در ابتدای هستی، از آسمان شراب می بارید. از رودخانه ها شراب به دریا سرازیر می شد. دریاها از شراب ناب پر می بود. دیوانگان می نوشیدند، مست و دیوانه تر می شدند. سر از پای نشناخته، عاشق بودند، عاشق تر می شدند.
صیاد مست، صید مست تر. صیاد و صید، عاشق و معشوق می شدند.
جمعی وحشی شراب می نوشیدند، وحشی بودند، وحشی تر می شدند. دست به کشت و کشتار خود و دیوانگان می زدند. چون چنین دید پرودگار، شراب بر آنها حرام کرد. فرمان داد به ابرهای سیاه، باران ببارند. در رودخانه ها آب جاری شد. در دریا آب جای شراب را گرفت.
دیوانگان غمگین شدند. پروردگار چون دیوانگان غمگین بدید، پیام داد، به کس مگویید و غم مخورید، بنوشید و بر خاک ریزید، که شراب ارغوانی در رگ تاک از بهر شما روان کرده ام. نوش، نوش، نوش!
دریغا که وحشیان، هنوز هم مست از شراب هزاران سال پیش، دست به کشت و کشتار می زنند!
30 آبان 1388 ــ 22 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

بیان دیدگاه