نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 14, 2022

مهدی خانبابا تهرانی!



دوستی فراموش نشدنی: نمی دانم، چرا امروز به یاد مهدی خانبابا تهرانی افتادم. مردی

(  prototype) نمونه است، هیچ کسی مانند او وجود ندارد. در خانه مهدی همیشه به روی همه باز بود، هر که از راه به فرانکفورت می رسید، از هرطیف و طبقه ای مهمان او بود. مهدی و همسرش با وجود امکان های کم مالی، نهایت پذیرایی را از او می کردند. در مهان نوازی حاتم طایی نزد آنها شرمنده بود. مهدی در رفاقت هیچ حدودی قائل نبود.
من باره ها مهمان آنها بودم، بی دریغ ازمن پذیرایی کردند ( او، و همسرش، همراه با نوری زاده و همسرش در بلژیک هم مهمان من بودند) ورد زبان (تکیه کلام) مهدی این بود! «من نمی خواهم باکره ام را از دست بدهم» = نمی خواهم جیره خوار کسی باشم، = وابسته به گروهی باشم، می خواهم خودم باشم، وجدانم را زیر پایم نمی گذارم، و . . .
من و مهدی از یک فرهنگ می آییم، از جنوب شهر تهران، و آن را در کتاب « فرهنگ بی فرهنگ ها» نوشته ام. (پر از اشتباه نوشتاری ازبی سوادی واستباه تایپی)
مهدی مرا خوب درک می کرد، می دانست هدف من از نوشتن این همه داستان با زشت ترین واژه ها توسعه این فرهنگ نیست، بلکه نشان بدهم، این هم قسمت مهمی از ادبیات(فرهنگ) ما است که پیش از اینکه به مدرسه برویم، در کوچه خیابان شنیده ایم. و عصا قورت دادگان، به این فرهنگ و جامعه با چشم حقارت می نگرند، و نمی خواهند حقیقت را ببیند و بپذیرند.
باری! نکته مشترک من او بسیار داریم، یکی از آنها بد جنسی، یا شوخ طبعی تهرانی، یا هر چه می خواهید بگویید است.
شبی مهان مهدی بودم، جوانی هم آنجا بود، با کتاب شعر 30 تا 40 ورقی اش. جوان چند تا شعر خواند، و کتابش را پس از امضا به مهدی تقدیم کرد. من سکوت کردم در دل خندیدم. مهدی از شعرهای او تعریف کرد.
وقتی جوان رفت مهدی کتاب شعر را به من داد و با خنده گفت: نخواستم دلش را بشکم، ببین چی گفته. من چند بیت خواندم: شعرجوان!
هوا سرد و سوزانی،تند برفی می بارید،پشت پنجره ام شمعی روشن بود، پروانه ای خود را به شیشه پنجره میزد، می خواست به پای معشوق بسوزد، پروانه من ام، … (پروانه در زمستان برف؟) من با خنده به مهدی گفتم دیدی چه کُس شعرهایی گفته؟ مثل شعر های من در 14 ــ 15 سالگی.

مهدی تعریف می کرد:  در زمان مائو، ما چند سالی در ساعت های محدود برنامه فارسی داشتیم که به طرف ایران پخش می شد،، من مجری برنامه بودم. (خود مهدی جریانش را بهتر می گویید، فکر می کنم در کتابش نوشته) گذشت تا اینکه اشرف پهلوی به پکن به دیدارمائو. آمد.(اگر اشتباه نکنم ُسال 1946 ــ 1947)
 رابطه ایران چین خوب شد.ما برنامه را یک سالی ادمه می دادیم، ولی صدایش از استودیو بیرون نمی رفت. به هر حال، مهدی خابابا تهرانی، و همسرش، همیشه در دل من جایی خواهند داشت، و بی ریایی آنها را فراموش نمی کنم، و برایم ارجمند و دوست داشتنی خواهند بود . و برای شان بهترین آرزو ها را دارم.
23 شهریور1401 ــ 14 سپتامبر2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک


نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: