نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 3, 2016

اگه چند تا ماچ می خواد بیاد!

اگه چند تا ماچ می خواد بیاد!

چند سال پیش خانه دوستم هوشنگ بودم. مادر زنش هم از ایران آمده بود. این خانم چند سالی است که از همسرش جدا شده. در حالیکه چایی، شیرینی و میوه می خوردیم. هوشنگ گفت: ما دلم مان می خواهد «مامان» (مادر زن) پیش ما بماند، خودش هم موافق است، ولی این کار غیر ممکن است، مگر اینکه با مردی ازدواج کند. من گفتم: اتفاقا دوست من «حبیب» انسان بسیار شریف، ساده و بی غل و غشی است. فکر می کنم برای خدمت به هموطنانش از هیچ کاری دریغ نکند.
من با حبیب در این مورد صحبت کردم، او گفت ببینیم، «تا خواست خدا چه باشد؟» چند روز بعد با حبیب به خانه هوشنگ رفتم. پس از صحبت از همه جا و همه چیز قرار بر این شد که «مادر زن» یک ماه به خانه حبیب برود، در این مدت مانند خواهر برادر زندگی کنند، اگر توانستند با هم بسازند، به زندگی مشترک ادامه بدهند.
کم و بیش، دو ماه پس از این جریان به دیدار «هوشنگ» رفتم، و با شگفتی دیدم، مادر زن آنجاست. خانم تا مرا دید، با داد و بیداد گفت: این تحفه را از کجا برای من گیر آوردی. با شگفتی پرسیدم چه شده؟ مادر زن گفت: وقتی به خونه اش رفتم، پس از اینکه چایی و شیرینی برام آورد، نشست و گفت: بین خانم، «من یک آدم دین دار هستم.» فکر می کنم که هیچ کاری بدون خواست خدا انجام نمی شه. یک برگ از درخت نمی افته بدون خواست خدا. یک قطره باران نمی باره، مگر به خواست خدا. همین الان چند میلیارد زن مرد مشغول پخت و پز و خوردن و خوابیدن و کارهای دیگر هستند، یک ــ یک انها به خواست خداست. در این لحظه چند میلیون ماشین در دنیا در حرکته. خدا به انها می گه، کجا برن و کجا نرن! همین حالا که شما جلوی نشسته ای، به خواست خداست، قبول دارید؟ گفتم بعله. مرتیکه بی تربیت گوزید و گفت این هم به خواست خداست. خندیدم و پیش خودم گفتم، ببینیم آخرش چی میشه. از آن به بعد چپ می رفت، راست میرفت می گوزید و آروغ میزد. عصبانی می شدم، داد می زدم. خیلی خونسرد می گفت: خانم چرا عصبانی میشی، با خواست خدا که نمی شه کاری کرد.
یک روز مهمان داشتیم، رفت چایی آ ورد نشست. دیدم  «زیپ» شلورش بازه، هر چی خواستم با علم و اشاره به او بفهمونم که زیپ شلوارت بازه، بکش بالا، نفهمید. آخر سر عصبانی شدم و داد زدم، مرد حسابی زیپ شلوارت رو ببند. خیلی خونسرد گفت: پر نداره که بپره. اینم خواست خداست. سر یک ماه با پر رویی گفت: خب، یک ماه گذشت، دوره خواهر و برادری تموم شد، حالا یه ماچ بده. گفتم: ماچ و زهر مار، آقا خیلی با ادب تشریف دارند، ماچ هم می خواهند. دیدم دیگه تحمل این مرتیکه بی ادب و پر رو رو ندارم. چمدانم را دستم گرفتیم که بیام، دیدم اومده، چمدونم  برداشت، توی ماشین گذاشت و رساندم اینجا. من را بگو که خیال کردم می آید با هزار خواهش تمنا جلوم را می گیره. وقتی رسیدیم، توی همین راهرو، جلوی چشم همه با پر رویی تمام گفت: حالا دو تا ماچ بده واست نگهدارم. منم عصبانی پریدم چند تا ماچش کردم. ولی بین خودمان باشه، مرد بسیار مهربان و خوبی بود، بیشتر از من کار خونه می کرد، هر وقت خرید می رفتیم، نمی ذاشت من کیسه سنگین دستم بگیرم، و خیلی خوبی های دیگه. خیلی دلم می خواد بهش تلفن کنم، بگم اگه چند تا ماچ می خواد بیاد، ولی روم نمیشه. اگه دیدیش از قول من بهش بگو.
13 آذر 1395 ــ 3 دسامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: