نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 28, 2020

افسوس که چند تا مو روی شانه ام نبود!

افسوس که چند تار مو روی شانه ام نبود!

یک روز  عصر، خسته و غمگین، بی حوصله، آهسته به طرف خانه می رفتم که یکباره دیدم جلوی من یک مرد جوان، یا یک خانم تقریبا مسن کنار هم راه می روند.
مرد جوان، کت و شلوار سرمه ای بر تن داشت، خانم پیراهن بلند مشکی، با یک روسری خاکستری.
سه ــ چهار دقیقه ای بود که من پشت سرشان راه می رفتم. یکبار هر دو ایستادند، خانم خودش را یک کمی عقب کشید، کیفش را از دست راستش داد به دست چپش، و با دست راستش، شانه و پشت مرد جوان تکاند، سپس چند تارمو هم از سر شانه او برداست و بر زمین انداخت، و کنار هم به راه شان ادامه دادند. یک دقیقه بعد، جلوی یک کتاب فروشی  ایستادند، مرد جوان به درون رفت، و خانم از پشت شیشه کتاب ها را تماشا می کرد.
من بی اختیار سر شانه  سمت راست کتم را به یک دیوار کچی مالیدم، آمدم کنار خانم و گفتم: سلام خانم!
ــ سلام آقا
ــ  ممکنه یک خواهشی از شما بکنم؟
ــــ بفرمایید!
ــ ممکنه سر شانه مرا هم بتکانید، خندید و گفت البته. پشتم را به او کردم ، سرم را به طرف چپ، از روی شانه نگاهش می کردم، خانم کیفش را از دست راستش داد به دست چپش، رو سری اش را یک کمی بالا کشید، گفت: اقا رویتان را برگردانید، که خاک توی چشمتان نرود. سرم را بر گرداندم، خانم سر شانه مرا تکاند. پس از آن با سری کج رو به او کردم و گفتم: خیلی ممنون خانم، محبت کردید. زیر چشمی دیدم لبخندی زد و گفت: کار مهمی نکردم.
ـــ خدا حافظ!
ــ خدا حافظ،، و به راه خود ادمه دادم. در دل گفتم: افسوس که چند تار مو روی شانه ام نبود.
25 ،روردین 1371 ــ 25 مارس 1992 ــ اردوخانی ــ بلژیک از کتاب «فرهنگ بی فرهنگ ها» نوشته خودم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: