نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 7, 2014

هنوز کان مان می سوزد!

هنوز کان مان می سوزد!

در جنگلی مردی با همسر و شش فرزندش در کلبه ای به خوشی زندگی می کردند. او دارای چند مرغ وخروس، و همچنین سگی با وفا و فیلی مهربان بود. فرزندان مرد از سرو کول فیل بالا می رفتند. با او در رودخانه شنا می کردند، فیل قایم می شد، بچه ها به دنبالش می گشتند، پیدایش می کردند، دمش را می کشیدند، برخرطوم او می نشستند. گاهی مرد او را با خود به جنگل می برد، الواری به او می بست و به کلبه اش می آورد. روزگارشان این چنین بی دغدغه می گذشت.

شبی فیل در خواب فیلی پیری دید که به او می گوید: به خوبی میدانی که ببر جرات نزدیک شدن به تو را ندارد، شیر ز تو دوری می کند، شرم نداری از اینکه بازیچه دست کودکان بشوی، بار بکشی. تو ابرو چند هزار ساله ما را بردی. برو به جنگل آزاد زندگی کن.
فیل وقتی از خواب بیدار شد، چند روزی به این خواب اندیشید، بالاخره تصمیم گرفت، با تمام علاقه ای که به این خانواده دارد، از آنها دوری بجوید و به جنگل رود. نیمه شبی بی صدا آرام روانه جنگل شد.
صبح مرد دید که فیل نیست، هرچه او را صدا کرد، پاسخی نشینید. به هر طرف گشت تا جای پای او را پیدا کرد، گشت و گشت، تا اینکه او را از دور بدید، تیری بر کمان نهاد به طرف باسن مبارک فیل رها کرد. کان فیل سخت به سوزش افتاد، بیچاره هرچه کوشش کرد تا با خرطومش تیر را بیرون بکشد، دید خرطومش به باسن مبارکش نمی رسد، به ناچار باسن به درختی کهن مالید، سوزش بیشتر شد. به زمین مالید، سوزش صد چندان شد، به درون رودخانه رفت، آب هم چاره نکرد. به ناچار بر خاک نشست و زار زار گریست، و این شعر سرود:

چنان تیری رفته به گانم، که بیرون کشیدن نتوانم
دگر تاب این سوزش ندارم، که جر مرگ آرزو ندارم
خدایا برسان یک پرنده، که بیرون کشد تیر از کان بنده.

مرد که ناطر این صحنه بود، و مرثیه فیل می شنید ، به او نزدیک شد و گفت: تو را چه می شود، ای یار دیرین.
فیل  دوباره همان شعر با آه و ناله بیشتر بخواند. مرد گفت اگر من تیر ز کان تو بیرون کشم، به خانه بر می گردی؟ فیل به جد اطهرش قسم خورد و گفت: که اگر تو چنین کنی، من چنان می کنم. هر دو به قول شان وفا دار ماندند.

این شرح حال ما است. آخوندها چنان تیری به کان ما زده اند که تا ابد جایش بسوزد، کس نتواند آن را بیرون بکشد.
شعر؛
رها کرده آخوند تیری به کانم، که چاره ای این درد ندانم،
زکانم گذشته رسیده به جانم، دگر طاقت این سوزش نتوانم.
شدم سرگشته و آواره دور دنیا، چرا که ابلهانه باور کردم قول ملا

14 مرداد 1393 ــ 5 اوت 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

Advertisements

Responses

  1. سلام حاج آقا.با اجازه ی شما وزن شعر آخری رو همچون خایگان فیل داستان تا حدودی متوازن نمودم(هرچند تعمدی که جنابعالی به کار بردید زیباتر است):
    رها کرده آخوند تیری به کانم، که درمان کان دردِ خود را ندانم
    ز کانم گذشته رسیده به جانم، دگر طاقت سوزشش را ندارم
    شدم بنده آواره ی دور دنیا، چو باور نمودم سخن های ملا


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: