نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 31, 2016

خاطره گم کرده ام!

خاطره گم کرده ام

بی خیال به طرف خانه می رفتم. دیدم » یکی» درحالی که به دور خودش می گردد، در جیب هایش در جستجوی چیزی است و با نا امیدی آستر جیب هایش را هم پشت رو کرد. سپس در حالیکه سر به زیر داشت، روی زمین دنبال چیزی گشت. چند بار تکه کاغذی از زمین برداشت، به آن نگاه کرد، و دوباره به زمین انداخت. همانگونه که سر به زیر می رفت، و من هم به دنبال او، چشمش به در نیمه باز خانه ای افتاد، در را باز کرد،  چند قدمی به درون خانه رفت و بیرون آمد، باز هم در پیاده رو به جستجو پرداخت. اتوبوس نگه داشت، چند نفر پیاده شدند و چند نفر هم سوار. «یکی» با عجله به درون اتوبوس پرید و، قبل از آنکه اتوبوس حرکت کند، پیاده شد. حس کنجکاوی ام تحریک شده بود. نزدیکش رفتم و گفتم: «چیزی گم کرده اید»؟ در چشمانم نگریست و گفت: «بله خاطراتم را! شما پیدا نکردید»؟ پیش از اینکه پاسخی بدهم، خودش را در اغوشم انداخت و گریست. در آن لحظه خاطره نویی آغاز کردیم. نمی دانست که من هم خاطره گم کرده ام.

25 دی 1392 ــ 15 ژانویه 2014


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: