نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 11, 2012

چی می شه کرد؟

چی می شه کرد؟

«پرویز» رفیقمون چند سال پیش با یک خانمی به نام «فرشته» آشنا شده بود. می گفتی آش رشته، می گفت «فرشته!
می گفتی خورشت بادمجون، می گفت: «جون می دم واسه خورشت بادمجون فرشته جون».
می گفتی قرمه سبزی، می گفت قرمه سبزی فرشته جون.
می گفتی، لوبیا پلو، می گفت: «فرشته جون درست کرد می گم بدو بیا». خلاصه ما هرچی می گفتیم، از سردی و گرمی هوا تا وضع ایران، گرونی و خرابی و… فورا این آقا از «فرشته» جونش حرف می زد. تا اینکه زد و با «فرشته» جونش ازدواج کرد.

بعد یکی-دوسال، یک روز با خنده و شوخی گفت: «این فرشته جونم پدر ما رو در آورده. قبل از ازدواج ما هر غلطی می کردیم، هرچی می گفتیم (به قول خودش بی ادبی) خانم لبخند می زد و هیچی نمی گفت. چشتمون روز بد نبینه، یک ماه از ازدواجمون  نگذشته بود که یه روز همچین که دولا شدم، تلنگم در رفت. خانوم انقدر عصبانی شد و داد و بیداد کرد و رفت دم پنجره گفت که خودش رو از همین پنجره می ندازه بیرون. تا اومدم تکون بخورم، یه دفعه از پنجره پرید بیرون! نزدیک بود از ترس سکته کنم، بعد از چند ثانیه دو زاریم افتاد که پنجره تا زمین نیم متر هم فاصله نداره. با خنده گفتم؛ خانم، می رم یک اپارتمان طبقه دهم می گیرم و بعدش مرتب باد ول می کنم، اونوقت خودت رو از پنجره بنداز بیرون. گفت که خیال کردی! صنار بده آش، به همین خیال باش، اونوقت تو رو از پدجره می ندازم بیرون. می خوای از این بی تربیتی ها بکنی برو تو مستراح. منم چند روزی از لجم دم به ساعت الکی هم که شده می رفتم مستراح. با این کارم خیال کردم عصبانی می شه، اما نه خیر! خونسرد می پرسید: اسهال داری؟ می گفتم نه! می رم باد شکمم رو خالی کنم، اسباد دارم به جای اسهال. می خندید و می گفت انقدر برو و بیا تا مثل توپ باد رفته از خستگی بیوفتی اون گوشه، اصلا این خودش یه ورزشه».

پرویز ادامه داد که؛ «سیگارم که حق ندارم بکشم، چهار تا فحش حتی به این آخوندها هم حق ندارم بدم. چس فیل، چس افاده، چس خور و خرچسونه هم حق ندارم بگم. کون که دیگه هیچی، باید بگم باسن پیاز یا سیر جای کون سیر. حتی حق ندارم پشت سر کسی بگم که یاروه خره، کره خر یا خر مرده رند، از این حرف ها هم خانم عصیانی می شه و سرم داد می زنه. بقیه اش رو دیگه خودت می تونی بفهمی. خدا نکنه اگه یه آروغ بزنم، بیا و ببین. هرچی بالش و کوسن روی مبل پرت می کنه به طرفم. خیال نکنی همیشه این طوریه، نه! یه وقتا هم چنان قربون صدقه ام میره که نگو».

نفس عمیقی کشید و ادامه داد؛ «شش ــ هفت ماه بعد از ازدواجمون، زد و مادرم اومد اینجا. هنوز خستگی ی مسافرت از تنش در نرفته، چنان عاشق زنم شد که بیا و ببین. هر روز به زنم می گفت که این پرویز کره خر از همون بچگی اش بی ادب بود، نمی دونم به کی رفته؟  زنم با ملاحظه زیاد و خواهش و تمنا به مادرم می گفت، ممکنه نگید کره خر. مادرم پرسید پس بگم چی؟ بگم کره بز؟ زنم می گفت با این قد درازش بگین کره اسب. مادرم ادامه داد، انقدر من تو سر این کره اسب زدم، فحشش دادم و گوشش رو کشیدم که یه خورده با ادب باشه، بگوشش نرفت که نرفت. بابای خدا بیامرزش هرچی بیشتر می زدش تا بلکی این کره اسب نفهم، بی شعور و الاغ یه خورده عوض شه، نشد که نشد. حالا شما آدمش کردی. قربون اون دستت برم، قربون اون قدت برم. خدا شما رو از آسمون فرستاده تا این بچه رو ادب کنی و دق دلی من رو سرش در بیاری».

پرویز ادامه داد: «یه معلم ادب کم بود، حالا شدن دو تا. خر بیار و باقالی بار کن. اونکه مادرمه و نوکرشم. اونم که زنمه و دوستش دارم. یه وقت ها که می خوام صداش رو در بیارم، بهش میگم؛»می گما»، یه دفعه جلز و ولزش الکی در می آد. می گم خانم! می خواستم بگم حالت چطوره؟ این تن بمیره جرات نمی کنم یه بیلاخ بدم یا شیشکی ببندم، زرشک هم می گم خانم ابرو هاش رو می کشه تو هم. دلم می خواد یه جا بشینم به زمین و اسمون فحش بدم. اصلا تنش می خاره و مرتب سر به سرم می ذاره. اینم یه جور عشق بازی ی، چی می شه کرد».

پیش از اینکه این داستان را در وبلاگم بگذارم، برای فرشته خواندم، گفت: «ممکنه خواهش کنم آخرش بنویسی حالا بچه با ادبی شده. راستش رو بگم این مرد هیچوقت خنده از لبش نمی افته. حتی وقتی مریضه. واسه همین هست که دوستش دارم».

18 آذر 1391 ــ 8 دسامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: