نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 3, 2014

بی هویتی!

بی هویتی!

وقتی به خانه دوست قدیمی ام، «برنارد» افسر بارنشسته نیروی هوایی» آمریکا رفتم، او راغمگین دیدم. تحجب کردم، پنداشتم که حادثه ناگواری برای او و یا خانواده اش پیش آمده. ولی متوجه شدم که همسر و فرزندانش سالم و سرحال هستند، و مادر پیرش مانند همیشه در صندلی راحتی فرو رفته، و مشغول جدول حل کردن است. وقتی از «برنارد» علت ناراحتی اش را پرسیدم، با حال نزاری گفت: «من به علت بی توجهی یک موجود بی گناه را کشتم! امیدوارم خدا مرا ببخشد، من که خودم را هرگز نمی بخشم. هفته پیش وقتی خواستم وارد گاراژ خانه بشوم، جرج سگ همسایه مان که افسر نیروی زمینی است، دوید جلوی ماشین من، و او را زیر گرفتم. من سریع او را به بیمارستان بردم، ولی در بین راه مُرد. دیروز مراسم خاکسپاری اش بود، جمعیت زیادی از افسران و درجه داران نیروی های دریایی، هوایی و زمینی، و شخصیت های برجسته این شهر در مراسم خاک سپاری اش شرکت کردند. چه مراسم با شکوهی، اگر بگویم چقدر دسته گل آورده بودند، باور نمی کنی. پدر روحانی برای آمرزش روانش دعا کرد. این سگ را همسایه ام با خودش از عراق آورده بود. می گفت موقع حمله به دشمن، یک سگ کوچولو که نام و هویتی نداشت، زوزه کشان به او پناه آورده، و همسایه ام نتوانسته او را در زیر بمباران، کشت و کشتار تنها بگذارد، سگ را با خود آورد. و به خاطر علاقه ای که به رییس جمهورمان «جرج دبلیو بوش» داشت، نامش را «جرج» گذاشت».
در این موقع اشک «برنارد» سرازیر شد. خندیم و گفتم: «خجالت نمی کشی؟ مرگ یک سگ که این همه غم و غصه ندارد.
به گفته خودت، و فیلم هایی که گرفتی، تو بر سرتقریبا بیش از پنج هزار نفر بمب ریختی و آنها را کشتی و زخمی کردی. یادت می آید که در حالی که می خندیدی گفتی که اشباهی روی سه تا اتوبوس بمب انداختی، که در یکی از آنها بچه ها بودند؟ بیش از صد بمب روی نفربرها و تانک ها انداختی، چندین دهکده که خیال می کردی تروریست ها در آنجا مخفی شده اند، بمباران کردی. در هر کدام از این ده ها چند صد نفر زن و بچه و مرد زندگی می کردند».
ــ گفت؛ «تقریبا ممکن است، چهار هزار و هشتصد نفر باشد، یا پنچ هزار و پانصد نفر. من که آنها را نشمردم و نمی شناختم، کسی را که نمی شناسی برایت هویت ندارد، اصلا وجود ندارد. شاید هم صدها سگ، گربه، مرغ و خروس، گوسفند و گاو هم کشته باشم، ولی تا به حال سر یک پرنده را نبریده ام، و از شکار کردن هم بیزارم. این سگ هم حیوانی بود مانند همه آنها بی نام و بی هویت، اینجا صاحب نام و هویت شد. بی هویت ها نام ندارند و جاندار حساب نمی شوند»!

12 آذر 1393 ــ 3 سپتامبر 2014  ــ بلژیک ــ اردوخانی
Advertisements

Responses

  1. سگه شاید داعشی بوده و اون خودش نمیدونسته!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: