نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 25, 2018

آخوند راستگو !

آخوند راست گو!

«محسن» گفت: «انقدر نگین» آخوند خوب اون آخوندیه که به دنیا نیومده. انقدر نگین آخوندها همه شون دروغ گو و ریاکارن. آخوند راستگو هم پیدا می شه. پسر عمه ام ( صادق) امام جمعه مسجد محله مون یکی از راستگو ترین آخوندها است.
شب چهلم داییم،( حاج حسین) «صادق»  دو – سه ساعت قبلش اومد خونه ما تا باهم بریم مسجد. جاتون خالی! نشستیم و عرق سیری به سلامتی دایی مون خوردیم و مست لایعقل رفتیم مسجد. ( اینم بگم تمام اونهایی که اومده بودن دایی ما رو خوب می شناختن). «صادق» رفت بالای منبر. اول شروع کرد با انا لاالله و انا علیه راجعون و الی به ذکر الله و تطمئن الاقلوب و چیزهایی دیگه ای به زبون عربی گفت، که چیزی دستگیرمون نشد. بعد شروع کرد از صفات «حاج حسین» گفتن ( در حالیکه اشک می ریخت و تو سرش می زد و مرثیه می خوند)؛ «هرچی از این مرد بگم کم گفتم. درسته که دایی ما بود، ولی بی شرف تر از اون خودش بود! بی وجدانی رو این اختراع کرد. «انقدر چس خور بود که گوز رو تو هوا می زد.» زن دایی ما از دستش دق مرگ شد. با وجودیکه پولش از پارو بالا می رفت، جونش در میومد سالی یه دست لباس واسه پسراش بخره. دختراش جای چادر قاب دستمال سرشون بود ( رو کرد به بچه های «حاج حسین» اگه دروغ میگم، شما بگین مرتیکه دروغ نگو و ابروی ما رو نبر؟!)»
پسرها و دخترهای «حاج حسین» در حالیکه اشک می ریختن، سرشون را به پایین تکون دادن.
صادق ادامه داد: «نوه هاش جز تو سری، وشکون و فحش، چیز دیگه ای از بابا بزرگشون ندیدن. شب عید یه یک تومنی دور سرش می گردوند و با چند فحش به ما عیدی می داد. ما خواهر زاده هاش بودیم و وضع مالی بابا و ننه مون خوب نبود، هیچ خیری ازش ندیدیم. با کارگراش مثل سگ رفتار می کرد، حقوق شون رو چند ماه به چند ماه دیر می داد. ده دفعه زیارت مکه و کربلا رفت. هر سال چند دفعه مشهد و قم می رفت، ولی سال به سال به خواهر و برادرش سر نمی زد که نبادا یه قرون ازش بخوان. نمازش یه دقیقه دیر نمی شد. روزه اش رو هیچوقت فراموش نمی کرد.اجاره خونه هاش اگه یه روز دیر می شد، پوست مستاجراش رو می کند. کلی پول خرج امام زاده ها می کرد. مثل گداهای سامرا، لباس هاش انقدر کهنه بود که اگه یه من ارزن می ریختی سرش یکیش به زمین نمی افتاد. در و همسایه از دستش در عذاب بودن. انقدر حسود بود که حساب نداشت. هر چه از این » حاج حسین » دایی مون بگم، کم گفتم».

صادق نفس عمیقی کشید و ادمه داد: «امیدوارم بچه هاش خیر پول باباشون رو ببینن و خوش بگذررونن، هرچی او جمع کرد و نخورد و به کسی هم نداد، خوب بخورن و خوب بگردن، تا باباشون تو جهنم هرچی نابدترش بیشتر بسوزه. در ضمن سهم پسر عمه هاشون رو هم فراموش نکنن. آمین

27 اسفند 1392 ــ 18 مارس 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: