یکی از درد آورترین خاطره های دوران کودکی ام، قلقلک دادن ام بود. با فشار زیاد زیر بغلم را قلقلک می دادند. من درد می کشیدم، اشک در چشمانم جمع می شد، فریاد می زدم، آنها خیال می کردند من می خندم.
من آموختم با سایه انگشتنم بدون اینکه به بدن کودکی دست بزنم کوکان را قلقلک بدهم. اینگونه کودک می خندد، ولی درد نمی کشد.
(در داستان هایم چند بار نوشته ام با سایه انگشتانم نوازش اش کردم)
برای خنداندن کودک کافی است شما کف دو دست اتان را جلوی صورت بگیرید و باز بسته کنید و بگویید «دالی». کودک قهقهه می زند، بدون اینکه آزاری به او برسد.
یا شکلک در آورید. به پسر بچه ها می گفتند: تو دختری دول نداری ، اگر داری نشان بده. کودک رنج می برد، گاهی مادر بچه می گفت: اگر دول میخوای به باباش می گم بیاد. و گوینده و چند نفر دیگر ازدیدن رنج و درد کودک می خندیدند.
به دختر بچه: دختر به زشتیِ تو شوهر گیرش نمیاد.
این رشته (درد و رنج) سردراز دارد.
یکی دیگر از خاطراتم: گرفتن لپ بچه وفشار دادن همرا با قربان صدقه بود.
ماچ های ابدار پیرها که حال بچه به هم می خورد. مجبت خرکی
اکنون نه تنها دلم برای آن کودکان بی گناه می سوزد، بلکه برای گویندگانش هم که نسلی پس از نسلی خوار(تحقیر، پست، بی ارج) شده ، دارای عقده های صدها ساله، با خوار کردن کوکان (ضعیف کشی هرکه باشد) احساس بزرگی می کنند.
بین خودمان باشد! دولت مردان ما طی چند هزار سال و مزدوان شان از همین همین گروه بودند، و اکنون هم هستند.
20 بهمن 1404 ــ 9 فوریه 2026 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 10, 2026
کودک آزاری !
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه

بیان دیدگاه