نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 20, 2011

همسر شاعر!

همسر شاعر!

الهه رو بعد از مدت زیادی سال دیدم. پس از سلام و احوالپرسی حال شوهرش و بچه هاش رو پرسیدم، گفت: «بچه ها خوبن، و تقریبا دو سال پیش شوهرم رو از خونه بیرون کردم. آره! یه روز که رفته بود بیرون، قفل در خونه رو عوض کردم و هرچی گند و گه داشت چپوندم تو دو ــ سه تا چمدون و گذاشتم دم در و دیگه هم تو خونه راش ندادم. هرچی هم التماس کرد، گفتم این تو بمیری، از اون تو بمیری ها نیست، هر قبرستونی که می خوای بری برو، ولی تو این خونه نیا. من بدبخت بایستی صبح تا شب کار می کردم، آقا راست ــ راست راه می رفت شعر می گفت، تو خونه هم دست به سیاه و سفید نمی زد. من خسته  از سرکار می اومدم، تازه اونوقت بایستی کار خونه می کردم، هرکاری هم به بچه هام می گفتم بکنین، می گفتن؛ چرا بابامون که بیکاره نکنه، ما درس و مشق داریم. آقا صبح تا شب می شست شعر می گفت، چهار تا بی کار و بی عارتر از خودش رو دورش جمع کرده بود و خیر سرش شب شعر می ذاشت. آقای اردوخانی تو سر سگ بزنی شاعر پیدا می شه. اصلا یه مشت به اسم شاعر اومدن اینجا پناهنده شدن، حالا یه مزخرفاتی رو سر هم می کنن و خیال می کنن واقعا شاعرن. بهش می گفتم تو که تو خونه بودی، چرا ظرفها رو نشستی؟ قیافه می گرفت ومی گفت؛ وقت نکردم».

ادامه داد: «یه دفعه با عز و التماس گذاشتمش توی یک فروشگاه ایرانی کار کنه، هرکی اومد دوتا قوطی خیار شور بخره و یک کیسه برنج، باهاش انقدر پر حرفی کرد و شعر براش خوند که یواش ــ یواش مشتری ها حوصله شون از مزخرفات آقا سر رفت و دیگه نمی اومدن. صاحب کارش هم که دید اینطوره، بیرونش کرد. حالا بچه هام ( یه دختر 18 ساله، یه پسر 16 ساله) تو کار خونه به من کمک می کنن. روزهای شنبه ــ یکشنبه توی یک نونوایی کار می کنن و پول جیبی خودشون رو هم در میارن. بعد از یکی ــ دو ماه که رفته بود، دیدم شب که میام خونه، بچه ها می شینن سر درس و مشق شون، من بر و بر تلویزیون تما شا می کنم. ( الهه منشی یک شرکت بزرگ است) رفتم کلاس حسابداری شبانه اسم نوشتم. صاحب کارم وقتی فهمید کلی تشویقم کرد. آقا بعد ازمدت کوتاهی ولگردی، یه شب خونه این، یه شب خونه اون، از این شهر رفت به شهر … توی یک رستوران ایرانی کار گیر آورده و پول خوبی هم می گیره، حالا فهمیده با شعر و شاعری تو کشور غریب شکم آدم سیر نمی شه. هر سه ــ چهار هفته یه دفعه هم میاد به بچه هاش سر می زنه و چیزی واسشون می خره، یا باهاشون می ره نهار می خوره و می گرده. حالا دیگه واسه خودش آدم شده. متاسفم که چرا زودتر این کار رو نکردم. از من به خانم ها نصیحت، همسر هر حمالی می خواین بشین، بشین، ولی زن شاعر نشین».

گفتم الهه جون قربون شکل ماهت، تند نرو خانم های شاعر هم دست کمی از آقایون شاعر ندارن. مدتی بود که روزی ده تا شعر ازچندتاشون با ایمیل می گرفتم، اونم چه شعر هایی! یکی شون بعد از مدتی که شعر برام می فرستاد به خونه اش در شهر … دعوتم کرد، به این مناسبت چند تا از خانم های شاعر دیگه رو خواست که بیان. هر کدم دوسه ـت بار شوهر کرده و شوهر رو فراری داده، و هفت ــ هشت بار عاشق مردانی از ملیت های و نژادهای کوناگون شده و معشوق را از زندگی بیزار کرده. و یکی از یکی پر مدعا تر. حالا چه آرایشی بیا و ببین، آدم حالش به هم می خورد، مخصوصا از بوی گند مخلوط چندین عطر. بعدش خیال می کردن که مدونا، جنیفر لوپز و شکیران هستن. بعد از خوردن دو لیوان شراب، با ناز و عشوه های خرکی که آدم از خنده می مرد، دفترچه شون رو در آوردن و شروع کردن به شعر خوندن، اونم شعرهای عاشقانه در باره بی وفایی معشوق هایشان با جرییات اروتیک. چشمت روز بد نبینه، یک مزخرفاتی سر هم کرده بودن که بیا و ببین. یادم رفت، هر کدومشون دست پختشون رو هم آورده بود. اون دیگه شاهکار بود. البته هر کدم از غذای اون یکی می خورد و تعریف می کرد. یکی از خانم ها عقیده من رو خواست. با خنده گفتم اون شعرهاتون بند تومبونی و یک مشت شعار بی معنی بود، قیافه هاتون رو هم مثل میمون درست کردین. غذاتون رو هم جلوی سگ می ذاشتین نمی خورد. واقعا که به این همه هنر در شما باید آفرین گفت. چشمت روز بد نبینه، هرچی از دهنشون در اومد به ما گفتن. فقط شانس آوردم که لنگ کفش و تو سری نخوردم. بلند شدم و د فرار. الهه گفت: «از قول من به آقایون بگو؛؛ با هر ننه قمری می خواین ازدواج کنین، بکنین، ولی همسر شاعر انتخاب نکنین».

28 آذر 1390 ــ 19 دسامبر 2011ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

Advertisements

Responses

  1. .
    آقای اردوخانی ، درود بر شما
    .
    سپاس برای داستان قشنگتون.
    .
    ولی از قول من به اون خانومه بگید که اگه خانومها انقدر پر افاده و غرغرو باشن ، یواش یواش همه مردها مجرد میمونن و خانمها باید برن سماق بمیکن !
    .
    🙂
    .

  2. خانم آقایی دوستمان بودند. هر دو در پست کار می کردند. یک پسر ویک دختر داشتند. دوستمان کارگردان بود و تئاتر تهیه می کرد. خانم تو دانشگاه اسم نوشت و مدرکی گرفت. کارهای خانه را هم انجام میداد. دوستمان شدیدا ً درگیر کار تئاتر بود. دیگه کار نکرد. خانم هزینه خونه را میداد هزینه های سفر همسر را هم میداد. دیگر تحمل نکر بعد از مدتی زندگی مشترک بهم خورد دوستمان با گروه هنری این شهر و اون کشور سفر می کرد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: