نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 5, 2010

راست می گویند که معشوق بی وفاست؟

اولین بار که عاشق شدم، کودکی بودم، عاشق درخت کهنسال خانه مان! رشک می بردم، به کلاغی که در آن لانه داشت، به گنجشک ها و کبوترهایی که بر شاخه های آن می نشستند. می اندیشیدم، کلاغ ها با غار غارشان، گنجشک ها با جیک و جیکشان، کبوترها با بقو بقویشان، برایش شعر می خوانند. دریغا که شاعر نبودم!

من، عاشق درخت خانه مان بودم، آن درخت مال من بود. گاهی از آن بالا می رفتم، بر شاخه ای می نشستم، (بین خودمان باشد) نوازشش می کردم، می بوسیدمش، به برگ هایش مژه می زدم.

خانه به کوچه راه داشت، کوچه به محله و شهر، شهر به ده و کوه و دشت و رودخانه وجنگل، به سرزمین من!

آن درخت و کوچه و محله و ده و شهر جنگل، آن سرزمین مال من بود.
هنوز به اولین عشقم وفا دارم، هنوز دوستش دارم. راست می گویند که معشوق بی وفاست؟

13 تیر 1389 ــ 4 ژوئن 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی


بیان دیدگاه

دسته‌بندی