم. یه نگاه به مال می کردم، می فهمیدم چند سالشه و چند کیلو وزنش میشه، کسی نمی تونست به ما بندازه. اگه بگم باور نمی کنین، اوایل بعضی گله دارا شکم  گوسفند و گاو بیچاره شون باد می کردن که چاق نشون بدن. حیوونای زبون بسته از درد ناله می کردن دور خودشون می پیچیدن و می گوزیدن. شاید گفتنش خنده دار باشه، ولی به جون شما نباشه، به جون بچه هام، به جون سکینه مادرشون که از تخم چشمم واسم عزیز تره، وقتی می دیدم، گریه می کردم و تا هفت پشتشون رو می جنبوندم. بی پدر و مادرا نه از اون حیوون خجالت می کشیدن، نه از من و نه از خدا. هیچکدومشون هم نمازه روزه شون ترک نمی شد، خیلی هاشون هم خیر سرشون حاجی بودن؟! بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 15, 2011

وجه مشترک اتومبیل و مادر زن!

وجه مشترک اتومبیل و مادر زن!

 عادت بد من این است که وقتی مطلبی در سر دارم، تا نگویم یا ننویسم، آرام نمی گیرم. (شرمنده اگر گاهی شما را می رنجانم) فکر می کنم در نوشته هایم، و در برخورد با شما متوجه این موضوع شده باشید.

دوست بلژیکی ام «چری» را نزدیک به چهل سال است که می شناسم. او چند اتومبیل قدیمی دارد که هیچ وقت سوار نشده و در گاراژ بزرگی که دارد، تمیزشان می کند، گاهی هم روشن می کند، ولی هیچوقت حرکت شان نمی دهد. یکی از انها «ولو و مدل 1975 کوپه است».
دو ماه پیش در حالیکه نمی توانستم جلوی خنده خود را بگیرم، این فکر از سرم می گذشت؛ وجه مشترک من با «چری» چیست؟! هرچه کوشش کردم این فکر را از سر به در کنم  نتوانستم. تا اینکه به او تلفن زدم و پس از احوال پرسی گفتم: «راستی تو هنوز ماشین قدیمی هایت به ویژه آن «ولوو» را داری»؟ (البته می دانستم که دارد.) گفت: «آره دارم، می خوای بخری»؟ گفتم؛ «نه! ولی می دانی وجه مشترک من تو چیست»؟ چند مطلب را گفت و من پاسخ دادم دادم نه! گفتم: «تو به این اتومبیل ها می رسی، ولی هیچ وقت سوارشان نشدی، من هم همین رابطه را با مادر زن 90 ساله ام دارم! همه جور در خدمتش هستم، ولی …» خندید و گفت: «حالا بیا اون «ولوو» را به قیمت خوب بهت می دم».  گفتم: «من مادر زنم را مفت بهت می دم، یه چیزی هم روش، یا اینکه حاظرم با اون ولوو عوض کنیم». گفت: «من که زن دارم»! گفتم؛ «من هم ماشین دارم».

26 فروردین 1390 ــ 15 آوریل 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 14, 2011

«خرس رو به رقص آوردیم»

 «خرس رو به رقص آوردیم»

خرسی عظیم الجثه،
پوزبندی بر دهان،
زنجیری بر گردن،
در دست مردی ژنده پوش،
دایره زنگی زنان،
می رقصد و خرس را می رقصاند.

جمعی قهقهه زنان، می خوانند؛

«خرس رو به رقص آوردیم،
دمش رو به دست آوردیم.»

پسرکی شیطان به خود جرات می دهد،
مویی از دم خرس می کند و به عقب می دود.

کف از لای دندان های خرس بیرون زده،
بیچاره خسته، اشک در دیده،
نفس نفس می زند.

سکه به سر و رویش می زنند،
مردک، همچنان دایره زنگی زنان
خم شده، شاد سکه درو می کند.

خرس نگون بخت فراموش کرده که
ببر در جنگل ز چنگ و دندان مادرش،
 به خود می لرزید و
گرگ پس مانده اش می خورد.
پیل ارج مادر داشت.

چه آسان از رودخانه های عمیق می گذشتند…

تنها می داند، نیک به یاد می آورد؛
تیری بر قلب مادر،
زنجیری بر گردن خود،
آخرین نگاه مادر.
پوست مادر در دست شکارچی،
لاشخوران و کرکسان بر جسد مادر…

و من نظاره گر از دور،
به حال این نگون بختان،
آرام اشک در درون می ریزم و
غمگین زمزمه می کنم؛

خرس رو به رقص اوردیم،
دمش رو به دست اوردیم!

22 فروردین 1390 ــ  11 آوریل 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 12, 2011

دکان بقالی عبدالکریم سروش!

دکان بقالی عبدالکریم سروش!

بی خود زورنزنید، جنس تان کهنه و فاسد و جور نیست. جز خودتان، خریدار دیگری هم ندارد. دکان تان را تخته کنید.

در این سی دوسال پس از انقلاب اسلامی بیش از چهار میلیون ایرانی (به هر دلیلی) به غرب روی آوردند.
و برای تامین مواد غذایی ایرانی های مقیم خارج از کشور، تعداد زیادی دکان خواربار فروشی باز شد. اغلب صاحبان این مغازه ها کسانی بودند که بدون هیچ گونه سرمایه ای از ایران خارج شده بودند، و با چند سال کار و زحمت زیاد، مقداری پس انداز کرده، و دکان خواربار فروشی ایرانی باز کردند. تقریبا تمام جنس هایشان هم ایرانی است. بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی