نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 12, 2023

زنی در قفس !

مرد وارد خانه شد ویک راست به طرف قفس مرغ عشق رفت و گفت: بیا بیرون عزیزم، بیا بیرون قشنگم، می دونی دوستت دارم، بیا سرت رو به صورتم بمال، بیا تا نازت کنم. می دونم تنهایی، همین روزا یک جفت خوب و قشنگ و مامانی برایت گیر میارم. مرغ عشق از روی میله میان قفس پرید لب درِ قفس. مرد دستش را جلو برد، مرغ عشق پرید روی انگشت اشاره مرد. مرد با انگشت دست دیگرش،سر و سینه و بال مرغ عشق را نوازش کرد، دست اش را نزدیک صورتش برد، چشم اش را بست. مرغ عشق آهسته به چشم و صورت و بینی مرد نوک زد، و سرش را مالید به صورت مرد.
مرد روز دیگر که به خانه آمد، قفس بزرگی از نی در کنار قفس مرغ عشق دید که زن در میان اش دو زانو نشسته و سر خم کرده و دو دست بر زانو دارد.
مرد لحظه ای به زن نگاه کرد، آرام وارد قفس شد، کنار زن نشست،  موهای زن را نوازش کرد، بوسه ای بر پیشانی زن زد. زن دست دیگر مرد را گرفت، به صورت آبرو و چشم و زیر گلوی خود برد و بر آن بوسه زد. مرد از خود بی خود شد و زن را در آغوش گرفت. مرغ عشق قیل و قال کنان پر زد و آمد روی شانه زن نشست.
دوشنبه 5 مهر 1378 ــ 27 سپتامبر 1999 ــ اردوخانی ــ بلژیک   
 


بیان دیدگاه

دسته‌بندی