نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 23, 2023

نمی دانم توجه کرده اید؟



در داستان «زیارت شاهزاده ازدیوار ندبه در شهر اوشلیم» به چند نکته توجه کرده اید؟
جهودا نمک نشناس!
1 ـــ اگر من جنین حرفی بزنم، دولت اسراییل با نفوذی که روی دولت بلژیک دارد
چس صنارحقوق باز نشستگی مرا قطع می کنن. «نفوذ دولت اسراییل در کشور های اروپایی».
2 ــ  خانم خانم همراه شاهزاده!. . .تنها حاج موسی از جهودا مشهد! اشاره من به جهودهایی است که نارشاه از همدان به مشهد فرستاد، در آنجا 38 نفرشان کشتند، بقیه به ظاهر مسلمان شدند، ولی در باطن جهود مانند. روزهای شنبه دکان شان باز بود ولی معامله نمی کردند. به نامز جمعه هم می رفتند. زمانی دختری به دنیا می آمد، در نوزادی نامزد یک پسر بچه جهود می کردند تا مسلمانان به خواستگاری اش نروند. چندی هم مسلمان شدند به مکه رقتند. « آنها را جدیدالاسلام می نامیدند»حاج موسی یکی از آنها بود.در زمان پهلوی یسیاری از جهودها به اسراییل رفتند، همچنین پس از انقلاب اسلامی.

3 ــ پیام شاهزاده به بنیامین نتانیاهو!
یا ابوالفضل العباس کشور ایران را از دست آخوندا بگیر به به دست من)یا بنیامین یادت نره، کوروش 533 پیش از میلاد اروشلیم از دست بابلی ها گرفت داد دست شما، اونها فرستاد بابل و رشت و طالش، حالا نوبت شماشت چند تا بمب اتم بندازین تو سر این آخوندا از 80 میلیون نفر8 ملیون هم که مردن به تخم اسب رستم، ایران رو بگیرین بدین دست من، قول می دم اصلا به فکر فلسطینی ها نباشم. «شاهزاده خیال می کرد مردم بابل 1896 ــ 484 پیش از میلاد» اهل شمال ایران بابل، رشت و طالش هستند.
. . . این حرف به گوش بنیامین رسید، پاسخ داد ما کون مون را با شاخ گاو در نمی دازیم. پشت سر خور گوزو هم راه نمی ریم. «شاخ گاو جمهوری اسلامی، خر گوزو شاهزاده». زیارت شاهزاده از دیوارندبه!
https://ordoukhani.be/2023/10/19/%d8%b2%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d9%86%d8%af%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b4%d9%84%db%8c%d9%85/

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 19, 2023

زیارت شاهزاده از دیوار ندبه در اورشلیم!

جهودا نمک نشناسن: این حرف من نیستش آ ، من جرات زدن چنین حرفی رو ندارم. دو تا رفیق جهود دارم از من خر تر،بچه های با معرفت و لوطی، هشتاد سال رو پشت سر گذاشتن، مثل خر( من) کار کردند و هنوز هم می کنن، ولی بدتر از من هشت شون گروی نه شونه. اگه چنین حرفی بزنم با من قطع رابطه می کنن. از اون بدتردولت اسراییل با نفوذی که روی دولت بلژیک داره چس صنار حقوق باز نشستگی من رو قطع می کنن. این حرف خانمی از همراهان شاهزاده رضا پهلوی در سفر ایشان به اسراییل است.
خانم فرمودند: رفتیم، تو فرودگاه از خبرنگار رادیو و تلویزیون و روزنامه خبری نبود، تنها حاج موسی از جهودا مشهد که چلو کبابی در تلاویو داشت، شازده رو شناخت اومد چاق سلامتی کرد و ما رو برد یک هتل ارزون قیمت. شب هم مارو دعوت کرد چلو کبابیش، جای شما خالی چلو کباب سیری خوردم با دوغ و پیاز و سبزی خوردن. فرداش یک کپیا ( عرق چین) سر شازه گداشت بردش کنار دیوار ندبه. شازده شروع کرده به دعا خوندن، «الوهیم، الوهیم»  (خدا یا خدایا) تا آمدن مهدی بنیامین (نتانیاهو) را نگهدار. (یدفعه تر مزش برید و گفت: یا ابوالفضل العباس کشور ایران را از دست آخوندا بگیر به به دست من)یا بنیامین یادت نره، کوروش 533 پیش از میلاد اروشلیم از دست بابلی ها گرفت داد دست شما، اونها فرستاد بابل و رشت و طالش، حالا نوبت شماست چند تا بمب اتم بندازین تو سر این آخوندا از 80 میلیون نفر8 ملیون هم که مردن به تخم اسب رستم، ایران رو بگیرین بدین دست من، قول می دم اصلا به فکر فلسطینی ها نباشم، هیچ گونه کمکی به اونها نکنم، هرکمکی هم از دستم بر بیاید به شما بکنم. این حرف به گوش بنیامین رسید، پاسخ داد ما کون مون را با شاخ گاو در نمی دازیم. پشت سر خور گوزو هم راه نمی ریم.
خانم با چشمانی اشک آلود: می بینی آقای اردوخانی! چقدر این بنیامین اصلا جهودا نمک نشناسن؟ ما هم دست از پا دراز ترچند تا عکس گرفتیم وبرگشتیم.
27 مهر 1402 ــ 19 اکتبر 2023 ــ اردوخانی ـــ بل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 16, 2023

تدبیر شاهانه،قصیده ای از یک شاه دوست!

کلام الملکوک، ملوک الکلام، سخن شاهان، شاه سخنان.
گوذ الملوک،ملوک الگوذ، گوذ شاهان، شاه گوذان.
یکی بود پادشهِ با تدبیر در ایران زمین،
به اطراف خود داشتی بسیار چاپلوس در کمین

بگفتا به خود یک به یک کنم امتحان،
وفا دارند یا که گویند چاخان،
بخواند در زاد روزش جمله رجال نزد خویش،
نشستند آن بزرگوران با تواضع به پیش.
چو گفتند یک به یک دست بوسان سلام،
یکی گفت برده ام، دیگر نوکرو دیگر غلام،
شهنشه خندن با تفکر بداد یک دانه  گوذ ناب،
تو گویی  بمب اتم  است دنیا را کرده خراب.
ولی نعمت کونش درد آمد ولیکن ز ترس،
برفتند دشمنان دور تر از فرات و ارس،
هراسان شدندی سلطان و ترک عرب،

برفتند در پناهگاه ولیکن خراب العصب.
بگفتا شهنشه چو این گوذ  مرا بیرون ز کان،|
بگویید چند سخن ناب به  هر زبان.
یکی گفت: چو آید گوذ شه را بیرون ز کان،
به بازار بریم فروشیم دانه ای یک قران.
یکی گفت به نخستین نفر باخشم و غضب،
که مرد نفهم و جاگشِ فرمساق بی ادب،
چو آمد گوذ از کون شاهنشه آریا منش،
بباید هزاران مرد با قاطرو اسب بارکش،
به اقصی نقاط جهان باید صادر کردنی.
که درمان کند درد زن و مرد و پیررا همی

به قیمت هر ذره بیش از قالی و نفت و طلا،
چنین است ارزش گوذ شاهنشه دور از بلا. (احسنت حاضرین)
بگفتا دگر مرد ای شاهنشه جانم فدا،
دریغ است دادن دست کافر چنین کیما،
بباید گذاست بر چشم بیمار چون دوا،
یکی کرد کاخ موزه و بانک شاهنشهی،
بباید پاک کرد گوذ ز غبار ومبکروب تهی،
آن مزین نمودی با لماس یاقوت رنگ به رنگ،
به اطرافش سربازان با توپ و تفنگ،
چو رفتی ز دنیا زبانم لال پس از هزار،
روانه گشتی گردشگران به ایران چو سار،
بگویند با افتخار و سر بلندی ایرانیان،
چنین است گونده گوز شاهنشه نیکا نمان. ( احسنت خاضرین)ِ
یکی از امیران که بودی سر از دیگران،
بباید فدا کرد جان در راه ره این گوذ عزیز،
وزیر و وکیل امیر همه چاق ریز،

یکی ساختی معبدی بهر آن دور ناب،
پرستیدی یا که خوردی با شراب و کباب.
بگفتند جمله در وصف گوذ آن آریایی سرشت،
که گوذت ز کالیفرنیا میاید  یا باغ بهشت.
شاهنشه با تفکر دستی برد بر ریش خویش،
بخواند چند شهدخت زاده زیبا به پیش،
که ای پیاز و «سیر» خوردگان زیبا و مامان،
ببرید چای با لبخند و ادب نزد سران.
چو بردند این خوشگلان با لبخند و قر،
به دست چای ونبات وعشوه و موی زفر،
چو دیدند سران ناز و غمزه این شهدخت یان،
گشتند مست فراموش کردند زمان مکان.
به ناگه بدادند با هم نرم گوذکی آن «سیرو پیاز» خورده گان،
ز گند وبوی اش برفت مستی از سر ان بیچارگان،
فرار کردند و رفتند هر کدام به ملکی دگر،
نشد ز آن ها هیچ زمان  و هیچ مکان الخبر.
چو دید این چنین غمگین شاهنشه با خرد
،
اگر کشوربه باد رود زین رجل خواب نپرد. بداد شاهنشه با تدبیر دگر گوذ ضربی ناب،
بفرمود کتبَ این جمله ناب پر معنی در کتاب.
آنان که جان درراه گوذ ما فدا می کردند، در وصف اش شعر می سرودند، نتوانستند لحظه ای بوی گوذ نور چشمان ما را تحمل کنند، زینهار هرگز نمی توانند در برابر دشمن از ما دفاع کنند، پس به گودی هم نمی ارزند. این برای عبرت آیندگان باید در تاریخ ثبت گردد.
یاد آروی گوذ اصیل ایرانی با ذال است. از کتاب «هرچه بادا باد» به خامه خودم
شنبه 28 آذر 1377 ــ 19 دسامبر 1998 ــ اردوخانی بلژیک،

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 11, 2023

گفتگوی شکم با سر!

باید به این سر رید: شکم به سر گفت: خوشا به حالت که می اندیشی، این مقبره ها با کنبد طلایی و این قصرهای با شگوه را تو بنا کردی، این سدها و جاده های پر پیچ و خم معمارش تو هستی، هرچه روی زمین بنا شده ساخت تو است، تو آسمان و زمین را فرمان داری، بلند پروازی ات آن اندازه است که به سیاره های دیگر پرواز می کنی. ولی من مسکین زمانی که خالی هستم قر و قر می کنم. زمانی که پر شدم می گوزم و می رینم، اگر لحظه دیرگنم در شلوار خرابی کرده ام.
سر غمگین پاسخ داد: ای همنشین نادان من، خوشا به حال ات که مانند پای و دست و چشم من به فرمان ام نیستی. من به پای ام فرمان می دهم لگد کوب کن، به دست ام فرمان می دهم بکش، تاراج (غارات) کن، بدزد، برای مال و مقام از هیچ جنایتی خود دادری نکن، به جیره خواران ام فرمان  زنده زنده خوردن بی گناهی را می دهم. به چشم ام فرمان می دهنم، ببند خیانت های مرا نبین. نگاه کن به تاریخ، روزی نبوده که کشت و کشتاری نکرده ام، شهرها به آتش نکشیده ام، من وجدان ام را کشته ام تا خون هایی که ریخته ام و خرابی هایی که به بار آروده ام نبیند، چشم ام صدای ناله دردمنده ان را نشنود.
شکم پاسخ داد: پس باید به این سر رید.
19 مهر 1402 ـــ 11 سپتامبر 2023 ــ اردوخانی ـــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 7, 2023

مواظب باشید تحریم تون می کنم!

علت عقب مونده گی ما!من نویسنده ام و حساس،  اگه 1000 نفر، نه 100 نفر، نه 10 نفر، دست کم 2 نفرخواهش و تمنا نکنن، دیگه نمی نویسم و شما رو تحریم می کنم، و واژه های نابم رو به خورد تون نمی دم.
(گوزی که به ریشی رواست، در تنهای به هدر ندهید)
بعضی ها جرات می کنن از منِ نویسنده ِ ایراد بگیرن.
چند وقت پیش خونه حسن آقا مهمون بودم چند نفر زن و مرد دیگه هم بودن. یک خانم خوشگلِ مامانیِ تمیس که سن و سالی هم داشت و از سر تا پا هم لیفتیگ کرده بود، تنها دکترمملی شوهرش از خونه تا مطبش بیشتر نرونده بود، با ساق پای مثل مرمر، جلو من نشسته بود و مرتب لبش رو گاز می گرفت وبه من اشاره می کرد،فهمیدم راه میده، منم بالبخند و اشاره جوابش رو می دادم. یه دفعه جلوی همه داد زد مرتیکه خیر سرت نویسنده ای، زیپ شلورت رو ببند. گفتم خانم چرا داد می زنی، کفتر گنبد نیست که بپره، گنجشکه رو تخم خوابیده. می بینید مردم جرات می کنن، از منِ
نویسنده ایراد بگیرن.
همین سه ــ چها روز پیش، تو میدون شهر، یک آقای به من گفت: آقا دماغت در اومده بگیر. با آستین کتم دماغم رو پاک کردم، آقاهه دستمال گاغذی از جیبش در آورد و داد به من، گفتم تنگیو، تنکیو، گفت با تنگی گشادیت کاری ندارم.، فقط خواستم حال مردم رو به به هم نزنی.
گفتم فهمیدی که من نویسنده ام. گفت: خیال کردم گدایی، می خواستم یک تومن هم بهت بدم، اگه می دونستم نویسنده ای یک لگد در کونت می زدم.
از این مثال ها صد تا می تونم واسه اتون تعریف کنم. حالا فهمیدین چرا ما عقب مونده ایم! واسه اینکه ارزش نویسنده هامون رو نمی دونیم و واسشون در خواست جایزه نوبل نمی کنیم.
15 مهر1402 ــ 7 سپتامبر2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 28, 2023

سر چشمه (ماخذ) یکی بود، یکی نبود؟

عمر تو چون اول افسانه ای، هرچه همی بود و نبود ای غلام.
چند سال پیش دیوان  عطار را می خواندم. به دو بیت بالا که رسیدم، حاشیه های دیوان را خواندم. نوشته شده بود:
«هر چه همی بود و نبود ای غلام» «شاید» یکی از قدیمی ترین سر چشمه ( ماخذ)
یکی بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس ( هیشکی)نبود، باشد. به نظرم جالب آمد.
 صبح رخ از پرده نمود ای غلام،چند کنی گفت و شنود ای غلام

دیر شد آخر قدحی می بیار،چند زنم بانگ که زود ای غلام

درد خرابات مپیمای کم،هین که بسی درد فزود ای غلام

در دلم آتش فکن از می که می،آینهٔ دل بزدود ای غلام

آتش تر ده به صبوحی که عمر، می‌گذرد زود چو دود ای غلام

«عمر تو چون اول افسانه‌ای،هرچه همی بود نبود ای غلام»

روی زمین گر همه ملک تو شد،در پی تو مرگ چه سود ای غلام

پشت بده زانکه بلایی دگر،هر نفست روی نمود ای غلام

لایی دگرهر نفست روی نمود ای غلام، گوشه‌نشین باش که چوگان چرخ

گوی ز پیش تو ربود ای غلام، دانهٔ امید چه کاری که دهر

دانهٔ ناکشته درود ای غلام، صد قدح خونش بباید کشید

هر که دمی خوش بغنود ای غلام،بر دل عطار فلک هر نفس

صد در اندوه گشود ای غلام، صد در اندوه گشود ای غلام.
6 مهر 1402 ـــ 28 سپتامبر 2023 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 26, 2023

داستان خارکن و شیر!

هر چه همی بود و نبود ای غلام* پیر مرد خارکن رنجوری بود که چشمان اش یه زور می دید. هر روز صبح زود با زحمت زیاد به دشت و کوه می رفت و خار می کند. ظهر نمازش را می خواند و چیزکی می خورد و تا غروب به خار کنی ادامه می داد. از قضا در دشت با شیری دوست شد. و ظهرها خوراکش را در یک کاسه با او می خورد. از نیروی آب دهان شیر پیر مرد رنجور و کم بینا قوی و قوی تر و چشمان اش بینا شد.
تا اینکه یک روز متوجه شد آب دهان شیر در کاسه میریزد. به شیر گفت: آب دهان ات را جمع کن که حالم به هم می خورد. شیر رنجیدو گفت: اگر جان گرفتی و چشمان ات خوب می بیند، از قوت آب دهان من است. حالا تبرت را بردار و بر سر من بکوب. خارکن گفت: من هرگز چنین کاری نمی کنم. شیر گفت: اگر چنین کاری نکنی تکه پاره ات می کنم. خارکن ناچار تبرش را محکم بر سر شیر کوبید و خون راه انداخت.
شیر در همان حال گفت: جای این زخم  روزی خوب می شود و به دست فراموشی سپرده می شود؛ ولی جای حرف تو هرگز درمان نمی شود و فراموش نمی کنم.
برو دیگر نمی خواهم بینم ات، و گرنه تکه پاره ات می کنم.
پنج شنبه 18 آذر1378 ــ 9 دسامبر 1999 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 26, 2023

دیده ام روشن شد!

داستان کوتاه: به کنارش نشستم، جام شراب نیمه نوشیده در دست اش بود. پرسید شراب می نوشی؟ با لبخندی سر خم کردم، خواست بر خیزد که شیشه ای شراب بیاورد، دستش گرفتم، نشست، گفتم: از همین جام می نوشم و جام شراب را برداشتم و جرعه ای نوشیدم.
غمگین گفت: نیم نوشیده همچو من، نیم مانده، نیم رفته، نیم آتش، نیم خاکستر، نیم عاشق، نیم معشوق، نیم پیر، نیم جوان، نیم زنده، نیم مرده، نیم هستم، نیم نیستم.
ابلهانه داستان خارکن و شیر را برای اش تعریف کردم، از گفته ام پشیمان شدم، اغلب سخنان بی جا می گویم.
دست اش را گرفتم و فشردم، دستم را فشرد. با شیشه ای شرابی، وجود نیم نوشیده اش  را با تمام وجود نوشیدم. دیده اش نور گرفت و دیده ام روشن شد.

پنج شنبه 18 آذر1378 ــ 9 دسامبر 1999 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 20, 2023

رونالدو،یک پرسش!

باور کردنش برایم مشکل است. در کشوری که زندان ها پر از زندانی سیاسی است، در صد زیادی از مردم در فقر به سر می برند، هر سال بیش 500 نفر اعدام می شوند، گرانی و بی آبی از اندازه گذشته، عده زیادی هزینه درمان ندارند، و  هزاران مشکل دیگر! عده زیادی برای دیدن رونالدو سر و دست می شکنند، دلم میخواهد بدانم اینها چه کسانی هستند، هیچ مشکلی ندارند، در رفاه به سر می برند و هیچ آرزویی  ندارند،جز آرزوی دیدار رونالدو، شاید امام زمان حضور کرده، و دیدار او تمام مشکل های شان را حل می کند. رونالدو شانس آرود که عده ای به او حمله نکردند و لباس های اش تکه پاره نکردند، تا برای شفا به بازوی خود ببندند!
با ورود رونالدو به ایران، جمعیت زیادی از طرفداران رونالدو در مسیر او حاضر شده بودند با دنبال کردن اتوبوس به سمت هتل اسپیناس و بالا رفتن از محوطه اطراف هتل، خودشان را به محل اقامت تیم النصر رساندند و وارد هتل و بعضی اتاق‌های آن شدند که باعث وارد شدن خساراتی به محوطه و ساختمان هتل شد. بی بی سی فارسی
29 شهریور1402 ـــ 20 سپتامبر 2023 ــ اردوخانی ـــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 14, 2023

شیر زن ؟


داستان کوتاه: واژه ها وزن دارند، حجم دارند و مقداری از فضا را می گیرند. ما در برابر هر واژه احساس ویژه ای داریم. (یک واژه به تنهایی معنی ندارد)
شیر جاندار(حیوان) گوشت خواری است که هیچگونه مهربانی (ترحم) در او نیست،( غیر از به توله های اش) و به هر جانداری که زورش برسد با وحشی گری تمام حمله می کند و می درد. در بن (ذات) او ظعیف کشی است، دلاوری و بی باکی در وجودش نیست، کما اینکه به کله ای آهوحمله می کند، ولی از برابر گله ای  فیل یا گردن وگراز فراری است (در بن تمام جانداران، حتی چندی از  گیاه خواران ضعیف کسی وجود دارد). بی باکی را باید در مرغی دید که برای حفظ جان جوجه های اش به مار حمله می کند.
دادن خلق خویِ (صفت) شیر با تمام بی رحمی و خون خواری اش به یک« زن یا مرد»
نهایت بی توجهی ونامهربانی و ناسپاسی است، و بی ارزش کردن فداکاری وبی باکی آنها ست.
 در تاریخ جهان زنان و مردان زیادی داشته ایم که از شیر (از هر درنده ای) هم بی رحم تر و خون خوار تر بودند که باید به آنها لقب شیر زن یا شیر مرد داد. (اگر بخواهم نام ببرم داستان به درازا می کشد).
23 شهریور 1402 ـــ 14 سپتامبر 2023 ـــ اردوخانی ـــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی