نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 7, 2017

محتاج همدردی و تسلیت بودم!

محتاج همدردی و تسلیت بودم!

عمه و شوهرش در خانه بزرگی در یکی از کوچه های خیابان پهلوی زندگی می کردند. آنها دو پسر داشتند که در اروپا درس می خواندند. شوهر عمه ام با درجه سرهنگی پزشک ارتش بود. و در همان خانه هم مطب کوچکی داشت  که هفته یک ــ دو روز بیمار می دید. وقتی شوهر عمه ام مُرد پسرهایش برای برگزاری مراسم ختم او  دوــ سه هفته به ایران آمدند و زود برگشتند. در آن خانه بزرگ عمه تنها ماند. تا زمانیکه شوهر عمه زنده بود، همه فک و فامیل مرتب به این خانه می امدند، ولی پس از مرگش دیدارها کم وکمتر شد، و کمتر کسی عمه را به خانه اش دعوت می کرد. تنها من بودم که مرتب به دیدار عمه می رفتم، و پس از یک سال با او هم خانه شدم. این من بودم که برایش خرید می کردم  با او غذا می خوردم، با هم می گشتیم، به رادیو گوش می کردیم، مجله های گوناگون می خواندیم، با هم بحث می کردیم در زمستان برایش نفت می خریدم.(یادم می آید؛ یک شب برفی زمستانی با دو پیت نفت که به خانه عمه برمی گشتم، سگ های محل پارس کنان به دنبالم افتادند، راستش را بخواهید، خیلی ترسیدم.) این من بودم که زمستان روی حوض را می پوشاندم تا ترک نخورد، در تابستان برایش خاکه ذغال می شستم. بالاخره تنها مونس عمه من بودم. یک روز عمه سکته مغزی کرد. من با زحمت زیاد به پسرهایش خبر دادم، انها زمانی رسیدند که جنازه عمه را از خانه بیرون می بردند، و من در آن خانه تنها ماندم و گریستم.  در مراسم ختم عمه همه به پسرهایش تسلیت گفتند و همدردی کردند. ولی من که تنها مونس عمه بودم،هیچ کس به من تسیت نگفت. هیچ کس با هم همدردی نکرد. در صورتی که من بیشتر از همه کس محتاج همدردی و تسلیت بودم
15  مهر 1996 ــ 7 اکتبر 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Advertisements

Responses

  1. عوض آنها من بشما تسلست میگویم و در غم شما که زحمت زیادی برای عمه جانتان
    کرده اید ، همدردی میکنم. چون من دیگر عمه ندارم ، شما نخواهید توانست بمن
    تسلیت مرگ عمه را بگوئید. پس شما باین صورت به من مقروض میمانید.
    با درودهای فراوان/ تراب مستوفی / وین / اتریش

    2017-10-07 16:34 GMT+02:00 شوخی و جدی :

    > ordoukhani posted: » محتاج همدردی و تسلیت بودم! عمه و شوهرش در خانه بزرگی
    > در یکی از کوچه های خیابان پهلوی زندگی می کردند. آنها دو پسر داشتند که در
    > اروپا درس می خواندند. شوهر عمه ام با درجه سرهنگی پزشک ارتش بود. و در همان
    > خانه هم مطب کوچکی داشت که هفته یک ــ دو روز بیمار م»
    >

    • من حاضرم به هر نوع که شما می گویید، قرضم را پس بدهم. به عنوان نمونه یک آخر هفته با همسر تان مهمان من در بروکسل باشید. به بهترین آرزوها


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: