نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 24, 2016

بار حماقت و افسوس !

بار حماقت و افسوس !

من همبازی های دوران کودکی ام فراموش نکرده ام. یکی از آنها کره خری بود، با وجودیکه بیش از دو ــ سه ماه نداشت، از من کمی بزرگتر بود. (من پنج ساله بودم.) (خرها و کره خر ها نامی ندارند، گم نامند)
من به دور او می دویدم، او دور خود می چرخید. به هر طرف می دویدم، او مرا دنبال می کرد. در پشت درختی قایم می شدم، او مرا پیدا می کرد. آرام بر پیشانی اش می زدم، و خیال می کرد گوساله است، سرش را به شکم من می زد. وقتی زیر گلویش را می خاراندم، سرش را بالا می برد و به شانه ام می چسباند.
وقتی مادرش می دید که فرزند نازین اش همبازی مهربانی دارد، با لبانش دست و صورتم  را لیس می زد. هر چند زبانش زبر بود، ولی نوازش گر پر مهر بود.
من و کره خر، با هم در چمن خر غلط می زدیم. پشت خود را به هم می زدیم.کنار هم به خواب می رفتیم. یکبار که مادرم دید، فریاد زد مگر تو کره خری که همیشه با این کره خر بازی می کنی؟
پدرم گفت: مهم نیست بزرگ می شود و آدم می شود، من هم در دوران کودکی ام با کره خر ها، کوساله ها و بره ها بازی می کردم، حالا آدم شده ام. مادر نگاهی پر معنی به او کرد و سر تکان داد.
اکنون سالهاست از آن همباری دوران کودکی ام خبری ندارم، بدون شک  خری شده و بار می برد.
و من هم خری دیگر که بار حماقت های خود را با افسوس به هر طرف می کشم.
4 تیر 1395 ــ 24 ژوئن 216 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Advertisements

Responses

  1. مقابل این نوشته دوتا دزدی ادبی‌ اینترنتی‌ کردم از دوتا شاعر ناشناس(من معنی این حق مولف تو دنیای مجازی هم نفهمیدم،مثلا اگر این شعر از علی‌ اصغر اوردوخانی بود یا علی‌ اکبر چه فرقی میکرد به حال نویسنده و خواننده)؟:

    و اما اینم شعر اول و اونم شعر دوم:

    کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش

    پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

    وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت

    ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

    مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری

    تـــو کــه هر روز به صحرا میری

    وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم

    ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم

    پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم

    ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم

    تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی

    نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی

    تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت

    پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت

    هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تو را

    یک جو از عقل به سر نیست تو را

    به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی

    بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی

    بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری

    بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری

    بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری

    بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری

    یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار

    تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار

    بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس

    بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس

    جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا

    روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا

    بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری

    بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری

    وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده

    بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه

    می بــری مـــاده خــرت را حجله

    بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله

    بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت

    پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت

    تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود

    موسم عــقــد تــو بــر پا نشود

    پــس از امــروز بــرو بر سرکار

    تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار

    خلاصه آقا خر ما زنگ میگیره و اینم باقی‌ زندگیش:
    چون که شد صیغه عاقد جاری … هر دو گشتند خر یک گاری

    بعد آن وصلت خوب و خَرَکی … هردو خوشحال ولیکن اَلَکی

    هر دو خرکیف ازین وصلت پاک … روز وشب غلت زنان در دل خاک

    نرّه خر بود پی ماچۀ خویش … آخورش چال ، علف اندر پیش

    ماچه خر با ادب و طنّازی … داشت می داد خرک را بازی

    بُرد سم های جلو را به فراز … پوزه چرخاند به صد عشوه و ناز

    گفت به به چه خر رعنایی … مُردم از بی کَسی و تنهایی

    یک طویله خری ای شوهر من … تو کجا بوده ای ای دلبر من

    بین خرها نبود عین تو خر … آمدی نزد خودم بی سر خر

    نه بود مادر تو در بر من … نه بود خواهر تو سرخر من

    چون جدا گشتی از آن جمع خران … کور شد چشم همه ماچه خران

    بعد ازین در چمن و سبزه و باغ … نیست غیر از من و تو هیچ الاغ

    یونجه زاریست در این دشت بغل … ببر آنجا تو مرا ماه عسل

    زود می پوش کنون پالون نو … پُر بکن توبره از یونجه و جو

    باز شد نیش خر از خوشحالی … گفت به به چه قشنگ و عالی

    عرعری کرد به آواز بلند … هردو از فرط خریّت خرسند

    ماچه خر بود پر از باد غرور … که عجب نره خری کرده به تور

    بعد ماه عسل و گشت و گذار … نره خر گشت روان در پی کار

    شغل او کارگر خرّاطی … گاه می رفت پی الواطی

    نره خر چون خرش از پل رد شد … با زن خویش شدیداً بد شد

    عرعر و جفتک او گشت فزون … دل آن ماچه نگو، کاسۀ خون

    ماچه خر گشت، بسی دل نگران … چه کند با ستم نرّه خران

    مادرش گفت کنون در خطری … زود آور به سرش کره خری

    میخ خود گر تو نکوبی عقبی … مگر از بیخ تو جانا عربی

    ماچه خر حرف ننه باور کرد … پالون تاپ لِسَش دربر کرد

    دلبری کرد به صد مکر و فسون … ماچه خر لیلی و شوهر مجنون

    بعد چندی شکمش باد نمود … از بد حادثه فریاد نمود

    گشت آبستن و زایید خری … شد اضافه به جهان کره خری

    نره خر دید که افتاده به دام … جفتک خویش بیافزود مدام

    ماچه خر داد ز کف صبر و شکیب … در طویله تک و تنها و غریب

    یک طرف کره خری در آغوش … بار یک نره خری هم بر دوش

    گشت بیچاره، چو این کاره نبود … جز طلاق از خر نر چاره نبود

    کرد افسارو طنابش پاره … شد جدا ماچه خر بیچاره

    تازه فهمید که آزادی چیست … درجهان خرمی و شادی چیست

    دیگر او خر نشود بیهوده … تازه او گشته کمی آسوده

    هرکه یک بار شود خر، کافیست … بیش از آن احمقی و علافیست

    مغز خر خورده هرآنکس که دوبار … با خری باز نهد قول و قرار

  2. گفتم این قصه که خرهای جوان پند گیرند ز این کهنه خران


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: