نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 3, 2020

یک قطره باران!

یک قطره باران!

ابر سپید کوچکی در آسمان آبی، آرزوی می گرد بر صحرایی بی آب علف ببارد. آنجا پر از گل گیاه کند، درختان  برویند، سر به فلک کشند، پرندگان در آن آشیانه کنند، آهوان بدوند. …  یکباره ترس او را فرا گرفت وبه خود لرزید: اگر درندگان آهوان را بدرند، اگر پرندگان شکار عقاب شوند. اگر برقی بزند، آتش به درختان افتد، و اگر، اگر…
همه گناه من خواهد بود. جنگی در درونش آغاز شد. جنگ میان آرزو  و پشیمانی.
بادی وزید، لکه بزرگ ابر سیاهی او را در خود گرفت و آغاز به باریدن کرد. لکه سپید ابر ما شاد، اوست
که می بارد

ناگهان سیلی به راه افتاد. لکه سپید میان شادی ز باریدن،غم خرابی به بار آرودن سر گردان شد.
بادی دیگری وزید سپیدی از سیاهی جدا شد، سپیدی در اشعه آفتاب محو شد. قطره بارانی بر فرق موی جدا شده بافته دخترکی بارید.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: