نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 30, 2019

وقتی آمریکایی ها آمدند؟

وقتی آمریکایی ها آمدند؟

جعفر بچه یکی از دهات نزدیک مرز عراق با «محمود» بچه تهران، دوره سربازی اش را در پایتخت گذارنده بود.
«محمود» در این مدت چندین بار عکس های زیادی از برادرش «رضا» که در آمریکا بود، به جعفر نشان داده و گفته بود، ببین عکس «رضا» با چند تا دختر خوشگل دارن مک دونالد و کوکاکولا می خورن. کوکای آنجا مثل نوشیدنی های ما نیست که مزه شاش خر بده! یک کوکا میخوری با مک دونالد، مس میشی. این سربازهای آمریکایی را تو عراق می بینی، روزی هفت ــ هشت مک دونالد میخورن با کوکا، یه تیر میزنن ده تا سرباز عراقی رو می کشن.

عکس رضا با چند تا دختر در استخر، سوار یک ماشین رو باز، خلاصه جعفر بیشتر صد تا عکس رضا با دخترهای زیادی دیده بود. محمود گفته بود: دخترهای آمریکایی آزادن هر کاری دلشان بخواهد می کنند. مثل دختر های ما نیستند که از ترس بابا و بردار و پاسدار، جرات نکنند به کسی بخندند، رضا برادرم ده تا گرل فرند دارد، این هم عکس های شان. من بعد از خدمتم میرم آمریکا، میدانم تو کسی را آنجا نداری، ولی بین خودمان باشد، خاطر جمع باش بعد از اینکه آمریکایی ها کار عراق را تصفیه کردند، میان اینجا، خودت را آماده کن. سیگار آمریکایی، مک دونالد، ویسکی، حتی دختر های شان را هم با خود شان می آورند ایران، تو اگر یک کمی زرنگ باشی، می کنند ات رئیس جمهور، یا سلطان، دست کم سردار.
جعفر در ضمن اینکه چند تا کلمه انگلیسی از رضا یاد گرفته بود، صدها بار این حرف ها رو هم به امید اینکه کاره ای بشود، بعد از آمدن آمریکایی ها شنیده بود. بدین دلیل پس از پایان خدمت سربازی اش، یکراست برگشت به ده شان نزدیک مرز عراق، و یک دوربین دستش گرفت و بالای تپه ای نشست، و منتطر آمدن آمریکایی ها شد. چند ماهی گذشت، تا اینکه یک روز یک خود روی زرهی با چند سرباز که راه گم کرده بودند، از دور پیدا شد. جعفر تا آنها را دید، به طرف شان دوید و فریاد زد: « ویل کام تو ایران، آی لاو آمریکا، آی ام ات یور سرویس، ایران ایز یور کانتری، آی ام جعفر» خود رو تا چند صد متری تپه آمد. درحالیکه چند سرباز مسلسل به دست اطراف را می پایدند، یک سرباز پیاده شد، شلوارش را پایین کشید، دقایقی چُنده نشست، بعد بلند شد، با سنگی کونش را پاک کرد و شلورش را بالا کشید و پرید تو خود رو. و یک سرباز چند تیر به طرف جعفر رها کردند. «آمریکایی ها آمدند»
این داستان را من زمان جنگ آمریکا و عراق در کتاب سلام روسپیان نوشته ام.
24 اوت 2004 ــ اردوخانی ــ بلژیک


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: