نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 5, 2019

پدرم مرا زن ذلیل بار آورد!

پدرم مرا زن ذلیل بار آورده!

مادرم، پدرم را آقا صدا می کرد. پدرم، مادرم را خانم. پدرم به من می گفت: اگر «تو» به مادرت بگویی: سرت را گوش تا گوش می برم. بارها خواستم از او بپرسم، پیش از بریدن، چاقو را با سنگ تیز می کنی؟ آب به من می دهی؟، و بسم الله هم می گویی؟ ولی جرات پرسیدن این پرسش را نداشتم.
سر مرغ را قصاب محل سر می برید. پدرم هرگز این کار را نکرد.
پدرم می گفت: وای به حالت، اگر روزی بشنوم که تو کوچه یک حرف زشت به دختر و زنی بزنی، یا آزاری برسانی.

پدرم هرگز دستش را به روی من دراز نکرد، ولی می دیدم گردن کلفت های محل از او حساب می برند. چایی اش درقهو خانه تازه دم، قلیانش با آب و تنباکوی تازه، وقتی وارد قهوه خانه می شد، هم جلویش بلند می شدند.
پدرم به نجابت معروف بود.
برعکس پدرم، مادرم با شکایت مادر پسر همسایه که پسرش را زده ام خونین مالین کرده ام. مرا به قصد کش می زد، می گفت: اگر به بابت بگم: پوست ات رو می کنه! من اگر می توانستم فرار می کردم. ولی پس از اینکه کتک سیری می خوردم، مرا بغل می کرد و قربان صدقه ام می رفت. ( به کتک خوردنش میارزید)
مادر یه پدرم می گفت: یکی بزن تو سر این کره خر، تا تو کوچه بچه  هاحرفی بهش می زنن، میزنه درب داغون شون می کنه. گردن کلفت بچه های محل شده. هرچه هم کتکش می خوره پوست کلفت تر میشه. پدرم پس گردنی یواشی به من می زد و می خندید، یواشی هم گوشم را می کشید. من الکی داد و بیداد می کردم( پدرم نگفته بود به پسر ها دست نزن)
با پسرها توی کوچه مرتب کتک کاری می کردم، از درو دیوار بالا می رفتم. در خانه فک و فامیل و همسایه ها، با دخترها بازی می کردم، لیلی بازی و یقل دو قل بازی می کردم. می بردم و می باختم، به هر حال کولی را می دادم.
(آخر مرد( هشت  ــ نه ساله) بودم . اُفت داشت برایم بر پست دختری سوار شدن.) بعضی پیر زن ها، می گفتند: این ختره دول نداره. رو به من می کردند و می گفتند، اگه داری نشون بده. مادرم در پاسخ شان می گفت: اگر دول میخوان باباش رو صدا کنم. پاسخ: مفت خودت خواهر.

کنون همسرم سرم داد می زند، فریاد میزند، صدایش به آسمان بلند می شود و می گوید: نشان بده که مردی، داد بزن، فریاد بزن، دو تا بزن تو سر این بچه ها. می دانم چه میخواهد: در آغوشش می گیرم، نوازشش می کنم، در وجودم نیست می شود. و زمانی که به خود بازمی گردد: بوسه ای بر پیشانی اش، همچو نقطه ای بر پایان شعری عاشقانه. سپاس پدر!
14 مرداد 1398 ــ 5 اوت 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک


Responses

  1. درسته که گرگ زاده عاقبت گرگ می‌شود ولی نجیب زاده هم نجیب می‌شود. پدرتان با نجابتش نشان داده که برای اینکه به پایت بلند شوند وچایت همیشه دم وغلیانت چاق شود حتما به زور گفتن وقلچماقی احتیاج نداری . راههای دیگر وانسانیتری هم وجود دارد. اگر از این پدران زیاد داشتیم مملکتمان به این شرایط اسف انگیز دچار نمیشد.
    روان پدر ومادر آن در آرامش ویاد گرامیشان ماندگار. خیلی زیبا نوشته اید. قلمتان پرتوان تر باد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: