نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 22, 2016

خاکستر پدر و مادر !

خاکستر پدر و مادر !

مهرگان گفت: پدرم سرش درد می کرد، مادرم دستمال به سرش می بست. مادرم کمرش درد می کرد، پدرم از کمر درد می نالید. پدرم سرما می خورد، مادرم عطسه می کرد و از دماغش آب می آمد. (گلاب به رویتان) مادرم دل درد داشت، پدرم       می گوزید. پدرم هرگز در تمام عمرش به صورت هیچ زنی نگاه نکرد. (سایر اعضای بدن شان را نمی دانم ؟). به گفته دوست و دشمن پدرم مرد نجیبی بود. مادرم در نجابت شهره عالم بود. مادرم و پدرم، تمام عمر کنار هم می خوابیدند. از هم جدا نشدنی بودند. تمام کارهایشان با هم بود. گویی یک روح اند در دو بدن.
ادامه داد: خدا روان همه مردگان شما را بیامرزد، مادرم یک هفته پس از پدرم در گذشت. من پدرم را سوزاندم، و مقداری از خاکستر آن را درون گوزه چینی ریختم. چون فکر می کردم این دو تمام عمر از هم جدا نشدنی بودند، در آن دنیا هم می خواهند با هم باشند، خاکستر مادرم را هم روی خاکستر پدرم ریختم. پس از چند روز خواب پدر و مادرم را دیدم. پدرم گفت: پسر نره خر الاغ نفهم بی شعور من در دنیای زمینی همیشه جلوی خودم را گرفتم، «با وجودیکه امکانش را داشتم، دزدی نکردم، پا روی حق نگذاشتم، به مادرتان خیانت نکردم، به زن و دختر مردم هرگز نگاه نکردم، و همچنین خیلی کارهای خلاف دیگر «، به امید اینکه به بهشت بیایم و اینجا صاحب هفتاد تا قصر بشوم، در هر کدام هفتاد تا سالن، در هر سالن هفتاد نوع غذا، با هفتاد تا حوری. حالا تو مادرت رو اندختی روی من که با آن هیکل گنده اش نمی توانم تکان بخورم. این حوری های پر رو هم لخت و پتی از جلویم رد می شوند و مرا مسخره می کنند. هرچی هم به مادرت می گویم، دارم له و لورده می شوم. یک کمی جایمان را عوض کنیم، میگوید؛ نه. اگر به این دنیا بیایی، آنقدر  می زنمت که نتوانی از جایت بلندشوی. «مادرم دادش بلند شد و گفت: الهی مادر زنت تمام عمر وبال گردنت گردد، الهی آن چند تا مو هم که داری بریزد و کچلِ کچل بشوی، الهی شلوارت جلوی همکارهایت جر بخورد. الهی مثل همیشه، جلوی همکارانت یادت برود زیپ شلوارت را بالا بکشی «یک عمرگوز و خور ــ خور بابات رو تحویل گرفتم، خواهر و مادرش را تحمل کردم، دست از پا خطا نکردم، به امید اینکه در بهشت با غلمان ها دمخور باشم. حالا من را اندختی روی بابات. اگر بیای اینجا چنان با همین دندان های مصنوعی ام گازت می گیرم که هیچ وقت یادت نرود».

من و همسرم به فرزندانمان سفارش کرده ایم، اگر مُردیم، نخست خاکستر مادرشان را در گوزه بریزند، پس از آن خاکستر من و هر چند وقت به چند وقت هم، گوزه را سر و ته کنند و گاهی روی پهلوی بخوابانند.
29 فروردین 1395 ـــ 17 آوریل 216 ــ اردوخانی ــ بروکسل

Advertisements

Responses

  1. عالیست
    ادامه دهید

    ‫در ۴ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.، ساعت ۰:۲۳‏، «شوخی و جدی»‏ نوشت:‏

    > ordoukhani posted: «خاکستر پدر و مادر ! مهرگان گفت: پدرم سرش درد می کرد،
    > مادرم دستمال به سرش می بست. مادرم کمش درد می کرد، پدرم از کمر درد می نالید.
    > پدرم سرما می خورد، مادرم عطسه می کرد و از دماعش آب می آمد. (گلاب به رویتان)
    > مادرم دل درد داست، پدرم می گوزید. پدرم هرگز در تم»
    >


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: