نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 21, 2016

زیر کاسه آبرو درماندگی و ابلهی خود را پنهان نمی کنیم!

زیر کاسه آبرو درماندگی  و ابلهی خود را پنهان نمی کنیم!

در شوکوه آباد بودم. به درستی این نام برازنده این شهر است. شهری با جلال، با حشمت، با سرافرازی، با تجمل.خانه ها یکی از آن دیگری بزرگ تر، خیابان ها تمیز، مردمان خوش لباس. تشنه بودم، در خانه ای را زدم، «یک نفر» در را باز کرد. درود گفتم وخواستار لیوانی آب شدم. «یک نفر» گفت: ما آب نداریم. شگفت انگیز شدم. مرا به درون خانه راهنمایی کرد.
استخر بزرگ پر آبی دیدم، گفتم: این استخر پر آب آست، شما گفتید که آب ندارید؟. گفت: این آب نیست آبرو است. در این خانه هیچ کس شنا نمی کند، همه می ترسند لخت شوند. به اتاق بزرگی با فرش های ابریشمی، که به دیوارهایش تابلوهای زیادی آویخته و یک شومی
نه از سنگ مرمر داشت، رفتیم. پرسیدم این فرشها از کجا می آیند، اسپهان، قم، نایین، …؟ این تابلو ها کار کدام استاد است؟. تنها از قیمت یکی ـ یکی  آنها گفت و ادامه داد؛ اینکه تو می بینی، فرش نیست، تابلو نیست، آبرو است، و از قیمت شومینه گفت. یک طرف سالن در جا کتابی بزرگی کتاب های زیادی با «شیرازه های زرکوب» از شاعران و نویسندگان معروف دنیا را به زبان های گوناگون دیدم. یکی  از آنها را برداشتم، با شگفتی دیدم، درونش خالی است، در حقیقت قوطی خالی بود. چند کتاب دیگر برداشتم، همه مانند اولی بودند. وقتی «یک نفر» شگفتی مرا دید، گفت: اینها همه آبروست.
«یک نفر» مرا به خانه یکی از دوستانش برد که خانه اش بسیار بزرگتر و خیلی بیشتر تزیین شده بود. گویا مهمانی بود. عده ای زن  و مرد جمع بودند. زن ها لباس های فاخر پوشیده، بر سینه برهنه شان جواهر های زیادی آویخته. گوشواره های زیبایی به گوش شان، هفت قلم آرایش کرده. ساعت ظریف طلایی برمچ  یک دست، دست دیگر از النگوهای بی شمار پر. مردان با لباس و کفش بسیار شیک دوخت خیاطان فرانسه و ایتالیا. سخن تنها در باره قیمت خانه، فرش، ظرف و سایر اشیایِ خانه ها بود. هر کس کوشش می کرد، آنچه دارد بیشتر به رخ دیگران بکشد. در این خانه هم همه کوشش می کردند حفظ آبرو کنند. دریغ از قطره آبی.
      یک نفر از من پرسید، خانه شما چگونه و کجاست ؟ گفتم خانه کوچکی دارم، در شهری کوچک. با حوض کوچک پر آبی که در آن آب تنی می کنیم. ظرف های مان از مس و سفال است، درلیوان های شیشه ای آب می خوریم. یکباره دیدم، دهان ها از شگفتی باز شده، چشم ها از حدقه بیرون زده. یک نفر گفت: شما آب می خورید، آبرو ندارید؟ گفتم ما هرچه داریم و نداریم روست، زیر کاسه آبرو درماندگی و ابلهی خود را پنهان نمی کنیم.
چند نفر دست مرا گرفتند و کشان ــ کشان از دروازه شهر بیرون انداختند و در را بستند. پشت در پیر مردی کوزه آبی بر شانه دیدم، گفتم: تشنه ام. جرعه آب در کاسه ای گلی به من داد. شرح حالم را پرسید. آنچه دیده بودم گفتم.
گفت تو در این شهر آینه دیدی؟ گفتم نه. گفت در شهری که مردمان همیشه به فکر آبرو هستند از آینه می ترسند. می ترسند خود را در آن ببینند. 7 آذر 1395 ــ 27 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: