نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 23, 2023

نمی دانستم چه بگویم؟


چند ماه پیش رفتم سوپر مارکت دوسه تا چیز دستم گرفتم و رفتم به طرف صندوق برای پرداخت. جلوی من یک مرد جوان رومانی بود با چرخ دستی پراز جنس های گوناگون. پشت سرم هفت ـ هشت نفر با چرخ دستی. زمانیکه خانم پشت صندوق خرید رومانی را  اسکان کرد، شد،142.56 سانتیم. جناب اقای رومانی 140 یورو پرداخت و گفت: بیشتر ندارم، با التماس به خانم پشت صندوق گفت: من فقیرم ندارم، حالا شما نگیر، و . . .
خانم گفت: من نمی توانم نگیرم، چند تا از جنس ها را برمی دارم، دوباره حساب می کنم. من دیدم خیلی طول می کشد، به خانم گفتم: آن 2.56 سانتیم را من می پردازم. جوان برومند، با لبخندی نگاهی پر مهر به من کرد و چند تا مرسی تحویل ام داد و رفت. من هم قیمت خرید خود بین 10 تا 12 یورو به علاوه پس مانده شخص نامبرده پرداختم.
چند قدمی که رفتم دیدم جوان رومانی ایستاده، تا مرا دید خوشحال کارتونی از بغلش در آرود که روی آن نوشته شده بود: من گرسنه ام به من کمک کنید، در ضمن با اشاره دست، کوچلو، کوچلو ( یعنی 5ـ 6 تا بچه دارم)گفت.
من در حالیکه عصبانی هم بودم با صدای بلند خندیدم و نمی دانستم چه بگویم! بی اراده گفتم: برو یه خر فلان جات بذاره.
حالا ممکنه یکی بپرسد از کجا فهمیدی رومانی بود!
سالی که نکوست از بهارش پیداست، کونی که گوزوست از صاحبش پیداست.  
حوصله ویراستاری ندارم.


بیان دیدگاه

دسته‌بندی