نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 16, 2012

او شمایید!

او شمایید!

به رسم کهنه خریداران، در کوچه – بازار می گردم و فریاد می زنم؛ «لباس کهنه دیوانگی خریدارم». در خانه ای باز می شود، سری بیرون می آید، با ترس و لرز به اطرافش نگاه می کند، مبادا کسی او را ببیند. مرا با اشاره دست به درون فرا می خواند، در صندوقچه دلش را باز می کند. دیوانگی اش را که غبار و چین و چروک و ترس بر آن نشسته، و شرم از پوشیدنش دارد، به من ارزان می فروشد.
من ان لباس را ز غبار می زدایم، می شویم، و همچو لباسی نو سرافراز بر تن می کنم و در کوچه-بازار می گردم. او لباس خویش بر تنم می بیند، به من می خندد و مسخره ام می کند، ولی  در دل حسرت می خورد و شرمنده که آزادگی اش را ارزان فروخته. او شمایید!

16 ژوییه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: