نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 30, 2021

دستم بگیر، داستان کوتاه!



جوان بودم. روزی از پله های مترو (دو پله یکی) بالا می رفتم. دیدم پیر مردی عصا در دست چپ ، دست راست نرده پله ها را گرفته، روی هر پله لحظه می ایستد و نفسی تازه می کند، و دو باره به راه خود ادامه می دهد. به کنارش رفتم و سلام کردم، و گفتم: اجازه دارم زیر بغل شما را بگیرم، لبخندی بر لب، سر به جلو خم کرد. زمانی که به بالا رسیدیم، گفتم: خرابی اسانسور مترو سبب زحمت زیاد برای سالمندان می شود، نمی دانم چرا تعمیرش نمی کنند؟
پیر مرد پس از چند نفس عمیق از من سپاسگزاری کرد و گفت: بدون شک همین طور است. شاید سبب رنج دیگر سالمندان باشد، اما برای من خوش آیند است. با شگفتی نگاهش کردم. ادامه داد: هر بار که از این پله ها بالا ی روم، یکی زیر دستم را می گیرد. چند سالی به دیدنش می رفتم و دستش را می گرفتم.آخرین بار بر روی تخت بیمارستان، دستش در دست من، لبخندی بر لب و چشما نش بسته شد و . . . ، دستم بگیر .
7 اردیبهشت 1400 ــ 27 آوریل 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک


نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: