نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 13, 2016

نمی دانم، کیستم؟

نمی دانم، کیستم؟

ماهی ی در دریا یی سر از آب بیرون آورد، به عقابی که در آسمان پرواز می کرد با حسرت گفت؛ خوش به حالت که بلند پروزی و آسمان جولانگه تو و زمین زیر پای تو است. من در بند این دریا یم و می ترسم هر لحظه گرفتار تور ماهیگیر شوم.

غقاب پاسخ داد؛ درست گفتی، هر چند بلند پروازم،… اما فراموش نکن قلب من نشان تیر صیاد است.
من نه حسرت آن دارم، نه حسرت این، نمی دانم کجاییم، نمی دانم کیستم؟
23 تیر 1395 ــ 13 ژوییه 2016 ــ اردوخانی ــ  بلژیک


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: