علت عقب مونده گی ما!من نویسنده ام و حساس، اگه 1000 نفر، نه 100 نفر، نه 10 نفر، دست کم 2 نفرخواهش و تمنا نکنن، دیگه نمی نویسم و شما رو تحریم می کنم، و واژه های نابم رو به خورد تون نمی دم.
(گوزی که به ریشی رواست، در تنهای به هدر ندهید)
بعضی ها جرات می کنن از منِ نویسنده ِ ایراد بگیرن.
چند وقت پیش خونه حسن آقا مهمون بودم چند نفر زن و مرد دیگه هم بودن. یک خانم خوشگلِ مامانیِ تمیس که سن و سالی هم داشت و از سر تا پا هم لیفتیگ کرده بود، تنها دکترمملی شوهرش از خونه تا مطبش بیشتر نرونده بود، با ساق پای مثل مرمر، جلو من نشسته بود و مرتب لبش رو گاز می گرفت وبه من اشاره می کرد،فهمیدم راه میده، منم بالبخند و اشاره جوابش رو می دادم. یه دفعه جلوی همه داد زد مرتیکه خیر سرت نویسنده ای، زیپ شلورت رو ببند. گفتم خانم چرا داد می زنی، کفتر گنبد نیست که بپره، گنجشکه رو تخم خوابیده. می بینید مردم جرات می کنن، از منِ نویسنده ایراد بگیرن.
همین سه ــ چها روز پیش، تو میدون شهر، یک آقای به من گفت: آقا دماغت در اومده بگیر. با آستین کتم دماغم رو پاک کردم، آقاهه دستمال گاغذی از جیبش در آورد و داد به من، گفتم تنگیو، تنکیو، گفت با تنگی گشادیت کاری ندارم.، فقط خواستم حال مردم رو به به هم نزنی.
گفتم فهمیدی که من نویسنده ام. گفت: خیال کردم گدایی، می خواستم یک تومن هم بهت بدم، اگه می دونستم نویسنده ای یک لگد در کونت می زدم.
از این مثال ها صد تا می تونم واسه اتون تعریف کنم. حالا فهمیدین چرا ما عقب مونده ایم! واسه اینکه ارزش نویسنده هامون رو نمی دونیم و واسشون در خواست جایزه نوبل نمی کنیم.
15 مهر1402 ــ 7 سپتامبر2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
مواظب باشید تحریم تون می کنم!
نوشته شده در طنز
سر چشمه (ماخذ) یکی بود، یکی نبود؟
عمر تو چون اول افسانه ای، هرچه همی بود و نبود ای غلام.
چند سال پیش دیوان عطار را می خواندم. به دو بیت بالا که رسیدم، حاشیه های دیوان را خواندم. نوشته شده بود:
«هر چه همی بود و نبود ای غلام» «شاید» یکی از قدیمی ترین سر چشمه ( ماخذ)
یکی بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس ( هیشکی)نبود، باشد. به نظرم جالب آمد.
صبح رخ از پرده نمود ای غلام،چند کنی گفت و شنود ای غلام
دیر شد آخر قدحی می بیار،چند زنم بانگ که زود ای غلام
درد خرابات مپیمای کم،هین که بسی درد فزود ای غلام
در دلم آتش فکن از می که می،آینهٔ دل بزدود ای غلام
آتش تر ده به صبوحی که عمر، میگذرد زود چو دود ای غلام
«عمر تو چون اول افسانهای،هرچه همی بود نبود ای غلام»
روی زمین گر همه ملک تو شد،در پی تو مرگ چه سود ای غلام
پشت بده زانکه بلایی دگر،هر نفست روی نمود ای غلام
لایی دگرهر نفست روی نمود ای غلام، گوشهنشین باش که چوگان چرخ
گوی ز پیش تو ربود ای غلام، دانهٔ امید چه کاری که دهر
دانهٔ ناکشته درود ای غلام، صد قدح خونش بباید کشید
هر که دمی خوش بغنود ای غلام،بر دل عطار فلک هر نفس
صد در اندوه گشود ای غلام، صد در اندوه گشود ای غلام.
6 مهر 1402 ـــ 28 سپتامبر 2023 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
داستان خارکن و شیر!
هر چه همی بود و نبود ای غلام* پیر مرد خارکن رنجوری بود که چشمان اش یه زور می دید. هر روز صبح زود با زحمت زیاد به دشت و کوه می رفت و خار می کند. ظهر نمازش را می خواند و چیزکی می خورد و تا غروب به خار کنی ادامه می داد. از قضا در دشت با شیری دوست شد. و ظهرها خوراکش را در یک کاسه با او می خورد. از نیروی آب دهان شیر پیر مرد رنجور و کم بینا قوی و قوی تر و چشمان اش بینا شد.
تا اینکه یک روز متوجه شد آب دهان شیر در کاسه میریزد. به شیر گفت: آب دهان ات را جمع کن که حالم به هم می خورد. شیر رنجیدو گفت: اگر جان گرفتی و چشمان ات خوب می بیند، از قوت آب دهان من است. حالا تبرت را بردار و بر سر من بکوب. خارکن گفت: من هرگز چنین کاری نمی کنم. شیر گفت: اگر چنین کاری نکنی تکه پاره ات می کنم. خارکن ناچار تبرش را محکم بر سر شیر کوبید و خون راه انداخت.
شیر در همان حال گفت: جای این زخم روزی خوب می شود و به دست فراموشی سپرده می شود؛ ولی جای حرف تو هرگز درمان نمی شود و فراموش نمی کنم.
برو دیگر نمی خواهم بینم ات، و گرنه تکه پاره ات می کنم.
پنج شنبه 18 آذر1378 ــ 9 دسامبر 1999 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در طنز
دیده ام روشن شد!
داستان کوتاه: به کنارش نشستم، جام شراب نیمه نوشیده در دست اش بود. پرسید شراب می نوشی؟ با لبخندی سر خم کردم، خواست بر خیزد که شیشه ای شراب بیاورد، دستش گرفتم، نشست، گفتم: از همین جام می نوشم و جام شراب را برداشتم و جرعه ای نوشیدم.
غمگین گفت: نیم نوشیده همچو من، نیم مانده، نیم رفته، نیم آتش، نیم خاکستر، نیم عاشق، نیم معشوق، نیم پیر، نیم جوان، نیم زنده، نیم مرده، نیم هستم، نیم نیستم.
ابلهانه داستان خارکن و شیر را برای اش تعریف کردم، از گفته ام پشیمان شدم، اغلب سخنان بی جا می گویم.
دست اش را گرفتم و فشردم، دستم را فشرد. با شیشه ای شرابی، وجود نیم نوشیده اش را با تمام وجود نوشیدم. دیده اش نور گرفت و دیده ام روشن شد.
پنج شنبه 18 آذر1378 ــ 9 دسامبر 1999 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در طنز
رونالدو،یک پرسش!
باور کردنش برایم مشکل است. در کشوری که زندان ها پر از زندانی سیاسی است، در صد زیادی از مردم در فقر به سر می برند، هر سال بیش 500 نفر اعدام می شوند، گرانی و بی آبی از اندازه گذشته، عده زیادی هزینه درمان ندارند، و هزاران مشکل دیگر! عده زیادی برای دیدن رونالدو سر و دست می شکنند، دلم میخواهد بدانم اینها چه کسانی هستند، هیچ مشکلی ندارند، در رفاه به سر می برند و هیچ آرزویی ندارند،جز آرزوی دیدار رونالدو، شاید امام زمان حضور کرده، و دیدار او تمام مشکل های شان را حل می کند. رونالدو شانس آرود که عده ای به او حمله نکردند و لباس های اش تکه پاره نکردند، تا برای شفا به بازوی خود ببندند!
با ورود رونالدو به ایران، جمعیت زیادی از طرفداران رونالدو در مسیر او حاضر شده بودند با دنبال کردن اتوبوس به سمت هتل اسپیناس و بالا رفتن از محوطه اطراف هتل، خودشان را به محل اقامت تیم النصر رساندند و وارد هتل و بعضی اتاقهای آن شدند که باعث وارد شدن خساراتی به محوطه و ساختمان هتل شد. بی بی سی فارسی
29 شهریور1402 ـــ 20 سپتامبر 2023 ــ اردوخانی ـــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل
شیر زن ؟
داستان کوتاه: واژه ها وزن دارند، حجم دارند و مقداری از فضا را می گیرند. ما در برابر هر واژه احساس ویژه ای داریم. (یک واژه به تنهایی معنی ندارد)
شیر جاندار(حیوان) گوشت خواری است که هیچگونه مهربانی (ترحم) در او نیست،( غیر از به توله های اش) و به هر جانداری که زورش برسد با وحشی گری تمام حمله می کند و می درد. در بن (ذات) او ظعیف کشی است، دلاوری و بی باکی در وجودش نیست، کما اینکه به کله ای آهوحمله می کند، ولی از برابر گله ای فیل یا گردن وگراز فراری است (در بن تمام جانداران، حتی چندی از گیاه خواران ضعیف کسی وجود دارد). بی باکی را باید در مرغی دید که برای حفظ جان جوجه های اش به مار حمله می کند.
دادن خلق خویِ (صفت) شیر با تمام بی رحمی و خون خواری اش به یک« زن یا مرد»
نهایت بی توجهی ونامهربانی و ناسپاسی است، و بی ارزش کردن فداکاری وبی باکی آنها ست.
در تاریخ جهان زنان و مردان زیادی داشته ایم که از شیر (از هر درنده ای) هم بی رحم تر و خون خوار تر بودند که باید به آنها لقب شیر زن یا شیر مرد داد. (اگر بخواهم نام ببرم داستان به درازا می کشد).
23 شهریور 1402 ـــ 14 سپتامبر 2023 ـــ اردوخانی ـــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
زنی در قفس !
مرد وارد خانه شد ویک راست به طرف قفس مرغ عشق رفت و گفت: بیا بیرون عزیزم، بیا بیرون قشنگم، می دونی دوستت دارم، بیا سرت رو به صورتم بمال، بیا تا نازت کنم. می دونم تنهایی، همین روزا یک جفت خوب و قشنگ و مامانی برایت گیر میارم. مرغ عشق از روی میله میان قفس پرید لب درِ قفس. مرد دستش را جلو برد، مرغ عشق پرید روی انگشت اشاره مرد. مرد با انگشت دست دیگرش،سر و سینه و بال مرغ عشق را نوازش کرد، دست اش را نزدیک صورتش برد، چشم اش را بست. مرغ عشق آهسته به چشم و صورت و بینی مرد نوک زد، و سرش را مالید به صورت مرد.
مرد روز دیگر که به خانه آمد، قفس بزرگی از نی در کنار قفس مرغ عشق دید که زن در میان اش دو زانو نشسته و سر خم کرده و دو دست بر زانو دارد.
مرد لحظه ای به زن نگاه کرد، آرام وارد قفس شد، کنار زن نشست، موهای زن را نوازش کرد، بوسه ای بر پیشانی زن زد. زن دست دیگر مرد را گرفت، به صورت آبرو و چشم و زیر گلوی خود برد و بر آن بوسه زد. مرد از خود بی خود شد و زن را در آغوش گرفت. مرغ عشق قیل و قال کنان پر زد و آمد روی شانه زن نشست.
دوشنبه 5 مهر 1378 ــ 27 سپتامبر 1999 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
شاه پرستی مفتی نمیشه !
من با خوانواده پهلوی از قدیم رابطه دوستی خیلی نزدیک داشتم.
از میدان شهناز(فوزیه پیشین) بارها گذشته ام.
خیابان شاهرضا: در این خیابان با دوچرخه خیلی رفت و آمد کرده ام. همچنین خیابان پهلوی پشت درشکه و اتوبوس گرفته ام.
به رفتم بر در شمس العماره، همانجا که دلبر خانه داره، زدم در ، درو وا کرد، نگاه بر حال ما کرد، عرقم داد خوریدم من، لحافم داد، کپیدم من. از شمس العماره می فتم میدون شاه و خیابان سپه.
مسجد شاه: دمش یه آب آلو فروشی بود، با ده شهی یک لیولن آب الو می زدم. هر وقت هم تنگم می گرفت، میرفتم مسجد شاه، شکمی خالی می کردم.
شاه توت رو بگو، من جیر جیرکش ام، دهن ام آب افتاد. شاه پرستی می بینین؟
شاعر می فرماید: مامان جون من روغن نداریم، میخوام برات روغن شاه پسند بیاریم. روغن شاه پسند می خریدیم. گاه و گداری هم روغن قو، طعم همه چی داشت جز کره.
ناصرالدین شاه کون مرغ رو دوست داشت، به این جهت می گفتن «شاه پسند مرغ»
راستش رو بگم من شاه پسند مرغ رو دوست نداشتم، ولی حاضر نبودم رابطه ام رو با خانواده پهلوی به این دلیل قطع کنم، به کسی هم نمی گفتم. چون می ترسیدم به ساواک بگن و واسم درد سر درست شه.
هروقت هم پوکر بازی می کردم، با احترام از شاه بی بی (ملکه) حرف میزدم. فول شاهنشاه آریا مهر با شهبانو فرح .
به هر شهری که وارد می شدم، اول می رفتم میدون شاهش، بعد می پیچیدم تو خیابون ولیعهد، می رفتم تو خیایون فرح، از اونجا می رقتم تو خیابون شاهپور غلامرضا، از تو خیابون شمس سر در میاوردم.
با شاهپور، شهریار، شاهرخ، شهرام، خواهرش شاهدخت هم دوست بودم. به شاهی و شهسوار مرتب میرفتم. بندر شاه فامیل داشتیم، اونجام سر می زدم.
خلاصه ار صبح تا شب سرو کارم با خانواده پهلوی بود.بعضی ها از روی حسوودی به من تهمت ساواکی میزدند، به یورش. بعضی ها خودشون می چسبوندن به من، ولی من تحویلشون نمی گرفتم.
میگن اول برادریت رو ثایت کن بعد اداعای ارث و میراث.
حالا که من فامیلیم رو با خانوده پهلوی ثابت کردم، میخوام از شاهزاده رضا پهلوی خواهش کنم از او سی میلیارد دولار یه پنج ملیونی به ما بدن، به جون خودش جای دوری نمی ره. کمتر صرف نمی کنه، امیدوارم واسه چند غاز گدا بازی در نیارن. اگر این محبت رو بکنن، من هم ایشان را شهریار ایران خطاب می کنم. میشم طرفدار سر سخت شاهزاده. شاه پرستی مفتی نمیشه.
20 شهریور1402 ــ 10 سپتامبر 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
ماشین دودی، مرشد بلقیس، و مرشد مرحب!
ازرمان « آمهدی». . . وقتی از ماشین دودی پیاده شدیم، مادرم یک قرون به مرشد «بلقیس» داد!
مرشد بلقیس پیر زن کوری که چهار قدی به سرش بسته بود، و سرش را پشت گردن اش گره زده بود، و دختر بچه ای هم همراهش بود که گویا بعده هاخوانند معروفی شد. هر زمان که مرشد بلقیس از دست این بچه عصبانی می شد، می گفت: خدا لعنت کند او کسی که تو رو تو شکم من کاشت. گویا زمانی که در قهوه خانه می خوابیده، درویشی به او تجاوز کرده. ( توجه کنید به خانه مرشد بلقیس در نقشه)
مرشد بلقیس در سالن انتطار گارد ماشین از زواری که به شاه عبالعظیم می رفتند ویا بر می گشتند استقبال می کرد، و با صدای گرم و غم انگیزی می خواند:
هزاران سیم و زر دادم، نشد مرا یکی نوکر،
مثال مرغکی آواره ای، ای غم به دشت سینه من پر گشودی،
به سقف کلبه ویرانه، ای دل گرفتی و آشیانه نمودی.
بگو ای غم سرایی جز دل من، چنین مخروبه ای آیا دیده بودی.
تو که مآ وا در این کردی، ز صاحبخانه اش پرسیده بودی، ز صاحبخانه اش پرسیده بودی . . .
به قبرستان گذر کردم صباحی، شنیدم ناله افغان و آهی.
شنیدم کله ای با خاک می کفت، که این دنیا نمی ارزد به کاهی.
خدایا، خدیا، خدایا،
از آن روزی که مرا آفریدی، به غیر از معصیت چیزی ندیدی،
خداوندا به حق هشت و چهارت، زما بگذر، شتر دیدی ندیدی.
درخت غم به جانم کرده ریشه، به درگاه خدا نالم همیشه،
رفیقان قدر یکدیگر بدانید، اجل سنگ است و آدم مثل شیشه.
سرنوشت مرشد بلقیس و ماشین دودی از زمان شاه شهید به هم گره خورده بود. این ماشین دودی ( تحفه فرنگ) با وجود مرشد بلقیس رنگ ملی خورده بود. فکر می کنم ماشین دودی خیلی بیشتر از مرشد بلقیس عمر نکرد. سال 1342 بساطش ور چیده شد.
در گارد ماشین دودی شاه عبدالعظیم هم یک مرشد«مرحب» بود که درسال 1325 در گذشته بود.. قیمت ماشین دودی دوزار بود.
23 مرداد 1402 ــ 12 اوت 2023 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در نوشته های دیگران
داروی سنتی، درمان نازایی !
زن دایی ام پوست ختنه شده پسرش «اعلا» را گذاشته بود، روی سر دری که از راهرو وارد حیاط می شد. یک روز من سر در را گرفتم و خودم را چند بار بالا کشیدم. (بار فیکس) زن دایی ام فریاد زد، موظب باش دست ات به پوست دول «اعلا» پسرش که در آمریکا بود، نخورد. ( از تاریخ ختنه شدن پسرش 15سل گذشته بود) این پوست را زن دایی ام نگه داشته بود که اگر خانم «ن» ازدواج کرد و بچه دار نشد، این پوست را گرد کنند، و به خورد خانم « ن» بدهند تا بچه دار شود.
روان زن دایی ام شاد، انسانی پاک وساده و خوش قلب بود. خانم «ن» خواهر تیمسار. . . معروف بود، و از اشراف دوران قاجار. تیمسار . . . چند سال پیش از انقلاب در گذشت. خانم «ن» هرگز شوهره نکرد و پس از انقلاب سخت مسالمان شد.
15 مرداد 1402 ــ 6 اوت 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه

دیدگاه های تازه