نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 27, 2008

قوطی خالی

 

قوطی خالی

 

من یک قوطی حلبی خا لیم

جلوی پای کودکی بازیگوش

در کوچه ای سنگی و خاکی

 

پای به من می زند

به دیوارم می زند

خیال می کند توپم

گناهی ندارد

توپ ندارد

 

من درد می کشم

از صدای رعشه آور خود

زجر می کشم

 

رهگذاران گوشهای خود را می گیرند

بر سر کودک فریاد می زنند

کس نمی گوید که این کودک

گناهی ندارد، که توپ ندارد

گناه از من است که خالیم

 

اگر پر بودم

بازیچه کودکی نبودم

 

کاشکی گلدانی بودم پر گل

بر طاقچه ای ، تزیین اتاقی

یا جام شرابی در دست مستی

یا سازی که نوایم عده ای را شاد می کرد

یا قوطی دارویی در دست دردمندی

کاشکی

 

افسوس که قوطی خالیم

از تلی خاکروبه جدا، بازیچه کودکی بازیگوش

که از صدای رعشه آور خود زجر می کشم

و، رنج می برم که این کودک توپی ندارد

 

 از کتاب هرچه بادا باد. نوشته خودم  . دی 1377 / دسامبر 1998


پاسخ

  1. سلام
    بسیار سیاست مدارانه بود.

  2. جالب و قابل تامله . کاش قوطی خالی نبودیم

  3. سیامک جان .اگر در بورلی هیلز به دنیا می آمد یک پارازیت بود و خودش هم نمیدانست و طلب پدرش را از بشریت داشت و نمیدانست که پارازیت است .

  4. سلام دوست من! بلاخره آپ کردم… با چند تا کاریکاتور… به من سر بزن و خوشحالم کن…

  5. بلاخره آپ کردم… با چند تا کاریکاتور… به من سر بزن و خوشحالم کن…


برای سیامک پاسخی بگذارید لغو پاسخ

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: