آقای جهانگشا تلفن کردو گفت: مدت ها ست که می خواستم به زیارت استاد شما ( خر) نائل شوم.
اگر کاری ندارید، فردا صبح خدمت برسم.
فردا صبح آمد و به دیدار استاد رفتیم.
جهانگشا: سلام عرض می کنم، خسته نباشید، مدت ها بود که می خواستم خدمت شما برسم، و به زیارت شما نائل شوم، تا اینکه امروز این افتخار نسیب من شد.
استاد نگاهی پر معنی به سرتا پای جهانگشا کرد و گفت: اول اینکه اگر خدمت کار(نوکر) بخواهم، به اطلاع اتان می رسا نم، و این شاگردم، (اشاره به من) به من مهر می ورزد و گاهی مرا قسو می کند. دیگر اینکه گفتی به زیارت شما . . . برو به زیارت امام زاده ای تا حاجت ات براروده شود، حاجت تو از من یک گوز بیشتر نیست. گفتی افتخارمی کنی! افتخار زنی نجیب است جز با شوهرش با کس دیگر رابطه ندارد.
و از همه مهمتر، آدم نفهم، من صبح از خواب بیدار شدم، چند دقیقه ای در جایم خمیازه کشیدم و غلط زدم،بعد رفتم شاشیدم، سپس نیم ساعتی نرمش کردم و ، بعد صبحانه خوردم، تا اینکه تو آمدی، کجا این کارها خسته کننده است، علاوه بر آن این حرف بی معنی است خستگی را به تن من آورد و عسبانی ام کرد.
جهانگشا: این حرف ها رسم است.
استاد» به این رسم های ارباب رعیتی بیضه مالی چند هزار ساله باید گوزید، و گوز پر صدایی رها کرد.
نزدیک به ده سال بود که این حرف بی معنی ِ «خسته نباشید» تو دلم بود تا اینکه امروز نوشتم.
20 اسفند 1402 ــ 10 مارس 2024 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 10, 2024
خسته نباشید !
نوشته شده در منتشر نشده ها

بیان دیدگاه