نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 1, 2013

قورباغه و گنجشک

 

اولین بار که با خانواده همسر (آینده ام) «لیندا» دیدار کردم، مادر زن( آینده ام) به من گفت: «دخترم مثل من عادت نداره کسی با حرف یا کارش مخالفت کنه». پدر همسر (آینده ام) با لبخند غمگینی و تکان دادن سر، حرف همسرش را تایید کرد. گفتم: «هرگز به خودم اجازه مخالفت با «لیندا» و شما را نمی دهم». «لیندا» لبخندی زد که تنها من معنیش را فهمیدم.
نمی دانم از کجا شروع کنم؟! «لیندا»، دختر خوب و خوشگلی بود و( زن خوشگل و مهربانی هم هست) ولی تاریخ ها را اشتباه می کرد. حتی تو تقویمش هم اشتباه می نوشت. از هون شب عروسی بگو مگو بین ما آغاز شد. ( بهتره بگم از اولین روز آشنایی) شروع کرد به تعریف کردن برای چند تا از دوستانش که ما شش ماه و سه روز است که با هم آشنا شدیم. من پوزش خواستم و گفتم: «لیندا» جان، شش ماه چهار روز می شه، نه شش ماه و سه روز». هر چی خواستم بهش ثابت کنم که اشتباه می کنه به گوشش نرفت که نرفت. نزدیک بود دعوامان بشود که چند نفر پا در میانی کردند و او هم کوتاه اومد. یک دفعه دیگه گفت: «یادت میاد پارسال 14 اکتبر خونه فلانی بودیم، فلانی و بهمانی هم آنجا بودند»؟ گفتم: «لیندا» جون 14 نبود و 16 بود. فلانی و بهمانی هم که تو می گویی آنجا ندیدیم، دو روز بعدش خانه فلانی دیدیم». فورا تقویم پارسالش در آورد و گفت: «بفرما! اینجا یاد داشت کردم؛ 14 اکتبر، خانه فلانی بودیم، فلانی  و بهمانی هم بودند و تو هم کت و شلوار خاکستری پوشیده بودی». عصبانی شدم و گفتم: «خااانم، اشتباه نوشتی، بعدش هم من کت و شلوار خاکستری را یک هفته بعد از آن میهمانی خریدم». بگو و مگو شروع شد. او هم اعتصاب کرد و رفت جدا خوابید، ولی دوساعت بعدش آمد و گفت: «لجبازی می کنی که قهر کنم و برم اون اتاق بخوابم، تو هم راحت بخوابی؟ اشتباه کردی! آمد و چسبید به من». گفتم: «اعتصاب را زود شکستی». گفت: «واسه اینکه تو خیلی دلت می خواهد من اعتصاب طولانی کنم». حالا من قسم می خوردم که اصلا دلم همچین چیزی نمی خواهد اما خانم ول کن نبود و می گفت؛ «تو دروغ می گویی»! نزدیک بود کار به جاهای باریک بکشه که …!

این خانم یک وقتها من را بی خود جلوی مردم آزار می دهد. چند وقت پیش خانه عمویش بودیم. «لیندا» نشسته بود روی یک مبل روبروی من. دیدم هی چشمک می زند و اشاره می کند. نمی فهمیدم چه می خواهد بگوید. گفتم؛ «چی می گی»؟ شروع کرد به زیر لبی یه چیزهایی گفتن، خلاصه بعد از چهار ــ  پنج دقیقه فهمیدم که می گه؛ زیپ شلوات بازه. گفتم: «خانم چرا چشمگ می زنی و دهن کجی می کنی؟ بلند بگو تا من بفهمم. گنجشک که نیست بپره، قورباغه است که خوابیده.  به کسی هم کاری نداره». یک دفعه سرخ شد مثل لبو. نزدیک بود از خنده روده بر شویم. بلند شدم، چاقو میوه پوست کنی رو از جلوی دستش برداشتم. او هم مجبور شد یک لبخند زورکی بزند و بگوید؛ «این کاری نمی کند، جز عصبانی کردن من». از خانم می پرسم ساعت چنده؟ می گوید: «11». می گویم: «خوب نگاه کن و ببین یازده و پنج دقیقه است، چرا دقت نمی کنی»؟ جر بحث می کنیم. پنج دقیقه می گذرد، به او می گویم: «ببین خانم من اشتباه نمی کنم». داد و بیدادش بلند شد، نزدیک بود کار به جاهای باریک بکشه که …!

چند وقت است دیگر با هم مشکلی نداریم. دو سه هفته پیش بود، گفت: «فلانی رنگش مثل ماست سفید شده». گفتم:    «لیندا جون» ماست که همیشه سفید نیست، می شود قرمز، سبز و سیاهش کرد». گفت: «راست می گویی، معذرت می خواهم». یکشنبه گذشته، گفت: «ساعت دوازه ظهره»؟ گفتم: «خانم ساعت 12 نصفه شبه، موقع ناهار نیست، باید بریم بخوابیم». پر روــ پر رو گفت: «راست می گویی، برویم بخوابیم». حالا واسه اینکه لج من را در بیاورد هرچی می گویم، می گوید؛ «تو راست میگویی». هیچ کاری نمی توانم بکنم جز اینکه…!

مادر زنم همه جا از من تعریف می کند، ولی چشم ندارد مرا ببیند. اغلب به خانه ما وقتی می آید که من نباشم. پدر زنم از رفتار من با دخترش خوشحال است. او هم یاد گرفته که دست پیش را بگیرد تا پس نیافتد. مادر زنم از دستم سخت عصبانی و معتقد است که من اخلاق شوهرش را خراب کردم. به دخترش مرتب غر می زند که؛ «نمی دانم این مرد پر رو، بی سواد و زورگو را چطور تحمل می کنی»؟ ولی نمی داند که هر وقت نزدیک است کار ما به جاهای باریک بکشد …!

9 شهریور 1392 ــ 31 اوت 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: