نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 7, 2019

پوزش از بانوان، یک غلطی کردم،

پوزش از بانوان، یک غلطی کردم

بانوان گرامی، یک غلطی کردم، ببخشید، نفهیدم. چند سال پیش نوشتم: آقایان خیال نکنید که مردان همجنس گرا زندگی بهتری از شما که همجنس گرا نیستید دارند، چون یکی از ان دو خیال می کند زن است، و پوست از کله طرف دیگر را می کند و از زندگی سیرش می کند.
آقا و خانمی که شما باشید؛ صد تا فحش و بدو بیراه از بانوان گرامی شنیدم که خیلی دلتان بخواهد، این شما مردها هستید که مرتب دنبال ما راه میافتید و قربان صدقه ما می رید. این همه شعر عاشقانه در وصف ما گفتین.
اصلا اگر ما نبودیم شاعر و شعر نبود. آواز عاشقانه نبود، موسیقی و نقاشی نبود. اصلا هنر نبود، شما مردها هنوز تو غار زندگی می کردید، با دو من ریش و پشم، مثل خر و گاو و شتر و الاغ علف می خوردید، کشاورزی دامداری نبود. اصلا می دونی چیه؟ حوا نمی خواست از بهشت بیرون بیاید. اونجا جوب شیر و عسلش بود، با باغهای پر از گل و پرندگان و چرندگان. هوا نه گرم بود و نه سرد.، لخت راه می رفت احتیاج به خانه و لباس نداشت، از این ریشو های هیز هم خبری نبود. این مرتیکه آدم مرتب قربان صدقه اش رفت، «خوشگلم، قشنگم، نوکرتم؛ چاکرتم بیا بریم زمین، اونجا از بهشت بهتره گفت و گفت، تا اینکه حوا گولش رو خورد و اومدن زمین با هزار جور بدبختی شروع کردن به زندگی…»
بانوی دیگر: این مرتیکه الاغ انقدر قربون صدقه ام رفت تا اینکه من گولش خوردم، انقدر نامه عاشقانه واسم نوشت، اگه پاره نمی کردم صد تا کتاب می شد. به خدا قسم صد تا خواستگار دکتر و مهندس داشتم، خریت کردم اومدم زن این مرتکیه نفهم بیشعور یلا قبا شدم. حالا توی عنتر میای این مزخرفات رو می نویسی.

بانوی ارجمند دیگر: حیف که دوری و دستم بهت نمی رسه، وگرنه چند تا می زدم تو سرت. تا از این غلط ها نکنی. «شک کرده بودم که این شوهر بی وجدان من که رفته زن گرفته. وقتی میخواست مکه بره قسمش دادم و گفتم اگه زن گرفتی بگو. قسم خورد به ناموس … به مرگ پدر و مادرش، به هرچی امام وامازاده است که من هرگز رو تو زن نگرفتم. رفت مکه اونجا سقط شد. جسدش اوردن؛ موقع خاک سپاری دیدم یک زنی بچه بغل گریه زاری می کنه و میگه بچه ام یتیم، بچه ام یتیم شد. ازش پرسیدم شما کی هستی؟ » (این قسمت واقعیت دارد) گفت من زنشم. حالا مرده ما خرج کرایه خونه و خورد و خوراک نداریم. خلاصه درد سرت ندم، دلم واسه اون وخودم سوخت، بردمش خونه خودم، شانس آوردم، زن خیلی خوبیه، از بچه های من مثل بچه های خودش مواقبت می کنه، من میرم سرکار، اون به کار خونه غدا میرسه.(یه وقتا مثل دو تا خواهر با هم زندگی می کنیم، یه وقتا هم مثل زن و شوهر.) غلط زیادی نکن، این مزخرفات رو ننویس.
اگر بخواهم تمام ناسزاهایی که شنیدم بنویسم، بیش از ده صفحه می شود. هرچه گفتم، غلط کردم، نفهمیدم،ببخشید به گوش بانوان گرامی نرفت.
در این میان هیچ مردی از من پشتیبانی نکرد که حتی شما و آن شکم گنده ای پاسدار، یا آن آخوندهای زن ستیز و درغ گو و تن پرور «که در هر دو مرد تجربه زیاد دارند» تنها یک نفر گفت اردوخانی حرف دل من را زدی. به جان شما نباشه، به جان خودش قسم، از دست این دوستم شب روز ندارم. هیچ زنی به اندازه حسود نیست. شاید شما جرات نکنید از ترس زنتان به یک زن نگاه کنید، من جرات نگاه کردن به هیچ زن و مردی ندارم. در خانه هفت رقم آرایش می کند، لباس های سکسی می پوشد.اگر پنج دقیقه دیر یبایم خشتکم را زیر رو می کند، پدری از من دراورده که حساب ندارد، چکار کنم، دوستش دارم.
باز هم از بانوان گرامی پوزش می خواهم، امیدوارم گناه مرا ببخشند. چه کنم که من هرچه به این مخم بیاید می نویسم. اگر ننویسم بیمار می شوم.
17 ادریبهشت 1398 ــ 7 مه 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: