نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 17, 2011

می ترسیم، خورجین زمان!

 

می ترسیم، خورجین زمان!

حرف نشخوار آدمیزاد است. گاو مانند…  به سرعت می بلعد، و در حال استراحت با خیال راحت آنچه بلعیده به دهان باز می گرداند، نشخوار می کند، (خوب می جود) و دوباره روانه معده می کند. و تپاله می اندازد. تپاله اش کود می شود. بعضی ها از آن برای سوخت استفاده می کنند.
گاو هر بار علف تازه ای می خورد، نشخوار می کند و تپاله دیگری می اندازد.

ولی ما، با بیهوده گویی، با تکرار گفته های دیگران، بدون اندیشدن هر بار تپاله های چند صد ساله را نشخوار می کنیم و به خورد دیگران هم می دهیم، و خیال می کنیم حرف جالبی زده ایم. ولی گاو هر بار علف تازه ای می خورد و تپاله اش را نشخوار نمی کند . زنده باد گاو!

می ترسیم

به گوشمان آشغال می ریزیم
سرمان را با زباله پر می کنیم،
به جای سخن گفتن، آروغ می زنیم،
شگفتا که رنج نمی بریم.

با زباله ها زمان پر می کنیم
می ترسیم، می ترسیم؛
گوش ببندیم، سر پاک کنیم،
دهان بشوییم،
از خلوت با خود، می ترسیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خورجین زمان

خورجین زمان را با هیچ گویی پر می کنیم،
خورجینی  پر ناشدنی.

گویی باد در آن می ریزیم،
می گوییم و باز هم می گوییم…
هیچ می گوییم،هیچ می شنویم،
تا هیچ شویم.

17 اردیبهشت 1390 ــ 7 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 15, 2011

بن لادن و برنج سوخته

بن لادن و برنج سوخته

چند روز گذشته در همه جا، حرف از کشته شدن بن لادن به وسیله کماندوهای آمریکایی بود.همه طوری اظهار نظر می کردند مثل اینکه خودشان با بن لادن و اوباما و … تماس شخصی داشتند و اخبارشان دست اول است. در خانه دوستم هم به همچنین.
من گفتم: «بن لادن رو تو دریا انداختن ماهی ها می خورن و اون ها هم تروریست می شن، دیگه کسی جرات نمی کنه پاش رو بذاره تو دریا. ممکنه یه روزی ریشه آدم های تروریست رو تو دنیا بکنن، ولی کسی نمی تونه جلوی ماهی های تروریست رو بگیره. تازه اگر اون ماهی ها رو هم کسی بخوره، تروریست می شه».  یه دفعه پروین داد زد: «بر پدر این بن لادن صلولات ، برنجم سوخت! حالا اگه پلوی بوی سوخته گی گرفته خوردین تقصیر خودتونه». یه هفته تموم همه جا حرف از عروسی وبلیام با کاترین بود، بعد نوبت خواهر عروس شد، هنوز نوبت مادر عروس نشده که که یه چیز دیگه واسه ما علم کردن. فکر نون کنیم که خریزه آبه!
برنج یک کمی بوی سوختگی می داد، ولی با اون خورشت خوشمزه و بگو و بخند، بوی سوختگی برنج و بن لادن فراموش شد.

17 اردیبهشت 1390 ــ 7 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 13, 2011

ظاهر و باطن!

ظاهر و باطن!

به ظاهر با هم مهربان بودند، به هم لبخنده می زندند، عاشق و معشوق بودند، در یک خانه زندگی می کردند، به هم تعارف می کردند، رعایت ادب می کردند، با خواهش از هم چیزی می خواستند، پوزش می خواستند…

در باطن علاقه مشترک نداشتند، با نگاهشان به هم ناسزا می گفتند، از هم بیزار بودند، از هم جدا می خوابیدند، جدا غذا می خوردند، جدا از هم مسافرت می رفتند، هر یک معشوقه ای داشت…

به ظاهر با هم خوشبخت بودند، در باطن بد بخت و بیچاره.

23 اردیبهشت1390 ــ 13 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 11, 2011

مگر ابله ایم؟

 

مگر ابله ایم؟

دست در دست هم،
نگاه در نگاه هم،
کنار هم،
آرام قدم می زدیم.

پرسید؛
همدیگر را دوست دارید؟
گفتیم با دل و جان.
عاشقید؟
عاشق و معشوق و
دیوانه یکدیگر.

همسفرید؟
هم سفر و هم تن و
هم دل و هم سخن ایم.

پس زن و شوهرید!؟
مگر ابله ایم!؟ 

21 اردیبهشت 1390 ــ 11 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 8, 2011

کتاب ناخوانده؟

کتاب ناخوانده؟

ابلهانه همه جا با تظاهر به خوشبختی می کرد. هر چند با پر گویی و تقلید از سخنوران احساس بزرگی می کرد، ولی می دانست پیش همه به ویژه نزد زنان، کوچک است و آنها توجهی به او ندارند. در حالیکه به کوچکی اش عادت کرده بود، از آن هم رنج می برد. پر گویی اش فریاد؛ «من هستم، من هستم، به من توجه کنید و مرا دوست بدارید»، همراه با تمنایی بود.

زن ها برایش مانند کتاب های نا خوانده بودند. او هیچ وقت کتابی غیر از کتاب های درسی نخوانده بود.
زن ها مانند کتاب ها، ناکجاآباد یا ناکجا ویرانه ای بودند. گاهی با خیالشان غرق لذت بود، گاه دگر غمگین و در خود فرو رفته. از خودش می پرسید؛ «این همه مردم ابله که کتاب می خرند و می خوانند، به دنبال چه هستند؟ چه کار با آنها می کنند»؟ ده ها جلد کتاب خرید، باز هم خرید.  لحظه ای هوس کرد که آنها را بسوزاند، از این حس، احساس گناه کرد و پشیمان شد. کتاب کنار هم چید و گفت: «شما مال من اید، هر کاری که می خواهم با شما می کنم. شما برده من اید». غمگین در دلش گفت: «کاشکی زنی مال من بود»! چند تا را یرداشت روی هم گذاشت و رویشان ایستاد. احساس یزرگی کرد. گویی روی نویسندگان، (به ویژه نویسندگان زن) این کتاب ها ایستاده است. روی چند تا نشست، روی چند تا راه رفت. «راستی مردم کتاب برای اینکار می خرند؟ چه ابلهانه»!ًً! دقایقی غمگین سر در گریبان و اشک در دیده به کنجی نشست. پس از ان کتابی برداشت، با زحمت و بی حوصلگی صفحه ای را باز کرد و خواند: 

[ از انواع هنرهایی که کلام ایزار بیانشان است، شعر و شاعرانه گی، هنری است که حتی به ساده ترین واژه ها احترام می گذارد و در استفاده ی از آن دریغ نمی کند. در شعر هر کلمه باید با دقت تمام انتخاب شود تا در نمایش شاعرانه گی تاثیر گذار باشد، این انتخاب شامل قدرت کلام و حقیقت گویی هم می شود. در شعر هر واژه معنی خاص خود دارد…،شعر می تواند پدیده های پیرامونی را که ناشناخته مانده اند؛ هم پر سروصدا و هم با معنا به جهان شناخته شده ی واقعیت ها معرفی کند. شعر واقعیتی دیگر را به روی انسان می گشاید که غیر از آنی است که تا کنون به ما ارایه شده است. این واقعیت ارایه می شود، به دیگران عرضه شود تا بده بستان تا جاودانگی زمان، ادامه یابد. شعر ما را به زبانی می برد که در موارد گوناگونی برای ما نا آشنا و گاه و اشفته به نطر می آید… ( *بر گرفته از فصل نامه جنگ زمان شماره 8 تابستان 1389، ترجمه عباس شکری. شعر چونان شکلی از شناخت. در گفت و گو با هله ماریه بیرکان، شاعر و نطریه پرداز.)]

بار دیگر این نوشته را خواند، به خودش گفت: «پس شعر زیباست»! شعری پس از شعری، شعری پس از شعری…، کتابی پس از کتابی، کتابی پس از کتابی…،
روزی در کتابفروشی کتابی برداشت، چند صفحه اول ان را خواند به نظرش جالب آمد، به طرف صندوق رفت تا قیمت آن را بپردازد، دید زنی به دنبالش چشمش به این کتاب است. لبخندی به هم زندند. زن گفت: «این کتاب خوبی است، می خواستم آن را بخرم که شما برداشتید. در دل گفتم شاید شما آن را سر جایش بگذارید، ولی دیدم دست تان گرفتید و به طرف صندوق می روید، متاسفانه این آخرین جلد این کتاب بود». مرد گفت: «من آن را می خوانم پس از آن به شما هدیه می کنم»…

سال ها کتابی پس از کتابی هر دو با هم در کنار یکدیگر خواندند. هریک مال دیگری شد. ولی زن برای مرد کتاب ناخوانده ماند و مرد برای زن کتاب ناخوانده.

18 اردیبهشت 1390 ــ 8 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 7, 2011

بال زن!

بال زن!

زن بال دارد،
بال او خیال من است،
با بالش،
به سویش پرواز می کنم.

بوسیدم و پرسیدمش؛
بال تو از کیست؟
بوسیدم و گفت؛
این بال، بال توست!

17اردیبهشت 1390 ــ 7 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز  ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 3, 2011

واق کردم؛ کتاب گرفتم

واق کردم؛ کتاب گرفتم

دکان روزنامه فروشی بودم. نشریه ای که می خواستم از قفسه برداشتم، رفتم به طرف صندوق تا قیمتش را بپردازم. یک مرد میان سال جلوی من بود. یک زن جلوی او بودّ و سگ کوچکی که سرش روی شانه زن بود. مرد جلوی من زیر گلو و سر سگ را نوازش می کرد. سگ هم چشمانش را بسته بود و کیف می کرد. من یکباره یک واق گنده زدم. همه ترسیدند و بعد خندیدند، (سگ انگار نه انگار) جز مرد مسنی که پشت سر من بود. او هم یکه خورد بود، با اخم نگاه غضب آلودی به من کرد. من به رویم نیاوردم، با بقیه چند کلمه حرف زدم. بیرون از دکان باز هم مرا با همانگونه نگاه کرد. خندیدم و چیزی نگفتم.

چند روز بعد همان مرد را جلوی خانه ام دیدم. با لبخند بر لب زیر چشمی نگاهش کردم. مرد با لبخندی بر لب به طرفم آمد و سلام کرد. گفت: «از رفتار چند روز پیش خود شرمنده ام. نه تنها از شما بلکه همچنین از خودم. به شما تبریک می گویم که کودک درون خود را گم نگرده اید. متاسفانه من او را گم کرده بودم. وقتی به رفتار شما در آن جمع ناآشنا فکر کردم، یادم آمد در زمان کودکی همین کارها را بارها کرده ام، و غمگین شدم  از اینکه کودکی ام را گم گرده ام».آهی کشیدو ادامه داد: «در شما کودک گم گشته خود را یافتم»
دو- سه روز بعد، مرد دوباره آمد و کتاب » Raphael – Maitres de l’art italien – Stephanie Buck, Peter Hohenstatt» که با خود آورده بود به عنوان سپاسگزاری به من هدیه کرد.

13 اردیبهشت 1390 ــ 3 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 2, 2011

هیچ ام

در زمین حاصلخیز اندیشه،
با بیهوده گویی،
هیچ می کاریم،
هیچ درو می کنیم،
هیچ می کوبیم،
هیچ بر باد می دهیم،
هیچ  می ماند،
هیچ به اسیاب می بریم،
هیچ خمیر می کنیم،
هیچ می پزیم و
هیچ می خوریم.

آنچه از هیچ بر آید هیچ است،
من نیز هیچ ام!

12 اردیبهشت 1390 ــ 2 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 29, 2011

شباهت گربه و روشنفکر وطنی؟

شباهت گربه و روشنفکر وطنی؟

گربه حیوانی است از خود راضی و پر افاده، هر وقت که گرسنه باشد، یا محتاج نوازش، مائو مائو کنان خودش را به پای شما می مالد.( گربه تنها موجودی است که پس از مرگ مائو تسئه تونگ همچنان مائو مائو کنان به او وفا دار مانده) هر وقت هم بخواهد می آید پیش شما می خوابد. در غیر اینصورت محل سگ هم به شما نمی گذارد. اگر توجه کرده باشید، گربه های خانگی آنقدر شکمشان سیر است که وقتی بچه موشی یا گنجشک کوچکی را می گیرند، آنها را نمی کشند و بخورند، بلکه با آنها آنقدر بازی می کنند تا حیوان زبان بسته بمیرد. وقتی حیوان مرد با افتخار نزد شما می آورند، و می گویند ببین من چقدر شجاعت و زور دارم.

اگر همسایه شما به گربه تان بیشتر رسیدگی کند، نزد او می رود. وفا داری در ذات گربه نیست.
گربه می پندارد که تافته جدا بافته ایست. هر گربه، گربه های دیگر را داخل گربه (آدم) حساب نمی کند.
اگر به راه رفتن گربه توجه کنید! می بینید، با تکبر قدم بر می دارد، چنانچه زیر پایش گلبرگ های درختی ریخته باشد، به درخت می گوید، افتخار کن که من بر روی گل های تو قدم می گذارم. اگر خدای ناکرده پایش کمی خیس شود، با عصبانیت پا تکان می دهد، و به زمین می گوید؛ «ابله چگونه به خودت اجازه می دهی پای مرا خیس کنی»؟!

این هم سه ضرب المثل عامیانه در باره گربه؛

گربه موش است در برابر شیر، لیک شیر است در برابر موش.
گربه ی مسکین اگر پر داشتی، نسل گنجشک از زمین برداشتی.
به گربه گفتند گه ات درمون، روش خاک ریخت.

روشنفکر وطنی، نخست مسلمان زاده است و به دین پدرش اعتقاد دارد. بعد آته، مارکسیست، لنینیست و یا مائویست دو آتشه. سپس «مسلمان – مارکسسیت» متعصب، کوشش می کند تا ثابت کند «اسلام» و «کمونیسم» نه تنها با هم در تضاد نیستند، بلکه خیلی به هم شبیه اند! یکباره می بینی لائیک شده است و طرفدار جدایی دین از دولت. در عین حال خود را سوسیالیست معرفی می کند، و با نظام سرمایه داری، کمونیست و مذهبی هم به شدت مخالفت می کند. البته تحولات اتحاد جماهیر شوروی، و چین کمونیست در این تغیرات فکری بی اثر نیست. کوتاه بگویم که از هر طرف باد بیاید، بادش می دهد. خدای ناکرده اگر شما کوچکترین انتقادی از او بکنید، چنان عصبانی می شود که می خواهد گردن شما را بشکند.

خواهش می کنم، نظرتان را در مورد شباهت گربه و روشنفکر وطنی بگویید. آیا نمونه اش را هم می شناسید و یا دیده اید؟ آیا اشتباه از ما نیست که با وجود آشنایی به ذات گربه او را در آغوشمان می پرورانیم؟ فکر نمی کنید که این روشنفکران(خیر سرشان) ما هم اینگونه هستند؟

9 اردیبهشت 1390 ــ 29 آوریل 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 26, 2011

کار را باید به دست کاردون سپرد!

کار را باید به دست کاردون سپرد!

یکی – دوهفته است که هوا در بلژیک آفتابی است و قطره ای بارون نباریده. هر چند این وضعیت برای اکثر مردم خوشحال کننده، ولی برای بعضی ها نگران کننده است.

خانمی که روسپی خانه ای دارد تلفن کرد وضمن احوال پرسی گفت: «وقتی هوا ابرای و بارونیه، حتی زمانی که برف میاد، عده ای از مردها قبل از رفتن سر کار، یا بعدش، حتی شبها به سراغ ما میان، و کار و کاسبی خوبی داریم. ولی با این هوای گرم نمی دونم چرا کمتر کسی اینجا پیداش می شه»؟
گفتم: «ما ایرونی ها ضرب المثلی داریم که می گه: «سلمونی ها  وقتی بیکار میشن، سر همدیگه رو می تراشن». حالا شما هم…»! گفت: «بازم تو شروع کردی از ضرب المثل های ایرانیت تعریف کردن، نه خیر ما نمی خوایم سر همدیگه رو بتراشیم، بلند شو بیا اینجا تا سرت رو بتراشیم»! گفتم: «پول ندارم». گفت: «پول نمی خوایم، خیلی وقته پیدات نیست، با هم نشسته بودم یاد تو کردیم، نکنه بلند نمی شه»؟!
گفتم: «کار رو باید به دست کاردون سپرد، کاردون هایی مثل شما، مال مرد صد ساله رو هم بلند می کنن، چه برسه به من.»

خندید و گفت: «حرف زیادی نزن بلند شو بیا ببینیم چکار می تونیم برات بکنیم».
یه خورده زرشک پلوی فرد اعلا تو یخچال داشتم، با ترشی  صد تا بیجار برداشتم، نون و پنیر و سبزی هم گرفتم، رفتم اونجا». جای شما خالی ( حتما می گید دوستان به جای ما) تو باغشون نشستیم، با یکی دو تا بطری شراب ناب با هم گفتیم و خندیدیم. داستان و شعر وهجو تعریف کردم و سر به سر همدیگه گذاشتیم، خلاصه بدون من بمیرم و تو بمیری، صفا کردیم. کار را باید به دست کاردون سپرد!

 6 اردیبهشت 1390 ــ 26 ــ آوریل 2011ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی