نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 4, 2020

همه را مار میگزه، ما رو جوجه آخوند!

همه رو مار میگزه، ما رو جوجه آخوند!

خواستگاری آخوند. پروانه گفت: خسته از سر کار به خانه رفتم. هنوز مانتو و روسری ام را در نیاورده بودم که بردارم با لبخند بدجنسی گفت: مهمان داریم. پس از برداشتن روسری در آرودن مانتو به مهمان خانه رفتم. دیدم جوانی با عبا و عمامه نزدیک پدرم نشسته. خیال کردم برای روضه خوانی آمده، ولی پدر و مادر من اهل روضه خوانی نبودند، تعجب کردم. پدرم او را حاج حسن معرفی کرد. مرد سر به زیر انداخته از جایش بلند شد و سلام کرد. من هم دستم را برای دست دادن به طرفش بردم. او همانگونه که به زمین نگاه می کرد، دستش را عقب کشیدو گفت، انشالله اگر خدا بخواهد بعدا.
مرد ادامه داد: همانگونه که خدمت ابوی گرامی تان تلفنی عرض کردم و گفتم: می خواهم برای امر خیری به زیارت شما بیایم. ابوی هم مرا مفتخر فرمودند اجازه فرمودند. بنده شما را چندین ماه در خیابان دیدم که چقدر سر به زیر و نجیب هستید. در خیابان به هیچ مردی نگاه نمی کنید و لبخند نمی زنید، درو همسایه از خوبی خانواده شما تعریف می کنند، بدین جهت به خودم اجازه دادم که به خواستگاری شما بیایم، اگر موافقت فرمودید، به پدر و مادرم هم می گویم که از شهرستان بیایند، برای مراسم بعدی. ولی خواهش من از شما این است که حجاب اسلامی را رعایت فرمایید.

پروانه خندید و ادامه داد: من که خون خونم رو میخورد و لب به سیگار نمی زدم، یک سیگار از پاکت سیگار پدرم برداشتم ( شاخ در آرودن پدرو مادر و بردارم) به لب بردم و آتش زدم، و گفتم حضرت آقا: بهتر نیست شما خواستگاری دختر یک آخوند بروید؟ در ثانی اگر شما هم آن عبا و عمامه را به دور انداختید و آن ریش تان را هم تراشیدید و شغل آبرومندی پیدا گردید، اگر زنی دستش را به طرف شما دراز کرد، دست او را با ادب بفشارید، تشریف بیاورید با هم در مورد بقیه شرایط مان حرف بزنیم

خواستگار که نمی دانست چه پاسخی بدهد: چند لحظه فکر کرد و پس از دست دادن با پدر و برادر یک وجبی ام، بدون اینکه به من و مادرم نگاه کند، گفت: امیدوارم در این باره پیشنهاد بنده تجدید نظر بفرمایید. خدا حافظی کرد و رفت.
 پس از رفتن  با خنده هرچی فحش بود نثارش کردم، همرا با خنده دیگران. مادرم گفت: ننه، می تونستی مودب جوابش رو بدی، جوونه، نمی فهمه، یک مشت مزخرفات تو حوزه تو مخش کردن، چی میشه کرد؟
همه رو مار میگزه، ما رو جوجه آخوند.
9 بهمن 1398 ــ 29 ژانویه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: