نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 23, 2019

گدایی کردم، گدایی کن تا محتاج خلق نشوی!

گدایی کردم، گدایی گن تا محتاج خلق نشوی!

اگر اشتباه نکنم سال 2000 بود. از یکی کوچه های که به میدان معروف کراند پلاس در بروکسل می رسید، می گذشتم که دیدم، یک مردی کنار دیوار ایستاده، سگش هم کنارش، ویالون می زند، کاسه ای هم رو یک روی زمین جلویش، و گاه گداری رهگذری سکه ای در کاسه می اندازند، او هم چند بار مرسی می گوید.
نگاه من و او با هم برخورد، لبخندی و لبخندی. متوجه شدم که هر چند بار که آرشه را بر روی سیم ویالون در دست راستش می گشد، با همان دست راست آرشه را می گیرد، و دست چپش را بین پاهایش می برد.
نزدیک او رفتم و سلام کردم و پرسیدم شاش داری؟ سرش را به پایین تکان داد گفت، بله! گفتم اگر می خواهی من جای تو می ایستم، تو برو شاش کن. به ناچار پذیرفت، موقع رفتن چند سکه که در کاسه بود را هم برداشت. سگش هم می خواست به دنبال او برود، که من نگذاشتم، طنابی که به گردنش وصل می شد زیر پایم گذاشتم. سگ کمی تلاش کرد، سپس نا امید کنارم زوزه کنان ایستاد و چشمش به صورت من بود.
بدون اینکه به رهگزران توجه کنم، گاهی آرشه را به روی سیم ویالون می کشیدم که صدای ناهنجاری از آن بر می خواست، سپس دست به دکمه ای ویالون می بردم(یعنی مشغول کوک کردن آن هستم). «در ضمن با خودم فکر می کردم اگر یک ایرانی مرا ببیند، به خودش می گوید: بیچاره اردوخانی به گدایی افتاده، آبرو چند ساله ام بر باد می رود. بعد از آن در حالی که در دل می خندیدم، فکر کردم، به یک پشم سمت راستش». شاید هم آشنایی دیده، نخواسته مرا شرمنده کند؟
نمی دانم چه مدت گذشت که صاحب کارم را از دور دیدم که به طرف من می دود. نزدیک که شد قدم هایش آهسته گشت. شاید خوشحال بود از اینکه من ویالون سگش را ندزدیدم.
وقتی آمد، دید در این مدت که او نبوده، مقدار قابل توجهی پول در کاسه جمع شده. خوشحال گفت: این ها را تو کار کردی مال تو. گفتم: مرسی، نمی خواهم با نیم آن هم راضی نشدم.(گدا به گدا،رحمت به خدا) یک سیگار برایم پیچید، کنارش نشستم، سیگارمان را کشیدیم، سپس گفت برو یک کمی بگرد، بعد بیا با هم به کاروان من که در خارج از شهر برویم. همسرم غدای خوبی درست کرده و به او تلفن می کنم و می گویم: یک مهمان ایرانی همراه دارم. بدون شک خوشحال می شود.
شب با ماشین من به کاروان مجلل او رفتیم. جای شما خالی غدای خوبی خوردیم، همرا با شرابی ناب.
این آقا عکس پدر بزرگش و پدرش را در کشور و شهر خودشان به من نشان داد که هم شغل شریف کدایی داشتند، و گفت: صاحب چند خانه و تاکسی است. افسوس می خورد که دو تا پسرش به این شغل علاقه ای ندارند. یاد ضربالمثل معروف افتادم! گدایی کن تا محتاج خلق نشوی. 2 بهمن 1397 ــ 22 ژانویه 2019 اردوخانی ــ بلژیک


Responses

  1. بسیار عالی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: