نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 26, 2023
دیده ام روشن شد!
داستان کوتاه: به کنارش نشستم، جام شراب نیمه نوشیده در دست اش بود. پرسید شراب می نوشی؟ با لبخندی سر خم کردم، خواست بر خیزد که شیشه ای شراب بیاورد، دستش گرفتم، نشست، گفتم: از همین جام می نوشم و جام شراب را برداشتم و جرعه ای نوشیدم.
غمگین گفت: نیم نوشیده همچو من، نیم مانده، نیم رفته، نیم آتش، نیم خاکستر، نیم عاشق، نیم معشوق، نیم پیر، نیم جوان، نیم زنده، نیم مرده، نیم هستم، نیم نیستم.
ابلهانه داستان خارکن و شیر را برای اش تعریف کردم، از گفته ام پشیمان شدم، اغلب سخنان بی جا می گویم.
دست اش را گرفتم و فشردم، دستم را فشرد. با شیشه ای شرابی، وجود نیم نوشیده اش را با تمام وجود نوشیدم. دیده اش نور گرفت و دیده ام روشن شد.
پنج شنبه 18 آذر1378 ــ 9 دسامبر 1999 ــ اردوخانی ــ بلژیک
دوست داشتن در حال بارگذاری...
مرتبط
بیان دیدگاه